وقتی یاد گذشته میفتم هم خندم می گیره هم گریه. به عاشق شدنم به گریه کردنام به خجالتی بودنم. چقدر خودمو به در و دیوار می زدم تا ببینمش. وقتی هم که می دیدمش دستام می لرزید ، زبونم بند می یومد، حتی نمی تونستم تو چشاش نگاه کنم. خجالتی بودم. هنوز هم هستم. هیچ وقت روم نشد بهش بگم «دوست» دارم.
البته اون و خیلی های دیگه از حرکات بچه گانه و معصومانه ی من پی به راز من برده بودند.حتی من حسم و عشقی رو که بهش داشتم و از طریق یه رابط بهش انتقال دادم. وقتی شنید خندید. اصلا فکر نمی کرد پسر شانزده ساله ی خجالتی، عاشقش شده باشه. وقتی فهمید هر شب براش گریه می کنم «گریه» کرد و گفت: منم دوست دارم عزیزم، منتظرت می مونم عاشق خجالتی خودم.
وقتی شنیدم هفته ی دیگه «عروسی»شه یاد همه ی خاطراتش افتادم. یاد شیرین زبونیاش، یاد خنده هاش، یاد چشمک زدناش، یاد...
«او» قسمت اعظم خاطرات تلخ و شیرین نوجوانی من رو رقم زد. «او» زندگی من را دگرگون کرد و با رنگ عشق دیوارای قلبم رو نقاشی کرد. «او» اولین عشق زندگی من شد. عشقی که تا آخر عمر از دفتر خاطراتم پاک نخواهد شد.
پاورقی:خوشحالم، من هم در دفتر زندگیت نقش کوچکی دارم و خوشحالم که عاشقت شدم. امروز بی پروا می گویم دوستت دارم و بهترینها را برایت آرزو می کنم. عروسیت مبارک بانوی رویاهای دست نیافتنی...
نشسته ام پشت پنجره مان. با دستم گلدان مادرم را نوازش می کنم. گلدانی که چند سال است مهمان خانه ماست. بیرون هیچ خبری نیست. کوچه خلوت است و زیر سایه ی صلات داغ مرداد. چند تا دختر بچه دارن گرگم به هوا بازی می کنند و یکی از زنای همسایه که معلومه مادر یکی از بچه هاست از پنجره خونشون داره به دخترش نگاه می کنه ، ولی معلومه فکرش جای دیگه مشغوله.
روسری یا چادری هم سرش نبود. وقتی منو دید خودش رو نپوشوند و همونجوری پشت پنجره موند. شاید فهمیده بود که فکر منم جای دیگست.
همدیگه رو زیاد نمیشناسیم آخه تازه به این محل یا بهتره بگم «کوی» اومدن. زن جوون بود سنش به بیشتر از سی نمی خورد. یکی دو بار موقع گذاشتن آشغال دیده بودمش مثل حالا بدون چادر یا روسری. دختری با پدرش داشت از کوچه رد می شد. خودش بود.
همون دختری که روزهای زوج تقریبا همین وقتها همراه پدرش از کوچه رد می شدن. فکر کنم دختر کلاس زبان می رفت. آخه یکی دو بار وقتی از کلاس زبان بیرون می رفت دیده بودمش. لباس ساده ای تنش بود. مانتو آبی با یک مقنعه آبی و کفشای سفید.
پدرشم معمولا همون لباسا رو می پوشید. پیراهن سفید و شلوار سیاه. همیشه وقتی از کوچه رد می شن از پنجره نگاهشون می کنم. معصومیت دیوانه کننده ای در نگاه دختر نقش بسته. سادگی دختر منو جذب خودش کرده بود. دختر و پدرش یواش یواش از کوچه رد می شن و من نگاهشون می کنم. زن همسایه همچنان پشت پنجره داره بیرونو نگاه می کنه. دختر بچه ها هم همچنان دارن گرگم به هوا بازی می کنن.
سه دختر دانشجو که تو یکی از طبقه های ساختمان روبرویی ما زندگی می کنن از تاکسی پیاده می شن و وارد ساختمان می شن. بعد از چند لحظه پرده اتاقشون رو می کشن و پنجره رو باز می کنن. لباس های بیرونشون و در میارن و میان جلوی پنجره و به من سلام می کنن.
یکیشون رفت کنار آینه میز اتاق و داشت موهاشو از پشت می بست.یکی از دخترها که از فامیل های دور ماست و حسابی از من خوشش میاد و خیلی باهام صمیمیه گفت: هی کتاب منو بیار الان یه ماه که دست توئه. من خنده ای کردمو گفتم چشم! زن همسایه رفته بود تو خونشون.
من بعد از چند دقیقه گپ زدن با دخترها که خیلی باهاشون صمیمیم باهاشون خداحافظی کردمو «از پشت پنجره» اومدم کنار. دختر بچه ها همچنان در حال بازی کردن بودند ولی مطمئن نبودم دارن گرگم به هوا بازی می کنن یا یه بازیه دیگه...
پرفسور «حسابي» می گوید: جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.
به قول «کارل پوپر»: مشکل اکثر کشورهاي جهان سوم اين است که شعور ملت شان از دولت شان بيشتر است.
و دیگر هیچ...
داخل تاکسی کنار یک پسر و دختر نشستم. پسر و دختر هم هیچ رابطه ای با هم نداشتند و کاملا معلوم بود که همدیگر رو نمی شناسند. بعد از چند دقیقه که نشسته بودم و به آدما و ماشینای توی خیابون نگاه می کردم صحنه ای رو دیدم که واقعا داشتم دیوونه می شدم. پسره کم کم داشت به دختره نزدیک تر می شد و خودش رو بیشتر و بیشتر به دختر نزدیک تر می کرد.
دختره هم هی خودشو به در نزدیک می کرد و سعی می کرد خودشو از دست دست درازی های بی شرمانه ی پسر رها کنه. منم چنان حالم بد شده بود که کم مونده بود پسره رو خفه کنم. ولی نتونستم با خودم کنار بیام و زود از ماشین پیاده شدم. ولی تو فکر این موندم که چرا دختر از ماشین پیاده نمیشه که دیدم یه کم جلوتر با حالت عصبانیت از ماشین پیاده شد.
من نمی دونم این عقده های جنسی نسل من کی تمام خواهد شد. من واقعا نمی دانم یک انسان با چه رویی می تواند این چنین بی شرمانه آن هم داخل تاکسی به کسی دست درازی یا تجاوز کند.محدودیت های اجتمایی و جنسی این چنین یک جوان را بی شرم و گستاخ می کند طوری که آدم از انسان بودن خودش خجالت می کشد. این محدودیت ها باعث شده جوانان ایرانی فکری جز صکص و جنس مخالف و فیلم های آن چنینی نداشته باشند.
فیلم های هنری جهان را مانند «چشمان کاملا بسته» اثر استنلی کوبریک ، «رویا بینان» اثر برناردو برتولوچی و خیلی آثار دیگر را به خاطر صحنه های برهنگی و صکصی ببیند و ماهواره را به خاطر کانال های پور نو نگاه کنند و اینترنت و«گوگل» را مملو از جستجوهای صکصی خود کنند.
واقعا دلم برای نسل خودم می سوزد نسلی که اسیر بتی شده به نام جنس مخالف، نسلی که به دانشگاه می رود که هم کلاسش جنس مخالفش باشد. نسلی که عاشق حریم خصوصی دیگران است، نسلی که فاجعه ی فیلم خصوصی یکی از بازیگران تلویزیون که به «زهره» معروف شد را به بار آورد. نسلی که فقط به فکر مدل موی سر خود است نه به فکر عقیده و تفکر خود.
مدت هاست می خوام یه تغییر اساسی تو زندگیم انجام بدم ولی هنوز نتونستم. آخه یه کم سخته واسه همین هی امروز و فردا می کنم. فیلم های زیادی توی کشوی کمدم هستن که هنوز حوصله نکردم ببینم. کتابهای زیادی خریدم که از هر کدوم فقط دو سه صفحه خوندم. نمی دونم چرا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم. فقط دوست دارم بشینم رو مبل یا قدم بزنم و فکر کنم یا بهتره بگم خیال بافی کنم. خیالایی که فقط خیاله. بعد از یک شکست عشقی دوست دارم یکی دیگه وارد زندگی و ذهنم بشه ولی هنوز اون یک نفرو پیدا نکردم. اون یک نفر شاید منو از این بن بست نجات بده. منتظره جواب کنکور هم هستم. شاید جواب کنکور هم یه تلنگری باشه.
پاورقی: آلبوم جدید سیاوش قمیشی یه حال اساسی به ما داد. خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار ... تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار...
پاورقی ۲: هنوز از شوک مرگ خسرو شکیبایی بیرون نیومدم. یه جورایی احساس می کنم خیلی بهش نزدیک بودم. البته تا حالا از نزدیک ندیده بودمش. ولی مرگ با شکوهی داشت درسته زود رفت اما با عظمت رفت.