تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات از پشت پنجره

● ما پیروزیم

ما پیروزیم، مطمئن باشید. حتی اگر انتخابات ابطال نشود،حتی اگر رئیس‌جمهور منتخب مردم ایران «میرحسین‌موسوی» به حق طبیعی خود که برآمده از شور و شوق جوانان و جنبش سبز مردم این خاک است نرسد. همین‌که ترس را شکستیم و خیابان را با سکوت خود، از اعتراض و بغض مملو کردیم پیروزیست. همین‌که با حضور خود فریاد زدیم بر سر استبداد، پیروزیست. همین‌که حتی برای چند روز تن ظلم و ستم را لرزاندیم، پیروزیست. همین‌که با خون‌مان تن کثیف خیابان را غسل دادیم و با دلمان عشق را نثار آزادی و عدالت کردیم پیروزیست. امروز ایران به رنگ ماست. امروز شهادت واژه‌ی غریبی نیست. این فریاد مردم است که شب را می‌شکند. ما شدنه من و تو زیباست. تاریخ این بغض را در گلوی خود خواهد فشرد و این پیروزی را مانند بارانی خواهد بارید. ما پیروزیم همان‌گونه که «حسین» پیروز شد. پسر علی نتوانست با شمشیر بر لشکر مسلح و پر تعداد یزید پیروز شود اما با خون پاک خود و یارانش تاریخ را فتح کرد. ما شاید نتوانیم این چهار سال را پیروز شویم اما مطمئن باشید رنگ سبز ما که بر آمده از عشق و خون است تاریخ را فتح خواهد کرد. گوارا باد این پیروزی بر شما مردم...   

+ نوشته شده در  Sun 21 Jun 2009ساعت 7:2 PM  توسط بهمن  | 


در
عاشقی
گریز نباشد ز ساز و سوز        استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

حافظ

+ نوشته شده در  Sun 21 Jun 2009ساعت 6:52 PM  توسط بهمن 

سبز باشید!
«حق» همیشه پیروز است...
GOD ..can you hear my people's voice

موج سبز...

 

+ نوشته شده در  Fri 12 Jun 2009ساعت 1:33 AM  توسط بهمن  | 

گفتم غم تو دارم...

+ نوشته شده در  Fri 22 May 2009ساعت 0:29 AM  توسط بهمن 

● تنهایی

این‌روزها بیشتر کتاب می‌خوانم. کاری به چیزهای دیگر ندارم. بیشتر در خودم سیر می‌کنم و سعی می‌کنم با دل‌تنگی‌هام بسازم. دوست دارم دور و برم خلوت باشد. سکوت... این‌روزها سکوت برایم لذت نابی دارد. فعلا با تنهایی خوبم. فعلا با خودم راحت‌ترم. اگر آدم با خودش راحت باشد آرامش را می‌فهمد. سعی می‌کنم خودم را بنویسم. بعضی وقت‌ها نمی‌شود. قلم توان و جرئت نوشتن را ندارد. ولی من همچنان سعی می‌کنم! بعضی‌وقت‌ها چیزهایی می‌نویسم که خودم کیف می‌کنم. خوب است آدم از نوشته‌هایش لذت ببرد. اما گاهی هم شده که تا مرز تنفر از نوشتن و خواندن پیش رفتم. خلاصه‌اش این‌که فعلا دوست دارم تنها باشم و از سکوت ثانیه‌ها و شب‌بیداری‌ها لذت ببرم. بیداری در میان خواب آدمکان، تنهایی، سکوت و بوی ملایم شب را استشمام کردن. فعلا همین کافی‌ست.

پانوشت: چند روز پیش بود یه جایی بودم. کودکی اطراف پدرش در حال بازی با دنیای کودکانه و شیرین‌ش بود. مردی به قصد شوخی، شکلک ترسناکی درآورد. کودک با لبخندی نگران و با سرعت به سمت باباش دوید و محکم ساق پاهای باباش رو بغل کرد و چشماشو بست. اونجا بود که امنیت رو لمس کردم. خیلی لحظه‌ی شیرین و دلچسبی بود. آغوش پدر و مادر و حضور آن‌ها امنیت و آرامش و خوشبختی‌ست.   

+ نوشته شده در  Sat 9 May 2009ساعت 2:13 PM  توسط بهمن  | 

مرا تو، بی‌سببی نیستی...  «شاملو»

+ نوشته شده در  Wed 22 Apr 2009ساعت 0:51 AM  توسط بهمن 

● کتاب یعنی همه‌چیز

one. کتاب خريدن رو خيلي دوست‌دارم. لذت وارد شدن به کتاب‌فروشي و انتخاب کتاب از توي قفسه‌هاي خوشمزه‌ي آن را با هيچ‌چيز عوض نمي‌کنم. وقتي کتاب يا کتاب‌هارو مي‌خرم ميارم مي‌چينم روي ميزم و با خنده‌اي از ته دل چند دقيقه‌اي نگاهشون مي‌کنم و  مي‌گم واي پسر تو بايد اينا رو بخوني! از بچگي هميشه آرزو داشتم يه کتاب‌خونه‌ي خيلي خيلي بزرگ داشته باشم که توي کتاباش شنا کنم.

two. وقتي کتاب مي‌خونم فکر مي‌کنم پوچ نيستم و دارم از خودم و از خيلي‌ها جلو مي‌زنم. اين حس رو خيلي دوست‌دارم. حس جلو زدن. باعث مي‌شه اعتماد‌به‌نفسه انجام هر کاري رو داشته باشم. آگاه بودن احساس خوبي رو به من هديه مي‌ده. هر کتاب می‌تونه یک زندگی با تمام لحظات شیرین و تلخش و با تمام تجربه‌هاش باشه. پس اگر می‌خوای زیاد زندگی کنی زیاد کتاب بخون.

three. خيلي‌بده در کشوري نفس مي‌کشم که مردمش پولشونو حاضرن آتيش‌بزنن ولي کتاب نخرن. حاضرن بيکار بشينن و کتاب نخونن. خيلي بده تو جايي زندگي کني که تعداد زيادي از مردمش بي سوادن و نا آگاه. مدرک تحصیلی دلیل خوبی بر سواد فرد نیست. موفقيت هر جامعه‌اي در گروي مردم اون جامعه‌ست. وقتي جامعه‌اي مردمي کتاب‌نخوان مثل مردم خودمان داشته‌باشه معلومه وضعش بهتر از اين نمي‌تونه باشه. جامعه با عوض‌شدن رييس‌جمهور درست‌نمیشه. بايد ذهن مردم عوض‌بشه باید دیدشون به زندگی و اطرافشون تغییرکنه. تغيير جامعه در گروي تغيير آدماشه نه مسئولينش. اين مردم هستن که جهت جامعه رو تعيين مي‌کنن اين آدماي دور و بر ما هستن که شعارهاي کانديداهاشون رو مشخص مي‌کنن. پس تا زمانيکه کتاب نخوانيم دموکراسي هم نخواهيم داشت. پس تا زمانيکه آگاه نباشيم جامعه مدني تحقق نخواهد يافت. تا زمانيکه مطالعه نکنيم اقتصاد شکوفا نخواهد شد. تا زمانیکه نفهمیم عدالت معنایی نخواهد داشت. من شدیدا معتقدم الان در هر شرایطی که زندگی می‌کنیم چه خوب چه بد محصول نگاه ما و آدمای دور و بر ماست.

four. اي مردم دوست داشتني و شریف و باسابقه‌ي تاريخي چند هزار ساله، اينقدر مشکلات را به ديگران وصل ندهيد. اصلا ای مردم خوب شما از حق خود آگاهید؟ اصلا حق خودتونو می‌شناسید؟ مشکل در ذهن شماست، مشکل نگاه شماست. مشکل ما اين است که تو تغيير نمي‌کني. کتاب يعني آگاهي، آگاهي يعني تغيير، تغيير يعني دموکراسي، دموکراسي يعني رفاه عمومي. کتاب یعنی همه چیز. حال مي شود فهميد که يک کتاب فروشي چگونه مي تواند يک جامعه را تغيير دهد. اي مردم خوب لطفا کتاب بخوانيد!

+ نوشته شده در  Sun 19 Apr 2009ساعت 1:29 AM  توسط بهمن  | 

● اعتراف

بعضی وقت‌ها دست به کارهایی می‌زنم که چند ساعت بعد پشیمانی پوست و استخوانم را می‌سوزاند. امروز پشت سر یکی حرف زدم. نمی‌دونم چرا این حرفا رو زدم فقط اینو می‌دونم کسی که پشت سرش حرف زدم لایق حرف‌های من نبود. امروز کاری کردم که خودم شدیدا از آن بیزارم. در این کلبه‌ی کوچک با خودم عهد می‌کنم دیگه پشت سر کسی حرف نزنم و اگر حرفی زدم جز تعریف و بازگو کردن نقاط مثبتش نباشد. می‌دونم کسی که پشت سرش حرف زدم اینجا رو نمی‌خونه و اصلا از ماجرا خبر نداره ولی با این همه بهش میگم: ببخشید، متاسفم، غلط کردم...

اعتراف کردن آدمو خالی می‌کنه. باید هرزگاهی این‌جا اعتراف کنم.

+ نوشته شده در  Fri 17 Apr 2009ساعت 3:9 PM  توسط بهمن  | 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی       من از آن روز که‌در بند توام آزادم


+ نوشته شده در  Tue 14 Apr 2009ساعت 11:28 AM  توسط بهمن 

● عشق خود همیشه‌است

واژه‌ها از سر ‌و‌ کولم بالا می‌روند. می‌خواهند نوشته‌شوند، می‌خواهند خوانده‌شوند. می‌خواهند دل‌تنگی پسری را عریان کنند. می‌خواهند همه بدانند که اتاقش چقدر تاریک و هوایش چقدر ابری‌ست. که بسترش بی‌خوابی و بهشتش تنهایی‌ست. می‌خواهند همه بدانند که از فراسوی روزها و هفته‌هایش چیزی جز تگرگ بیهودگی بر او نمی‌بارد و جز انتظار آفتابی بر او نمی‌تابد. عقربه‌های حضورش به دور بغض و فریاد در چرخش است و نوشته‌ها و شعرهایش آبستن سکوتی با خمیازه‌های طولانی‌ست. نمی‌داند مسافر کدامین سراب است و در ضیافت کدام کابوس مهمان ناخوانده. نشسته‌است پشت میزش. فنجانی نصفه که طعم تلخش مزه‌ی احساسش را می‌دهد روی میز نشسته است. این‌روزها همه‌چیز برایش ناملایمی می‌کنند. تنها چیزی که دارد و تنها واژه‌ای که واژه‌های سیاهش را تسکین می‌دهد «عشق» است.

تنها چیزی که کمی آرامش می‌کند نگاهی‌ست که مانند روزنه‌ای آسمانش را آبی می‌کند. تنها تبسمی‌ست که کمی طراوت زندگی را به او هدیه می‌کند. برایش در حکم پنجره‌ای‌ست روبه ساحل دریا و ماسه‌های خیسش. دختری از جنس جاودانگی. آری بانو «ن» رویای شیرین این ثانیه‌هایش را می‌نویسد. رویایی در‌کابوس، ثانیه‌ای شیرین به دور عقربه‌ی انتظار.*چراکه‌عشق، خود فرداست، خود همیشه‌است.   *شاملو  

+ نوشته شده در  Sun 12 Apr 2009ساعت 1:14 AM  توسط بهمن  |