تبليغاتX
از پشت پنجره

● پشت چراغ قرمز

«ساعت» یک ونیم شب است. در خيابانها به غير از تعداد کمي ماشين و چند گربه چيزي نيست. همه در خواب خوش بعد از يک روز کاري يا تحصيلي اند. هيچ پليسي هم در «خيابان» نيست. من پشت چراغ قرمزم. هيچ ماشيني اطراف من نيست. هيچ پليسي هم مرا نمي بيند.

ولي نمي دانم چرا نمي توانم  «چراغ قرمز» را رد کنم و به آن بي توجه باشم. منتظر مي شوم . چراغ سبز مي شود و من حرکت مي کنم. در «زندگي» هم گاهي چنين موقعيت هايي پيش مي آيد. هيچ کس تو را نمي بيند. هيچ کس مراقب تو نيست. مي تواني هر کاري که دلت مي خواهد انجام دهي. مي تواني چراغ قرمز را رد کني. ولي چيزي جلوي «تو» را مي گيرد.

پاورقی:من رانندگي بلد نيستم. و تا اين لحظه هم ساعت یک و نیم شب پشت چراغ قرمز نبوده ام. اين جملات را يکي از دوستانم ديروز برايم گفت.

+ نوشته شده در  Tue 20 Nov 2007ساعت 5:53 PM  توسط بهمن  | 

● نفرين من خوشبختي توست

او رفت ... اما نرفت! شايد او رفته باشد شايد او با کس ديگري باشد اما هنوز اين جاست... در قلبم در ذهنم در روحم. فراموش کردنش برایم سخت است، چیزی شبیه محال. هنوزم جرات اين را ندارم که نزديک دختر ديگري باشم . چون هنوز او را احساس مي کنم.

چون هنوز ترانه او در گوشم است. هنوزم بعضي وقتها تو دلم باهاش حرف مي زنم و ازش گله مي کنم. ولي نفرين نمي کنم. چون معتقدم يک عاشق واقعي در هر شرايطي بايد خوشبختي معشوق را بخواهد. حتي اگر با او نباشد حتي اگر با او بد کرده باشد.

عشق آنقدر بزرگ است آنقدر مقامش بالاست آنقدر رئوف است که نفرين مجوز ورود به حياط زيبايش را ندارد. و من فکر مي کنم به اين مرتبه از عشق رسيده باشم که حداقل نفرين نکنم. هنوز هم وقتي اسمش را مي شنوم هوش از سرم مي پرد و بدنم داغ مي شود .

چگونه مي توانم کسي که اينقدر برايم عزيز است را نفرين کنم؟ چگونه مي توانم بدي او را  بخواهم؟ چگونه مي توانم از ناراحتي او خوشحال شوم.خوشبختي او آرزوي من است، آرزوي قلبي من. هرگز نمي خواهم روزي را ببينم که او از اينکه من را رد کرده احساس پشيماني کند.

من هنوزم به او مديونم. چشمان او عشق را به من آموخت. رنگ زندگي را برايم عوض کرد. کاري کرد که دنيا را به چشم زيباتري نگاه کنم. کاري کرد که فقط به فکر خودم نباشم.  آري من به او مديونم و جز خوشبختي او آرزوي ديگري نسبت به او ندارم.

عزيزم نفرين من خوشبختي توست ...

 

+ نوشته شده در  Sat 17 Nov 2007ساعت 3:0 PM  توسط بهمن  | 

 ● من از تو می مردم

من از تو می مردم
اما تو «زندگانی» من بودی


تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من «خیابان» ها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در «من» می خواندی...


فروغ

 

+ نوشته شده در  Thu 8 Nov 2007ساعت 2:20 PM  توسط بهمن 

● زنده باد مخالف من

"زنده باد مخالف من" زیباترین سخنی است که می توان از زبان یک «رئیس جمهور» شنید. اما این فقط یک «سخن» است. در مورد عمل کردن یا نکردن به آن قضاوتی نمی کنم. ولی تا به حال چنین سخن زیبایی از زبان یک رئیس جمهور در هیچ کجای دنیا نشنیده ام.

شاید من اشتباه می کنم.

+ نوشته شده در  Fri 2 Nov 2007ساعت 6:29 PM  توسط بهمن  | 

● عشق را ای کاش زبان سخن بود

۱. پسری ۱۳ ساله به همراه پدر و مادرش در آپارتمانی زندگی می کنند. پسر همیشه همراه مادرش است. کمتر پیش می آید تنها باشد. روزی با مادرش به خانه همسایه یی که تازه به آنجا آمده بودند رفتند. پسر وقتی زن همسایه را دید سرخ شد.

تا به حال چیزی یا کسی به این زیبایی ندیده بود. زنی بسیار زیبا که حدودا ۳۰ ساله بود و دوتا بچه ۳ و ۷ ساله داشت. زن با پسر بسیار مهربان بود و با او رفتار خوبی داشت. پسر چنان شیفته زن شده بود که چشم از او بر نمیداشت. آری او عاشق او شده بود!

زیبایی مقاومت ناپذیر زن و مهربانی هایش نسبت به پسر، او را عاشق کرده بود. از آن دیدار به بعد همیشه پشت پنجره بود و پنجره خانه آنها را دید می زد به امید آنکه او پشت پنجره بیاید. همیشه در پی فرصتی بود که او را ببیند. همیشه سر راه او قرار می گرفت.

گاهی اوقات چنان در فکر فرو می رفت که صدای مادرش را هم نمی شنید. روزی وقتی از خواب بیدار شد متوجه شد که همسایه یی که تازه به آنجا آمده بودند در حال اسباب کشی هستند. از پشت پنجره با نگاه پر از غم به زن که در حال رفتن بود خیره شد، زن هم با خنده ای محبت آمیز لحظه ای کوتاه به پسر نگاه کرد و سوار ماشین شد. این آخرین نگاه بود.

۲. دختر: فردا شب بیا خونه ما تا با خانواده من آشنا شی. "پسر" فردا با دسته گلی به خانه "دختر" میرود. اول دختر را می بیند.به او سلام می کند. دختر خود را به آغوش پسر می اندازد. سپس مادر و خواهر بزرگ "دختر" جلو می آیند. مادر دستش را برای دست دادن جلو می آورد.

حس عجیبی پسر را در بر می گیرد. انگار این زن را در رویاهایش دیده است. انگار او را می شناسد. زنی جذاب و خوش پوش که هر کسی را تحت تاثیر قرار می دهد. با مادر دست میدهد و می نشیند. بعد از مدتی حرف زدن پسر کاملا تحت تاثیر و شیفته زن ۴۰ ساله روشنفکری می شود که بیشتر از چهره اش شیفته کلماتش شده بود. تمام حواس پسر متوجه زن شده بود.

در دیدارهای بعدی سعی داشت خود را به او نزدیک تر کند ولی جرات این کار را نداشت. زن دو دختر هم سن و سال او را دارد و این مانع بزرگ عشق او بود. از آن پس دلش همواره با زن بود و عشق دختر  به حاشیه قلبش رفته بود.دیگر "دختر" برای او وسیله ای برای دیدن "زن" بود. پسر برای اینکه همواره نزدیک زن باشد با دختر او ازدواج می کند. اما بیشتر از همسرش عاشق مادر اوست.

۳. پسر دانشجوی رشته مهندسی بود. در دانشگاه با یکی از استادها رابطه تقریبا صمیمانه ای برقرار کرده بود تا جایی که استاد که مردی حدودا ۳۴ ساله بود او را برای شام به خانه خودش دعوت کرد. پسر دانشجو برای خوردن شام به خانه استاد رفت.

همین شام باعث آشنایی او با "زن زیبای" استاد شد. ۲۵ سال داشت. زن در سر میز شام خیلی توجه پسر دانشجو که اتفاقا پسر خوش تیپ و مودبی بود به خودش جلب کرد.  زن بسیار جوان، زیبا، خوب، باهوش و جذاب بود. آن زیبایی مقاومت ناپذیر و تکان دهنده و آن نگاه گیرا و مهربان پسر را کاملا تحت تاثیر قرار داده بود. رابطه پسر با این زن و شوهر روز به روز صمیمانه تر میشد.

هفته ای دو سه بار همدیگر را می دیدند. پسر دیگر کاملا شیفته زن استاد شده بود.چشم هایش، دست لطیف و ظریفی که پیش می آورد تا با او دست بدهد، پیراهنش، آرایش مو هایش، لحن زیبای صدایش و حتی قدم زدنش، پسر را کاملا آشفته کرده بود و خواب را از چشمانش دریغ کرده بود. 

در این میان" زن زیبا روی" هم حسابی از پسر خوشش آمده بود و احساس نزدیکی غریبی به او می کرد.از آن به بعد زن و پسر چندین بار با هم قرار های "پنهانی" گذاشتند. ولی جرات نزدیکی بیشتر به هم را نداشتند. سایه خیانت روی سر هر دوی آنها سنگینی می کرد و همین باعث آزار آنها میشد.

آنها روز به روز شیفته هم میشدند ولی عذاب وجدان شدیدی همراه آنها بود. آنها حتی با ترس دست همدیگر را می فشردند. زمان می گذشت و آن ها جرات انجام هیچ اقدامی را نداشتند. پسر پیش استادش که این همه به او لطف کرده بود احساس حقارت و شرمندگی می کرد. و "زن" هم که تا به حال هیچ چیز جز خوبی و خوشی از شوهر مهربانش ندیده بود خود را سرافکنده می دید.

هر دو هر روز افسرده تر می شدند.  تا اینکه استاد که همیشه آرزو داشت به خارج از کشور برود تصمیم به این کار گرفت. فرودگاه آخرین دیدار "زن" و "پسر" بود. هنگامی که"استاد" برای انجام کاری آنها را در فرودگاه تنها گذاشت، همدیگر را برای اولین و آخرین بار در بغل گرفتند و بوسه گرمی از لبان هم گرفتند. بغض گلوی هر دوی آنها را گرفته بود. این آخرین دیدار بود.

پاورقی:عشق با معنی ترین و بی معنی ترین واژه است. عشق مرز ندارد. عشق قانون ندارد. عشق رحم ندارد.عشق قاعده ندارد. عشق چهارچوب ندارد. عشق خط قرمز ندارد. عشق، عشق است. سن و سال نمی شناسد، مذهبی و روشنفکر نمی شناسد، پیر و جوان نمی شناسد. عشق آزادترین واژه است...

 

+ نوشته شده در  Fri 26 Oct 2007ساعت 5:30 PM  توسط بهمن  | 

● از کنار هم می گذریم

در «خیابان» از کنار هم می گذریم... به همین سادگی!

 

+ نوشته شده در  Thu 25 Oct 2007ساعت 9:45 PM  توسط بهمن  |