تبليغاتX
از پشت پنجره

● نمی خوانمت "هری"

هرگز پولم را خرج «هری پاتر» نمی کنم. از بین این همه شاهکار های ادبیات، این همه اثر ماندگار، بیایم و "هری" را انتخاب کنم!؟ گابریل گارسیا مارکز، میلان کوندرا، ارنست همینگوی، پابلو نرودا، «شاملو»ی کبیر، صادق هدایت و ... را ول کنم و بشینم مزخرفات خانم "جی کی رولینگ" بخوانم؟

اگر فیلم هایش باشد شاید از جلوه های ویژه اش لذتی بردم ولی از کتابش عمرا. اصلا علاقه ای به این ندارم  بشینم شش، هفت کتاب قطور بی مایه را بخوانم تا بدانم آخرش "هری" زنده می ماند یا نه! ما را چه به «جی کی رولینگ». بگذارید با شاهکارها زندگیمان را بکنیم...

بی ربط: نمی دانم. شاید من اشتباه می کنم. هر کجا می روم صدای "این" خانم را می شنوم. سوار هر ماشینی می شوم اعم از مسافر کش ، دکتر ، معلم ، مهندس ، روشنفکر ، و ... صدایش را می شنوم. بعد از این همه مدت. شاید صدایش زمینی نباشد. شاید ملودی هایش آسمانی باشند. خلاصه هر چه باشد ماندگار است. ماندگار ، ماندگار ...

به قول فروغ، تنها صداست که می ماند.

 

+ نوشته شده در  Mon 22 Oct 2007ساعت 4:59 PM  توسط بهمن  | 

● فرض کنید جاده ای که اطراف آن  درختان تنومند، با قدرت ایستاده اند و برگ های رنگارنگشاندر زمین و هوا معلقند روبروی شماست. فرض کنید جاده روبروی شما با برگ های زرد و خشک که منتظرند با پای شما صدای خش خششان را به گوش طبیعت وحشی برسانند نقاشی شده.

فرض کنید باران هم می بارد. این زیباترین لحظه طبیعت است. کاش در چنین منظره ای بودم. کاش دوربینی در دست داشتم. کاش این لحظه را با دوربینم ثبت می کردم.

● کنار پنجره نشستم. تنگ غروب است. درخت روبروی خانه ما با برگهایش خداحافظی می کند. من دل شکسته ام. گریه می کنم. آسمان هم با من همراهی می کند. برگها آرام آرام روی زمین می نشینند. نم نم باران آرام آرام پنجره مرا خیس می کند. عابری از روی برگ های زرد و ریخته شده رد می شود.

صدای شکسته شدن برگها را می شنوم. همچنین صدای قلب خودم را که مانند شیشه ای که به آن سنگ زدند خورد شده است. باران همچنان می بارد و من هنوز گریه می کنم.

● با دوستم توی پارک قدم می زنیم. هردو ساکتیم. حوصله حرف زدن نداریم. صدای رعد و برق هردوی ما را که از دنیای اطراف خود دور بودیم و در خیالات سیر می کردیم به خودمان آورد. گفت: بیا بریم زیر اون آلاچیق ... الان خیس می شیم. گفتم: من مدتها منتظر چنین فرصتی بودم که زیر باران قدم بزنم .

 

گفت: دیوونه نشو بیا بریم ... سرما میخوریا! گفتم: تو برو. او رفت اما قبل از رفتنش با صدای بلند فریاد زد : دیوانه! شرشر باران همچنان می بارید و من همچنان در پارک در حال قدم زدن بودم.

 

● صدای غار غار کلاغ ها غمگین ترین ترانه ای است که شنیدم. به خصوص وقتی پاییز باشد. به خصوص وقتی "سکوت" باشد.  غار غار کلاغ "سکوت" سنگین پاییز را نمی شکند بلکه عمق بیشتری به آن می دهد. عمقی که مرا غرق می کند ...

 

● پاییز مرا در بر گرفته ...

 

● طرح از "سکوت"

 

 

+ نوشته شده در  Wed 17 Oct 2007ساعت 10:41 PM  توسط بهمن  | 

● خسته تر از خسته ام

امروز خسته تر از خسته ام. امروز مغزم در حال «انفجار» است. امروز نمی دانم چه شده. آنقدر اطلاعات خام از دیفرانسیل ، گسسته و زبان و این جور چیزها وارد مغزم شده که احساس می کنم خالی تر از همیشه ام.

آنفدر گزینه هندسه و جبر انتخاب کرده ام، آنقدر تست زده ام که گزینه زندگیم را گم کرده ام، آنقدر خسته ام که در چهار گزینه ایی زندگی عاجز مانده ام. آنقدر حفظ کرده ام ، خود  فراموش شده ام. امروز «خسته» تر از خسته ام.

+ نوشته شده در  Mon 15 Oct 2007ساعت 2:36 PM  توسط بهمن 

● ناسپاس
 
« ما آدم بزرگها موجودات ناسپاسی هستیم. چون هیچ وقت خداوند
منان را به خاطر این که دیگر به مدرسه نمی رویم شکر نمی کنیم »

«وودی آلن»


+ نوشته شده در  Fri 12 Oct 2007ساعت 12:39 PM  توسط بهمن  | 

● «او» افسانه بود
 
از او دور بودم به اندازه ۶۰۰ کیلومتر. ولی او هر روز با من بود نزدیک تر از خودم ، او از خودم به من نزدیک تر بود. وجودش را احساس می کردم. چشمانم فقط او را می دید. رویاهایم مال او بود. خوابهایم ، خنده هایم ، گریه هایم همه در تصرف او بود.« او » را که می گویم زندگی من است.
 
قبل از "او" ساعت را حس نمی کردم ولی بعد از آن تیک تاک ساعت عاشقانه ترین ترانه ای بود که می شنیدم. انگار هر ثانیه ای که می گذشت مرا به او نزدیک تر می کرد. نزدیک و نزدیک تر. او بی خبر بود. بی خبر از همه جا. اصلا نمی توانست تصور کند، پسری ۱۶ ساله که یک سال از او کوچکتر بود و به نظر پسری ساده نشان می داد چنین عشق عظیمی را در دل داشته باشد.
 
سالی چند ساعت ، آری فقط چند ساعت می دیدمش. هر سال زیباتر از قبل میشد. هر سال وسعت عشق من به او وسیع تر می شد. «چشمهایش» مستم می کرد. خنده هایش مرا تا مرز جنون می برد. چشمانش مانند قاب عکسی هنوز روبرویم است. هنوز خنده هاش مانند ترانه ای در گوشم می پیچد.
 
 
ولی من جرات نزدیک شدن به او را ندشتم. قلبم سرشار از عشق بود و مغزم خالی از کلمه و شاید دلم خالی از جرات. هر سال می گذشت و من هنوز جرات نزدیک شدن نداشتم . هر سال می گذشت و من دیوانه تر می شدم. شاید او برایم افسانه ای بیش نبود. شاید رسیدن به او برایم غیر ممکن بود.
 
سه سال گذشت. و من هنوز نزدیکش نشده بودم. چند وقت پیش بود که شنیدم با کسی که عاشقانه عاشق او بوده ازدواج کرده. شاید پوچ ترین لحظه زندگیم بود. حتی «چشمانم» اشک را از من دریغ کرده بودند. مدتی گنگ بودم. هنوزم گنگ و نا مفهومم.اکنون کاری جز سرزنش خود ندارم.
 
او رفت ولی این را ندانست که زیباترین لحظه زندگی من لحظه ای بود که او اسم کوچک مرا صدا زد... او رفت اما ندانست که زیباترین لحظه زندگی من لحظه ای بود که او به خاطره ای که من گفته بودم عاشقانه می خندید ... او رفت اما ندانست «چشمانش» زندگی من بود ... او ندانست که نفسش نفس من بود.

آری «او» رفت و همچنان برایم «افسانه» ماند.

 
+ نوشته شده در  Wed 10 Oct 2007ساعت 5:32 PM  توسط بهمن  | 

● پنجره

از پشت پنجره نگاه کردن زیباتر است...

+ نوشته شده در  Mon 8 Oct 2007ساعت 12:45 PM  توسط بهمن