همين «حسي» كه دارم
حتي وقتي از تو دورم، «تلخ» و بيمارم
چقد خوبه چقد «خوبه»
همين بس كه ميدونم «خوب ِ خوبي»
خواب ِ خوابي، من كه بيدارم
چقد خوبه چقد «خوبه»
همين بغضي كه دارم
همين ساز «شكسته»
دليل از تو «مردن» از تو رفتن
تا تو برگشتن، چقد خوبه
چقد «خوبه»
همين «اشكي» كه غلطيد
همين دستي كه لرزيد
همين دردي كه پيچيد
از غم «تو» در صداي من چقد خوبه
چقد «خوبه»
چقد خوبه که هستي اگه حتي «بد ِ بد»
اگه حتي «غريبه» مثل سايه
پا به پاي ِ من
چقدرخوبه چقد «خوبه»
چه بي نور ِ «ستاره» همين که تو بخندي
چه بي رنگ ِ اقاقي
پيش ِ لبهات «وقت ِ» شکفتن
چقد خوبه چقد خوبه
چقد «خوبه»
همين «حرفي» که کم شد
از لب ِ من تا ترانه
از تو «پر» باشه
چقد خوبه چقد «خوبه»
همين وزني که گم شد تا دوباره «عاشقانه»
از تو پر باشه
چقد خوبه چقد «خوبه»
«شهیار قنبری» با صدای «گوگوش» [+]
ظاهر آرامی دارم، اما در درونم شور و حال دیگریست. بی پروایم، شاید بیش از حد. شاید برای همین است که بعضی از فیلمهای مورد علاقه ام NC-17 هستند. شاید برای همین است که «برتولوچی» و استنلی «کوبریک» را دوست دارم. با آن «چشمان کاملا بسته» و «آخرین تانگو در پاریس» شان.
«حجاب» را دوست ندارم. موی بی روسری و پریشان را ترجیح می دهم. سانسور را دوست ندارم. همیشه دنبال نسخه اصل و بدون قیچی می گردم. شاید برای همین است «آزادی» واژه محبوب من است. دوست دارم خیابان چراغ «قرمز»ی نداشته باشد.
چقدر خوب است دستانش در دستت باشد، لبهایش بر لبت باشد، زیر بارن باشی و خیس شوی از عشق و لذت، اما بدون ترس ، بدون دلهره. چقدر خوب بود خیابان رنگی بود، به دور از سیاهی. دوست داشتم لباس بیش از آنکه دنبال «پنهان» کردن بود به دنبال «زیبایی» و عصیان بود.
لبهای «رژ» زده و چشمان آتشین و عطر بی حجابی و زیبایی را دوست دارم. «زلف» یار و عطرش را دوست دارم. «رقص» تنش را که مانند غنچه ای است که دارد می شکفد را دوست دارم. کاش می توانستم زیبایی و بی «پروایی» را فریاد کنم.
کاش خیابان «نقاب»ش را بر می داشت و خودش بود. کاش همه خودمان بودیم. کاش همه حرف دلشان را بدون سانسور «فریاد» می زدند. کاش هر کس اگر عاشق چیزی بود، بدون ترس عاشقی می کرد. کاش ما هم مثل زیبایی «بی پروا» بودیم. کاش آزادی برایمان «ترانه»ای می خواند...
روزها و شبها مثل برق و باد می گذرند. بیشتر روزها و شبهایم را در خانه ام. گاهی خیابان گردی می کنم. گاهی با دوستانم. کتاب هم می خوانم، این روزها «بلندی های بادگیر» اثر امیلی برونته را می خوانم. موسیقی و «فیلم» هم که از علایق همیشگی من است.
قبل از رویاهایم گشتی در ترانه می زنم. گاهی مثل اداوارد «نورتون» در باشگاه مشت زنی می شوم. با خودم دعوا دارم. بیشتر درون خودم سیر می کنم. کاری با بیرون ندارم. این روزها دیگر هیچ «نگاهی» مرا آتش نمی زند. هیچ لحنی برایم «ترانه» نمی شود.
گاهی بیش از حد خیابان گردی یا بهتراست بگویم ولگردی می کنم. صدای بوق ماشین ها و «شلوغی» خیابان همدم تنهایی من است این روزها. اتاقم پناهگاه من است. خسته که شدم به پناهگاه می روم. گاهی آنقدر در اتاقم غرق «سکوت» می شوم که گذشت ثانیه ها را حس نمی کنم.
دوستانم دیگر طراوت گذشته را ندارند، شاید شبیه من شدند.هر روز را به امید فردایی بهتر شب می کنم. اما فردا... بعضی وقتها شب را دوست دارم و روی پوست شب خاطراتم را «خالکوبی» می کنم. اما بعضی اوقات می ترسم از شب، از «تنهایی» ، از بیداری...
گرفتار «تکرار» شدم. تکرار شبها، تکرار روزها، تکرار لحظه ها، تکرار خنده ها، تکرار خودم. دلم از خودم پر است. دلم از شلوغی خیابان و صدای بوق ماشین ها پر است. دلم از خنده ی دلبرکان پر است. دلم از «چشمها»ی آتشین پر است. دلم از ترانه و فیلم پر است. دلم از...
در همین زمینه: جنازه هوشیار، اندیشه فولادوند [+]
● روشنفکری با طعم قهوه و کاپوچینو
هيچ حرفي و تفکري جز حرف خودشان را قبول ندارند و ادعاي آزادي و فرانسه و برج ايفل مي کنند. لاي انگشتشان سيگار گرانقيمت است و ديوار خانشان پر است از
پوستر «چگوارا» و جان لنون. خود را فمنيست مي پندارند اما خودشان اصلي ترين دشمن زن هستند.
فکر مي کنند اگر با «عشق» دوستشان قرار پنهاني در کافي شاپ بگذارند و هزار دوست دختر و کشته مرده داشته باشند مي شوند طرفدار حقوق زن. اصلا باور مي کنيد خيلي هايشان پز ديدن فيلم «پرسونا»ي برگمان را مي دهند اما در خانه ي لوکس بالاي شهرشان با بروبکس فيلم پورنو و اسپايدرمن مي بينند؟
پز خوانندن «ابراهيم در آتش» ، بوف کور ، جنايت و مکافات و ... را مي دهند اما شبها در رخت خوابشان با «عروسک» باربي گرانقيمتشان «هري پاتر» مي خوانند. در خانه شيرموز بستني و آبنبات مي خورند و وقتي با يکي به کافي شاپ مي روند «قهوه» ي تلخ سفارش مي دهند.وقتي کسي سوار ماشينشان است موسيقي «اسپنيش» مي گذارند اما وقتي طرف پياده مي شود دونه دونه و چقدر تو خوشگلي «بي شرف» مي گذارند.
پاورقی: روشنفکري کلمه هايي که هيچ کس جز خودشان معني آن را نمي دانند نيست. اتفاقا روشنفکري آن است که با هرکس به اندازه ي فکرش سخن گفت. روشنفکري آن است که هم به تفکر آن برادر بسيجي احترام گذاشت و هم به تفکر پسر سوسول بالاي شهري. امروز روشنفکري شده کاپوچينو و اينگمار برگمان و کافه گلاسه و ديويد لينچ. امروز روشنفکري مستبد تر از ديکتاتوري شده.
خیلی خوبه که آدم برای یکی مهم باشه. یکی که شبا خواب تورو ببینه. یکی که وقتی ببینتت چشماش برق بزنه. خیلی خوبه یکی همیشه به یادت باشه و همش به تو فکر کنه. وقتی بخندی اونم بخنده و وقتی گریه کنی اونم با تو و برای تو گریه کنه. خیلی خوبه که آرزوی یکی باشی.
خیلی خوبه یکی هواتو داشته باشه و هرکی ازت بد گفت بزنه تو دهنش. خیلی خوبه دلیل خنده و گریه و نفس کشیدن یکی باشی. یکی که خیلی دوست داره، خیلی...
خیلی خوبه، وقتی که می خواد تورو ببینه هی بره جلوی آینه و خود «خوشگلشو» خوشگلتر کنه. خیلی خوبه که حسودی کنه، حسودی کنه به کسایی که باهات حرف می زنن و ارتباط دارن. کسایی که شاید تورو دوست داشته باشن.
خیلی خوبه یکی تو چشات نگاه کنه و با صدای بلند بهت بگه دوست دارم. خیلی خوبه یکی به خاطر تو بشینه پشت «پنجره». خیلی خوبه یکی برات انتظار بکشه و نتونه دوریتو تحمل کنه.خیلی خوبه یکی برای دیدنت از خیلی چیزا بگذره. خیلی خوبه که وقتی یکی حتی اگه اسمتو شنید دلش تند تند بزنه و زبونش بند بیاد.
پاورقی: نمی دونم تا حالا کسی منو اینجوری دوست داشته یا من اینقدر براش ارزش داشتم یا نه. اما من «یکی» رو خیلی دوست داشتم و خیلی برام مهم بوده. یکی که آرزوی من بود و دلیل خنده و گریه ی من. یکی که دو ساله خنده هاشو ندیدم. اما هنوزم برام عزیزه...
۱ Stealing Beauty فیلمی به کارگردانی کارگردان بزرگ سینمای ایتالیا و جهان برناردو «برتولوچی». فیلم در مورد دختر باکره ای به نام «لوسی» است که وارد سرزمینی می شود که باکرگی و عشق آنچنان جدی گرفته نمی شود و دختران این سرزمین در مقابل پسران برای هم بستری صف کشیده اند.
هم بستری بدون عشق تنها برای هوس و لذت. اما لوسی که مادرش اهل این سرزمین بود و از هم بستری مادرش با مردی غریبه به دنیا آمده است دوست داشت «باکره» گیش را تقدیم به عشق کند و زیبایی درونش را به هوس های زود گذر نفروشد. او منتظر ماند و به هدفش رسید.
این فیلم در ستایش پاکی و عشق است. «برتولوچی» باکرگی را چیز مقدسی می داند و انزجار خود را از فحشا و بی پروایی اعلام می کند. البته نباید از فیلمبرداری نقاشی گونه داریوش «خنجی» به سادگی گذشت.
۲ Lost in Translation فیلمی از سوفیا کاپولو دختر فرانسیس فورد «کاپولو» کارگردان بزرگ سینمای جهان. فیلم در مورد تنهایی است، تنهایی در غربت. تنهایی در جایی که هیچ کس زبانت را نمی فهمد. بازیگر مشهور آمریکایی برای کارهای تبلیغاتی وارد ژاپن می شود.
او گرفتار سکوت سنگین غربت می شود. تا اینکه با دختری آشنا می شود که او هم احساس تنهایی می کند. رابطه مرد چهل و چند ساله با دختر بیست و چند ساله. اسکارلت یوهانسون با چهره ی معصوم و جذابیت مرگبارش و بیل موری هنرپیشه ای که «سکوت» حرف اول بازیش است به خوبی تنهایی دو آمریکایی را در غربت و عشق یک مرد سالخورده و دختری جوان را نشان می دهند.
فرقی نمی کند خیابان چقدر شلوغ باشد، فرق نمی کند خیابان پر از زرق و برق باشد، فرقی نمی کند اطرافت پر از آدم باشد، اگر کسی زبانت را نفهمد اگر کسی درکت نکند، تنهایی.
۳ Match Point فیلمی از وودی «آلن» کاگردان نابغه ی سینما. فیلم با سایر آثار این کارگردان تفاوت دارد. این فیلم طنز نیست. ترجيح مي دهم خوش شانس باشم تا يک آدم خوب، تمام حرف فیلم است که در قالب یک دیالوگ در ابتدای فیلم گفته می شود.
فیلم در مورد مردی است که بین منطق و هوس، بین ثروت و لذت باید یکی را انتخاب کند. او با دختری که دارای خانواده پولداریست ازدواج می کند و سپس عاشق نامزد برادر همسرش می شود و با او ارتباط نزدیک بر قرار می کند. آخر این قضیه چیزی نیست جز «قتل» معشوق توصط عاشق.
ولی قاتل با شانس از این مخمصه رها می شود و به زندگی خود باز می گردد. پس اگر شانس داشته باشی خوشبختی و اگر ...
دلم برای آدم های دور و برم می سوزد. به زجرهای هایی که کشیده اند به رویاهایی که داشتند و حالا تبدیل به کابوس سیاه ترسناک شده. دلم برایشان می سوزد وقتی سر ماه می شود و باید قسط بانک و اجاره خانه و... رو با هزار مکافات و بدبختی جور کنند.
دلم برایشان می سوزد وقتی که از طلوع خورشید تا طلوع ماه جان می کنند برای یک لقمه نان و ذره ای آبرو. فرق نمی کند مرد باشند یا زن، باید حسرت بکشند. حسرت ماشین های آخرین مدل ، حسرت خانه های آنچنانی، حسرت...
وقتی می بینم در یک فامیل یکی سوار ماشین آخرین مدل و دیگری سوار ماشین قسطی است زجر می کشم، وقتی می بینم زنی با حسرت خانه ی گران قیمت دوستش یا خواهرش یا فامیلش را نگاه می کند زجر می کشم. وقتی می بینم شوهری نمی تواند جواب توقعات زنش را که اتفاقن به جاست را بدهد زجر می کشم. وقتی می بینم در خانه ای سر «پول»، کثیف ترین واژه ی دنیا اختلافی هست زجر می کشم.
نباید انتظار محبت و عاشق بودن از چنین جماعتی داشت. جماعتی که فقط زجر کشیدند و حسرت خوردند. حالا وقتی یکی از این جماعت سرم را شیره می مالد ناراحت نمی شوم. وقتی دلش برایم نمی سوزد ناراحت نمی شوم. در عوض دلم بیشتر برایش می سوزد.
اینها را نوشتم برای زن و شوهری که عاشقانه با هم ازدواج کردند و حالا به خاطر «پول» زیاد با هم مهربان نیستند و در خانه مانند غریبه ها با هم برخورد می کنند. یا این گونه بگویم: هر یک سرشان به کار خودشان گرم است و شبها با هم به یک «بستر» نمی روند. برای هر دوی آنها دلم می سوزد و هر دوی آنها را دوست دارم.
پاورقی: خدایا چرا دنیا عادلانه تقسیم نشده؟