در گذرم به دنياي ادبيات چند شعر جالب از نظر خودم توجه مرا سخت به خود جلب کرد. اول اين استدلال جالب سعدي براي عشق که واقعا فوق العاده بود. خيلي ها بد حالي و زردي عاشق را به بيماري تشبيه مي کنند. اما سعدي صورت خود را به مس و عشق را چون اکسیری که مس را به زر تبدیل کرده تشبیه می کند:
گويند روي سرخ تو سعدي که زرد کرد؟
اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم
هنر عشق. نمي دانم اين شعر از کيست ولي واقعا لذت بردم:
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم اي خواجه ي عاقل هنري بهتر از اين؟
يکي ميشينه زير پاي مجنون و بهش ميگه: اين ليلي خانوم هم چندان چيز دندان گيري نيست که تو خود را براي او مي کشي! جواب دندان شکن مجنون: (اين شعر از وحشي بافقي)
اگر در ديده مجنون نشيني
به غير از خوبي ليلي نبيني
تو کي داني که ليلي چون نکويي ست
کز و چشمت همين بر زلف و رويي ست
تو قد بيني و مجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو او اشارت هاي ابرو
غم زياد هم بد نيست. تنها دوست وفادار انسان از ديدگاه مولانا:
اندر دل بي وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نيست ز عالم کم باد
ديدي که مرا هيچ کسي ياد نکرد
جز غم که هزار آفرين بر غم باد
اين شعر تاثير عجيبي بر من گذاشت. عظمت خداون را مي توان در اين چند بيت حس کرد. درود بر مولانا:
من غلام قمرم , غير قمر هيچ مگوي
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي
سخن رنج مگوي , جز سخن گنج مگوي
و از اين بي خبري رنج مبر , هيچ مگوي
دوش ديوانه شدم, عشق مرا ديد و بگفت
آمدم , نعره , مزن , جامه مدر , هيج مگوي
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست , دگر هيچ مگوي
من به گوش توسخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ,جز تو به سر هيچ مگوي
گفتم اينرو فرشته ست عجب يا بشرست
گفت اين غير فرشتست وبشر هيچ مگوي
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگوي
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال
خيز از آن خانه برون رخت ببند هيچ مگوي
● «غلام قمر» مولانا را با صدای «داریوش» گوش کنید.

و در آخر پندی از حافظ:
گفتم صنم پرست مشو، با صمد نشین
گفتا در کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتم هوای میکده غم می برد ز دل
گفتا خوش آن کسانی که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند
گفتم که خواجه کی به سر حجله می رود
گفت آن زمان که مشتری مه قران کنند
گفتم دعای دولت او ورد حافظ است
گفت این دعا ملائک هفت آسمان کنند