تبليغاتX
از پشت پنجره

از پشت پنجره

 

دوست دارم مثل بوي ريحون
مثل قطره قطره هاي بارون
دوست دارم مثل خنده ي ناز خواهر
مثل آزادي گلاي پرپر
دوست دارم مثل نم نم بارون
مثل پرسه تو شلوغيه خيابون
دوست دارم مثل پرواز بادبادک
مثل رقص آب و باد و قاصدک
دوست دارم مثل انتظاره پشت پنجره
مثل فرياد و بغض توي حنجره
دوست دارم مثل حسه آزادي
مثل پر کشيدن تو شهر آبادي
مثل انتظار و انتظار رو بي تابي
دوست دارم مثل زن بي حجاب
مثله بوي ادکلن بوي عطر ناب
دوست دارم مثل قهوه و کاپو چينو
مثل صورت زخمي مثله آلپاچينو
دوست دارم مثل شهر پاريس
مثله شهر رم شهر لندن ... ونيز
دوست دارم مثل قصه هاي  لو لو
مثل صادق هدايت مثل شاملو
دوست دارم مثل رقص ناب زن و مرد
مثل کتاب ممنوعه و حرف هاي سرد
دوست دارم مثل مجسمه هاي  بي سر
مثل گوزن ها مثل قيصر
دوست دارم مثل ترانه ي سياسي داريوش
مثل صداي ابي مثل نوستالژي گوگوش

 

● ... نا گفته نماند این ترانه را خودم گفتم!
 

+ نوشته شده در  Sat 12 Apr 2008ساعت 4:48 PM  توسط فریاد  | 

در گذرم به دنياي ادبيات چند شعر جالب از نظر خودم توجه مرا سخت به خود جلب کرد. اول اين استدلال جالب سعدي براي عشق که واقعا فوق العاده بود. خيلي ها بد حالي و زردي عاشق را به بيماري تشبيه مي کنند. اما سعدي صورت خود را به مس و عشق را چون اکسیری که مس را به زر تبدیل کرده تشبیه می کند: 
گويند روي سرخ تو سعدي که زرد کرد؟
اکسير عشق  بر مسم افتاد و زر شدم

هنر عشق. نمي دانم اين شعر از کيست ولي واقعا لذت بردم:
ناصحم گفت که جز غم  چه هنر دارد  عشق
گفتم اي خواجه ي عاقل هنري بهتر از اين؟

يکي ميشينه زير پاي مجنون و بهش ميگه: اين ليلي خانوم هم چندان چيز دندان گيري نيست که تو خود را براي او مي کشي! جواب دندان شکن مجنون: (اين شعر از وحشي بافقي)
اگر  در ديده مجنون نشيني
به غير از خوبي ليلي نبيني
تو کي  داني   که   ليلي چون نکويي ست
کز و چشمت همين بر زلف و رويي ست
تو قد  بيني و مجنون جلوه ناز
تو چشم و  او نگاه ناوک انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو او اشارت هاي  ابرو

غم زياد هم بد نيست. تنها دوست وفادار انسان از ديدگاه مولانا:
اندر  دل  بي وفا  غم و  ماتم  باد
آن را که وفا نيست ز عالم کم باد
ديدي که  مرا هيچ کسي  ياد   نکرد
جز  غم که هزار  آفرين بر  غم باد

اين شعر تاثير عجيبي بر من گذاشت. عظمت خداون را مي توان در اين چند بيت حس کرد. درود بر مولانا:

من    غلام قمرم  , غير  قمر  هيچ  مگوي
پيش  من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي
سخن  رنج  مگوي  ,  جز  سخن   گنج مگوي
و از اين  بي خبري  رنج مبر ,  هيچ مگوي
دوش ديوانه شدم, عشق مرا ديد و بگفت
آمدم , نعره , مزن , جامه مدر , هيج مگوي
گفتم   اي عشق  من از چيز  دگر  ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست , دگر  هيچ مگوي
من به گوش توسخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ,جز تو به سر هيچ مگوي
گفتم اينرو فرشته ست عجب يا بشرست
گفت اين غير فرشتست وبشر هيچ مگوي
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم  شد
گفت ميباش چنين  زير و زبر  هيچ مگوي
اي نشسته تو در اين خانه  پر  نقش خيال
خيز از آن خانه برون رخت ببند هيچ مگوي

● «غلام قمر» مولانا را با صدای «داریوش» گوش کنید.

dariush

و در آخر پندی از حافظ:

گفتم صنم  پرست مشو،  با   صمد نشین
گفتا در کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتم    هوای میکده   غم می برد    ز دل
گفتا خوش آن کسانی که دلی شادمان کنند
گفتم شراب  و   خرقه نه   آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان  پیر را  چه سود
گفتا به   بوسه شکرینش   جوان کنند
گفتم که خواجه کی به سر حجله می رود
گفت آن زمان که   مشتری مه   قران کنند
گفتم   دعای   دولت او   ورد حافظ است
گفت این دعا ملائک هفت آسمان کنند

 

+ نوشته شده در  Sat 8 Dec 2007ساعت 11:15 AM  توسط فریاد  | 

ما از جلوي خيلي چيزها رد مي شيم. از جلوي ساختمونا از جلوي خيابونا پارک ها و خيلي جاهاي ديگه ... بدون اينکه به اونا توجه کنيم. بدون اينکه برامون مهم باشن. بدون اينکه چيزي رو يادت بيارن. اما اگه با کسي که دوسش داري بري توي يه کافي شاپ يه قهوه بخوري. ديگه نمي توني از جلوي اون کافي شاپ بي تفاوت رد بشي. هميشه يه چند دقيقه اي نگاش ميکني يه خنده کوچيک رو لبت ميشينه و بعد ازش رد ميشي. اگه با کسي که دوست داري تو پارک قدم بزني و روي يکي از نيمکتهاش بشيني . ديگه اون پارک و نيمکت برات يک پارک و نيمکت معمولي نيست. برات يه خاطرست. هميشه تو قلبته. اگه با کسي که دوست داري از جلوي يه ساختمون رد بشي يا باهاش بري سينما و فيلم ببيني. هميشه اون ساختمون و اون فيلم برات يه نشونست ... يه تلنگره. اين جوريه که بعضي چيزها و بعضي جاها براي آدم عزيز ميشن.

+ نوشته شده در  Tue 4 Dec 2007ساعت 4:19 PM  توسط فریاد  | 

شوخي [Zert]. اولين رمان «ميلان کوندرا »، نويسنده چک که  بين سالهاي 1962 و 1965 نگاشته شد و در 1967 انتشار يافت ـ  براي نويسنده­اش شهرت جهاني به همراه آورد.

joke

+

درباره رمان:

لودويک يان، که به دليل شوخي ساده­اي که با دوست دختر خود انجام داد و به شوخی روی کارت پستال یک جمله ضد کمونیستی نوشت: «خوشبيني ترياک توده هاست! جو سالم بوي گند حماقت مي دهد! درود بر تروتسکي!» از حزب و دانشگاه اخراج شده و مجبور شده است که شش سال تمام در معادن زغال­سنگ کار کند، پانزده سال بعد وقتي با «هلنا زمانووا»، همسر رئيس سازمان حزبي دانشکده، روبرو مي­شود، گمان مي­کند فرصت انتقام را به چنگ آورده است و تصور مي­کند عملي که در حد کينه خاموش­نشدني­اش باشد اين است که زن دشمن خود را به خيانت وادارد. بي­خبر از اينکه اصل ماجرا چيز ديگري است: لودويک آن زن را فريب مي­دهد و در اختيار مي­گيرد، اما به زودي خبردار مي­شود که شوهر او، آن کمونيست وفادار و سختگير، از چندي پيش به آدمي تجديدنظر طلب تبديل شده است و ديگر با زنش زندگي نمي­کند. اولين شکست لودويک در زندگي، سخت و به طور غيرقابل جبراني دردناک بود. البته لودویک در شش سالی که در معادن زغال سنگ کار می کرد، عاشق «لوسی» دختر فقیر و پاکدامنی می شود. اما لوسی به دلیل مشکلاتی که ریشه در کودکی او داشت از دست لودویک فرار می کند. لودویک او را چند سال بعد در یک آرایشگاه ملاقات می کند.

+

«لوسي» جذاب ترين و پاک ترین شخصيت داستاني بود که همه در دام شوخي تاريخ فرو رفته بودند. اين داستان به ما نشان ميدهد که انسانها بازيچه تاريخند. «هلنا» که قصد خودکشي داشت شيشه يي که فکر مي کرد درونش پر از قرص هاي آرام بخش است برمي دارد. مشت خود را پر از قرص مي کند ، آنها را قورت ميدهد و بعد انتظار مرگ را مي کشد ولي ساعتي بعد معلوم مي شود به جاي قزص هاي آرام بخش ، قرص هاي دل پيچه را که اشتباها داخل شيشه بود خورده است. «لودويک» به قصد شوخي با دوست دخترش کارت پستالي را که درونش جملاتي ضد کمونيستی نوشته بود را برای او مي فرستد و از بخت بد او کارت پستال به دست يک کمونيست متعصب مي افتد. بله مسير زندگي او اين گونه عوض مي شود ... آيا احساس نمي کنيد تاريخ به «لودويک» و «هلنا» خنديده است؟! رمان «شوخی» سخت «کمونیست» را به چالش می کشد. برای همین خیلی ها این رمان را سیاسی میدانند.

+

قسمتی از رمان که دوست لودویک اخراج او از حزب را به منزله فرصت دوباره زندگی برای او می داند:

آن ها تو را ازحزب اخراج کردند، براي خدمت سربازيت تو را ميان سياسيها قرار دادند بعد به مدت دو يا سه سال ديگر در معادن به کار گماردنت. و تو؟ با خشم و تغير دندان بر هم فشردي، معتقد بودي در باره ات بي عدالتي شده است. چگونه مي تواني از بي عدالتي حرف بزني؟ آ نها تو را به گردان دشمنان کمنيسم فرستادند. اما آيا آن بي عدالتي بود؟ آيا بيشتر به فرصتي بزرگ نمي مانست؟ آيا مسيح حواريون خود را چونان گوسفنداني در ميان گرگها نفرستاد؟ براي آخرین بار مي گويم: لودويک به عمق روحت نگاه کن. عميقترين انگيزه کارهاي خوب تو عشق نيست. نفرت است! نفرت از آنهايي که به تو لطمه زدند، آنهايي که در آن تالار دست هاي خود عليه تو بالا بردند.

+

فصل سانسور شده رمان "شوخی" را اینجا بخوانید.

 

+ نوشته شده در  Fri 30 Nov 2007ساعت 7:40 PM  توسط فریاد  | 

يادت مياد اولين باري که ديدمت؟ عاشقت شدم. يادت مياد اولين خنده اي که به من کردي؟ سرخ شدم. اولين بار که دستت رو تو دستم گرفتم همه و جودم شوق بود. اولين بار که اتفاقي تنم بر تنت نشست تنم گرم شد. براي هميشه. يادت مياد مي خنديدي؟ خنده هات دلم رو دزديد مثل چشمات. يادت مياد اولين بار که باهم رفتيم بيرون؟ تنها نبوديم اما انگار تنها بوديم. شب بود. شب تابستون. يادت مياد از عطري که واسه خودت خريده بودي به پيرهنم زدي؟ هنوزم اون پيرهنو دارم. هنوزم بوش مي کنم. بوي تورو ميده. بوي دستاتو. بوي موهاتو. يادت مياد اولين بار پيشم رقصيدي؟ من از خجالت سرم و بلند نمي کردم. ولي دلم باهات مي رقصيد. وقت هايي هم که منو نمي ديدي زير چشمي نگات مي کردم! هنوزم باهات مي رقصم. يادت مياد چشمک هايي که بهم مي زدي؟ چشمکهات مثل خنجر دلمو زخم مي کرد و مثل زغال قليون تنمو گرم مي کرد. يادت مياد اولين بار که به اسم کوچيک صدام زدي؟ اون موقع دنيا مال من بود. اون بستني يادت مياد؟ من هنوزم به ياد تو از اونا مي خرم.  يادت مياد بهم سلام ميدادي؟ اونا سلام نبود ترانه بود. هنوز تو گوشمه. يادت مياد شبايي که مي خوابيدي؟ اون موقع من بيدار بودم. يادت مياد پياده رو هاي شهرو؟ هنوزم اونجا ميرم و باهات حرف مي زنم. خدا حافظيات يادت مياد؟ اون موقع من مي مردم. اون موقع پوچ مي شدم. زندگی برام معنی نداشت. آخرين نگاه يادته؟ هنوزم آخرين نگاهت مثل قاب عکس رو ديوار قلبمه.

●تورا هرگز از ياد نخواهم برد ...

+ نوشته شده در  Wed 28 Nov 2007ساعت 5:58 PM  توسط فریاد  | 

اينجا در خانواده اي وقتي مي فهمند يکي از دخترهاي فاميل با پسري ارتباط دارد دختر انگشت نماي فاميل مي شود. و همه با انگشتشان به سوي او نشانه مي روند که او چقدر بي حيا و بي شرم است. البته عکس العمل پدر و مادر دختر به جاي خود. آنها انواع تهديد ها کتکها و محروميت ها را براي او در نظر مي گيرند. ولي در خانواده اي ديگر پدر و مادر دختر "دوست پسر" او را به شام دعوت مي کنند و اورا با افتخار به فاميل معرفي مي کنند. "معرفي مي کنم عشق جديد دخترم". در حالي که در خانواده قبلي پدر از شرم سرش را پيش فاميل بلند نمي کند.
اينجا در خانواده اي وقتي دختر و پسري ازدواج مي کنند قبل از ازدواج فقط سه چهار بار همديگر را ملاقات مي کنند که بيشترين زمان ملاقات آنها روز خواستگاري است. و تنها چند کلمه اي با هم صحبت مي کنند. "ضمير" صحبت آنها هيچ وقت از "شما" به "تو" ختم نمي شود. ولي در خانواده ديگر دختر و پسر بعد از دو سال زندگي مشترک و همخوابگي هاي متعدد تازه  مي فهمند به درد هم نمي خورند و تصميم مي گيرند با هم ازدواج نکنند. در اين خانواده پدر و مادر هيچ گونه دخالتي ندارند و صحبت هاي آنها تنها در حد نصيحت است.
اينجا در خانواده اي دختر هفت هشت ساله چادر سرش مي کند و فرزندان تا زماني که که در خانه پدر هستند هيچ گاه به موسيقي گوش نداده اند يعني اجازه اين کار را نداشته اند. آنها  حتي اجازه ديدن بعضي برنامه هاي تلويزيون را ندارند. ولي در خانواده ديگر دختر معني حجاب يا چادر را نمي داند برنامه هاي محبوبش برنامه هاي اروپايي و آمريکايي هستند و هر روز حدود سه چهار ساعت به موسيقي گوش مي کند و فيلم مي بيند. مجالس رقص و عشق و حال هم که از برنامه هاي هفتگي اوست.
اينجا فردي چنان شيفته ادبيات است که تمام شاهکارهاي ادبيات را خوانده است و خيلي از آنها را حفظ است. ولي فردي ديگر در طول عمر خود به غير از کتابهاي درسي خود و مجلات زرد چيز ديگري نخوانده است.جالب اینجاست که هر دوی آنها در یک محل یا خیابان زندگی می کنند.
اينجا کسي فيلم هاي برگمان و ديويد لينچ را نقد مي کند و چنان شيفته سينماست که حدي براي آن نمي توان قائل شد و ديگري حتي اسم تام کروز را نشنيده است و عاشق فيلم هاي هندي است.
اينجا در خانواده اي زن و شوهر چنان به هم احترام مي گذارند و عاشق يکديگرند که همه لذت مي برند. ولي در خانواده ديگر زن بدون اجازه مرد حق رفتن به دم در را ندارد. جالب اينجاست که حتي اجازه کتاب خواندن هم ندارد. و مرد اگر بفهمد زنش با مرد نامحرم صحبت کرده حتی در حد سلام و خداحافظی او را تا سر حد مرگ کتک می زند که دیگر از این غلط ها نکند.
اينجا در بعضي خانواده ها چنان به حقوق برابر مرد با زن اعتقاد دارند که زن پادشاهي مي کند. ولي در خاندان ديگر زن را به عنوان دستگاه توليد بچه مي شناسند و بزرگترين فايده او را رخت شستن و لذت بردن از تن او مي دانند. اینجا هنوز غربی ها مفهوم زن ایرانی را نمیدانند. کدام یک؟
اينجا راي يکي معين است راي يکي رفسنجاني راي يکي احمدي نژاد و راي ديگري تحريم است. اینجا یکی مخملباف است یکی گنجی است و یکی ده نمکی. در حالی که نو جوانی و جوانی آنها تقریبا به یک شکل بوده است.

اینجا ایران است ...

●من نمي گويم در هيچ جاي دنيا چنين تضادهايي وجود ندارد. اما تضاد فرهنگي و سياسي مردم ايران از ديدگاه من عمق بسيار زياد و فاجعه باري دارد.


+ نوشته شده در  Sun 25 Nov 2007ساعت 1:13 PM  توسط فریاد  | 

می خواهم از هنرمندی بگویم که صدای فریاد مردم است:

داریوش از جنس مردم است. داريوش حرف دل مردم است. هنرمندي که فقط براي مردم خواند فقط از آزادي گفت و فقط از ايران. هنرمندي که ترانه هايش بوي آزادي مي دهد. هنرمندي که ترانه هايش مثل هيچ کس نيست.هنرمندي که به خاطر عقايدش حتي در بند هم افتاد.  هنرمندي که گفت: با من از ایران بگو... هنرمندي که با جرئت گفت من معتادم. مي خواهم ترک کنم و همين طور هم شد. مردي که براي نجات دادن جوانان ايراني در هر نقطه جهان از دام اعتياد دست از هيچ کوششي بر نمي دارد. حتي پولش را حتي اعتبارش را خرج کرد. البته او با اين کار اعتبار و آبرويي جاودانه براي خود خريد. خود را آينه عبرت جوانان قرار داد و آنها را به دوري از مواد مخدر دعوت کرد. او هنرمندي است که هنوز بعد از گذشت 30 سال هنوز هم پوستر هايش را در خيابان ها مي فروشند و خيلي ها هم آن را عاشقانه به ديوارهاي اتاقشان مي زنند. باور کردني نيست . کسي که 30 سال است ستاره مانده و صدايش هرگز کهنه و تکراري نشده و پير و جوان از هر سن و سالي عاشقانه دوستش دارند. کار هر کسی نیست. او کسيست که در غربت خودش را مثل خیلی ها گم نکرد و همچنان با مردم ماند و براي آنها خواند. او هنرمندي است به قدمت مردم. او از جنس مردم است و براي همين است که هميشه خواهد ماند و هميشه خواهد خواند. البته از یاران او که همیشه کنار او بودند نباید گذشت مثل "تاج ترانه" جنتی عطایی مثل فرید زولاند و خیلی های دیگر. هنوز هم بوی گندم او در خانه هاي ما است.

وطن پرنده پر در خون. وطن شکفته گل در خون. وطن فلات شهید و شهد. وطن پا تا به سر خون. وطن ترانه زندانی. وطن قصیده ویرانی. ستاره ها اعدامیان ظلمند. به خاک اگر چه می ریزند. سحر دوباره بر می خیزند.بخوان که دوباره بخواند این قبیله قربانی گل سرود شکستن را. بگو که به خون بسراید. این عشیره زندانی حرف آخر رستن را. بگو به ایران ... بگو به ایران

 

+ نوشته شده در  Thu 22 Nov 2007ساعت 8:20 PM  توسط فریاد  | 

ساعت یک ونیم شب است. در خيابانها به غير از تعداد کمي ماشين و چند گربه چيزي نيست. همه در خواب خوش بعد از يک روز کاري يا تحصيلي اند. هيچ پليسي هم در خيابان نيست. من پشت چراغ قرمزم. هيچ ماشيني اطراف من نيست. هيچ پليسي هم مرا نمي بيند. ولي نمي دانم چرا نمي توانم  چراغ قرمز را رد کنم و به آن بي توجه باشم. منتظر مي شوم . چراغ سبز مي شود و من حرکت مي کنم. در زندگي هم گاهي چنين موقعيت هايي پيش مي آيد. هيچ کس تو را نمي بيند. هيچ کس مراقب تو نيست. مي تواني هر کاري که دلت مي خواهد انجام دهي. مي تواني چراغ قرمز را رد کني. ولي چيزي جلوي تو را مي گيرد.

●من رانندگي بلد نيستم. و تا اين لحظه هم ساعت یک و نیم شب پشت چراغ قرمز نبوده ام. اين جملات را يکي از دوستانم ديروز برايم گفت.

+ نوشته شده در  Tue 20 Nov 2007ساعت 5:53 PM  توسط فریاد  | 

او رفت ... اما نرفت! شايد او رفته باشد شايد او با کس ديگري باشد اما هنوز اين جاست... در قلبم در ذهنم در روحم. فراموش کردنش برایم سخت است، چیزی شبیه محال. هنوزم جرات اين را ندارم که نزديک دختر ديگري باشم . چون هنوز او را احساس مي کنم. چون هنوز ترانه او در گوشم است. هنوزم بعضي وقتها تو دلم باهاش حرف مي زنم و ازش گله مي کنم. ولي نفرين نمي کنم. چون معتقدم يک عاشق واقعي در هر شرايطي بايد خوشبختي معشوق را بخواهد. حتي اگر با او نباشد حتي اگر با او بد کرده باشد. عشق آنقدر بزرگ است آنقدر مقامش بالاست آنقدر رئوف است که نفرين مجوز ورود به حياط زيبايش را ندارد. و من فکر مي کنم به اين مرتبه از عشق رسيده باشم که حداقل نفرين نکنم. هنوز هم وقتي اسمش را مي شنوم هوش از سرم مي پرد و بدنم داغ مي شود . چگونه مي توانم کسي که اينقدر برايم عزيز است را نفرين کنم؟ چگونه مي توانم بدي او را  بخواهم؟ چگونه مي توانم از ناراحتي او خوشحال شوم.خوشبختي او آرزوي من است، آرزوي قلبي من. هرگز نمي خواهم روزي را ببينم که او از اينکه من را رد کرده احساس پشيماني کند. من هنوزم به او مديونم. چشمان او عشق را به من آموخت. رنگ زندگي را برايم عوض کرد. کاري کرد که دنيا را به چشم زيباتري نگاه کنم. کاري کرد که فقط به فکر خودم نباشم.  آري من به او مديونم و جز خوشبختي او آرزوي ديگري نسبت به او ندارم.

عزيزم نفرين من خوشبختي توست ...

 

+ نوشته شده در  Sat 17 Nov 2007ساعت 3:0 PM  توسط فریاد  | 

 

من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی


تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابان ها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی


●فروغ

 

+ نوشته شده در  Thu 8 Nov 2007ساعت 2:20 PM  توسط فریاد