ساعت «دوازده» نشده بود. طبق عادت هر ساله موبایلم را گذاشتم یک جای پنهان که صدایش را نشنوم. بعد از ده دقیقه ای استرس طبق عادت هر ساله دوان دوان به سمت موبایلم هجوم بردم تا وقتی به صفحه اش نگاه می کنم بی اختیار بخندم و لحظه ای زندگی به کامم باشد.
نمی دانی در آن ده دقیقه بعد از «دوازده» چه بر من گذشت. با خودم گفتم هنوز من را فراموش نکردی، هنوز هستی هنوز هستم.
موبایلم را برداشتم و آرام چرخاندم. نبود. چیزی نبود. نه اس ام اس نه زنگ. بار اولم نیست که دنیا بر سرم خراب می شود. این صحنه برایم تکراری بیش نیست. آهای! من سال را با اس ام اس تو شروع می کردم... حالا که «نیست» به درک، امسال عمرم را زنده به گور می کنم !
«جان» دادن عاشقان نجات است...
جان «دادن» عاشقان نجات است...
جان دادن «عاشقان» نجات است...
جان دادن عاشقان «نجات» است...
جان دادن عاشقان نجات «است»...
روي طناب «سکوت» بند بازي ميکنم! دستانم را باز ميکنم چشمانم را ميبندم قدمهايم را روي طناب آرام آرام ميشمارم با نفسهايي بريده بريده 1 2 3 4 ...
بر پهناي «رويا»هاي شاتوتيم! ثانيهاي پايم را ميلغزانم به عمد شايد هم ناخود آگاه! نميدانم...
تا غرق شوم در روياهايم! بوسه بر لب روياي شاتوتي با طعم «بستني شاتوتي» زير قطره قطره نور پشت حرير شيشههاي بخار گرفته! آبي بنفش قرمز...
تبصره:
[اين چند خط را تحت تاثير «شبهاي شاتوتي من» "My Blueberry Nights" اثر "Wong Kar Way" نوشتم]!
گفتش: چیزی شده؟
گفتم: چیزی نشده. همین دیگه! ایکاش چیزی شده بود. درد من اینه که چیزی نمیشه!
کاش ميشد بعضي آدما رو از رو خاطرات از رو گذشته از رو لحظه از رو آلبوم پاک کرد. نه اينکه بدن نه اينکه پشيموني فقط به خاطر اينکه اونقدر برات عزيزن اونقدر دوسشون داري که تمام زندگيت حسرت اينو ميخوري که چرا نتونستي براي اون باشي مال اون باشي چرا نشد ببوسيش چرا لذت بغل کردنشو نتونستي با اعماق احساست بچشي چرا الان با اون نيستي و چراهاي ديگهاي که چيزي جز حسرت چيزي جز دلتنگي برات ندارن.
گفتم: کاش ميشد پاک کرد ولي مطمئنم اگه دکمهاي الان روبروم بود که با فشار دادن اون بعضي آدما بعضي لحظهها بعضي خاطرات رو ميشد پاک کرد شايد ميتونستم انگشتمو بذارم رو دکمه ولي هرگز فشارش نمي دادم. به قول رند نظرباز: ما آن شقايقيم که با داغ زادهايم...
خب میخواهم ببوسمت! میخواهم چون نفسهایت، چون جامهات، در بغلت در تنت در پوستت رها باشم. تا به حال شده کنار کسی باشی و بخواهی او را لمس کنی بغلش کنی ببوسی اما شکستی سخت تو را بشکند؟
میخواهم شالت را بر باد دهم و ببویم گیسوانت را. میخواهم با لبانت زندگی کنم، با دستانت برهنگی را بسازم... آرام آرام برسم بر بودنت. چون دستانت یکی یکی دگمههای تنپوشت را آزاد کنم. میخواهم خرامیدن برجستگیهای تنت را صاحب باشم، لحظهای برای رویای چاک پیرهنت نفس شوم. میخواهم خطوط تنت را دنبال کنم تا رسیدن. معصومیت سپید برهنگیت را میخواهم بسوزم. کشف کنم التهاب تنت را و گم شوم بیاختیار در بودنت. صدای نالهی نفسهایت را چون شعری سپید از بر کنم و بر لختیت تنپوشی شوم داغ، داغتر از التهاب نگاهت. میخواهم برایت باشم...
ساعت: ۳:۲۷ بامداد.
نوشتن برای من حکم یه «چاه عمیق» رو داره که وقتی پر میشم از بغض و فریاد از بودن و نبودن از سکوت و خاموشی میرم اونجا و سرم و میبرم نزدیکش و تا حد مرگ داد میزنم. اونقدر بلند بلند داد میزنم که پژواک فریاد خودم همدم لحظههای خیسم میشه..
همچنان که پشت شیشهی پنجره لحظههای اشک ریز و خنده چکان ۸۸ رو مرور میکنم ثانیهها به سرعت و بیرحمانه در حال به یغما بردن عمر هستند. ثانیه و دقیقه بیآنکه انتظار رویاها و خیالهای ما را بکشند و لحظهای به احترام آن کنج رویایی و رنگی رویاهای پشت پنجره مکث کنند در حرکتند تا تمام شوند. ادعای خوشحالی برای ثانیهای که عید مینامند را ندارم بیشتر از آن سیاهپوش زوال لحظهها خندهها گریهها خوابها خیالها و واقعیتهای زندگی هستم.
۸۸ هم با تمام خاطرهها خندهها گریهها نگاهها دوستیها جداییها خونها میلهها کم کم به پایان عمر خود میرسد. ۸۸ هم عاشق شدم دوستی کردم قهر کردم آشتی کردم لحظهای زندگی را نفرین و لحظهای آن را بوسیدم. و همچنان در حسرت اینکه نشد مثه آن چیزی که میخواستم. ولی بیش از هرچیز ۸۸ سال ما شدن من و تو بود. سال همصدایی و فستیوال سبز مردم. ۸۸ ماند در تاریخ آنهم با مچبند سبز.
و ناگهان چقدر زود دیر میشود! راست میگفت قیصر. هنوز هم باورم نمیتواند غلبه کند بر من که تمام شد. یک سال دیگر هم رفت. با این حال آروزی خوشی شادی و سبزی دارم برای همه آنهایی که دوستشان دارم و دوستشان ندارم. پنجره را فراموش نکنید همچنین آئینه را. لحظههایتان سبز و عیدتان به خوشی...