تاکسی ترمز می کند. او سوار می شود. به «آرامی» کنارم می نشیند. برای لحظه ای چشمانم در «چشمانش» و چشمانش در «چشمانم» زندانی می شوند. زود خود را از این «زندان» شیرین آزاد می کنیم. تنش را بر تنم «حس» می کنم. «برخورد» های کوچک تنش با تنم حس خوبی یرایمان دارد.
در میان التهابی «شیرین» خود را نزدیک تر می کند. حس عجیبی است. گرمای «شانه هایش» وجودم را می سوزاند. او هم از این احساس پر «التهاب» لذت می برد و خودش را نزدیک تر می کند. هر دو در «رویا» غرق بوسه های محالیم. هر دو می لرزیم و «رعشه» ای عاشقانه وجودمان را فرا گرفته است. هر دو دچار «سکوت» فریادیم. صدای نفس هایش را می شنوم.
هر دو در هم «آرام» گرفته ایم. تاکسی را احساس نمی کنیم، انگار در جایی شبیه «بهشت» نفس می کشیم. در این میان تاکسی ترمز می کند. در میان «لذتی» پر التهاب. او پیاده می شود بدون هیچ «کلمه» ای. سرم را که می چرخانم می بینم در میان ازدحام دود و ماشین و مردم «شهر» گم شده است. تاکسی حرکت می کند...
«رضا یزدانی» صدایش از جنس بغضی است که در گلوی خشک «شهر» پیچیده است. صدایی زخمی که با خشی پیچیده از درد تنهایی شهر را «فریاد» می کند. صدایی که ما را یاد «فریدون فروغی» و «فرهاد مهراد» می اندازد. جنسش «راک» است.
می گویند شباهت زیادی هم به «جیم موریسون» دارد. اولین بار صدایش را در «حکم» کیمیایی شنیدم. با خودم فکر کردم شهر چنین صدایی را کم دارد. این روزها شهر پرشده از عاشقانه یا بهتر است بگویم سوسولانه ی زرد و پوچ. که بیشتر به درد ماشین های مدل بالا و جردن می خورد.
«زخمی» ها بیشتر با صدای او حال می کنند. صدای او آنقدر زخم و خش دارد که برای گوش بعضی ها آزاردهنده است. آلبوم «هیس» سومین آلبوم و اوج کار اوست. با ترانه های «یغما گلرویی». هر کدام از آهنگ هایش حرفی برای گفتن دارد. سه ترانه را بیشتر از همه دوست دارم.
«برج» شاید بهترین ترانه ی آلبوم باشد. داستان برج هایی که به قیمت قطع «درختان» شهر و نشاندن پرنده های شهر روی «سیم» های برق خود را به آسمان نزدیک تر می کنند. ترانه فریاد می زند افتخار شهر تویی «دختر» کارگر کارخونه نه آقازاده ی طبقه ی پنجاه «برج» آهنی بدون احساس. ترانه «فاصله» را فریاد می زند.
«ستون آسمون خراش! سایهتُ ننداز رو «سرم»... تو «شب»ِ بی ستاره هم ، من از تو «آفتابی» ترم...». «مش رمضون» داستان شهری ست که در مشغله های روزانه خود «غیرت» و شرف خود را گم کرده. داستان شهری که از پشت به پهلوانانش خنجر «خیانت» زدند. داستان شهری که آرزوهایش تبدیل به «سراب» شده. شهری که جز دود ندارد و کبابش هم از گوشت «الاغ» مرده است.
«مش رمضون ! دیدی تو شهر رو گُردهی ما زین زدن ؟ دیدی که «پهلوونا» رُ با یه «کلَک» زمین زدن ؟ غولِ سیاهِ وسوسه «غیرت»ِ ما رُ خورده بود! کبابِ چربِ پایتخت گوشتِ «الاغ»ِ مُرده بود...»
«شمال» ترانه ای عاشقانه «از پشت پنجره»ی خیس اتوبوس توی جاده ی «چالوس» است. ترانه ای از جنس رویای محال. یاری که رفته و تنها جای پایش روی ماسه های داغ «مُتلقو» باقی مانده است. عاشقانه ای که از «جنس» دیگر است. «دِلَم پُرِ بیا بازم با همدیگه بِریم سفر ! جای ما اونجا خالیه ! منُ بِبَر ! منُ بِبَر ! ...یه عمره جادّهی شُمال ، منتظرِ عبورِ ماس !نمیدونه یکی از اون دوتا قناری بیصداس !»
پاورقی: این سومین آلبوم «یزدانی»ست که «نه» ترانه دارد. این آلبوم اسفند هشتاد و پنج به بازار آمد. که این سه ترانه بدجوری به دلم نشست. البته باقی ترانه ها هم واقعا شنیدنی و به یاد ماندنی هستند. کل آلبوم را از اینجا بشنوید. ترانه های برج، و شمال و چند ترانه دیگر از یزدانی را می توانید از اینجا یعنی وبسایت رسمی خودش دانلود کنید.
گشتی در دنیای شهریار «حافظ ثانی» زدم. شعرهای لطیف و زخمی فوق العاده ای در آثار جاودانش می توان پیدا کرد. این شعر را از میان گلستان شعرهایش انتخاب کردم. حیفم آمد «حراج عشق»ش را اینجا نچسبانم:
چو بستي در به روي من به کوي صبر رو کردم
چو درمانم نبخشيدي به درد «خويش» خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جست و جو کردم
«خيالت» ساده دلتر بود و با ما از تو يک رو تر
من اينها هر دو با «آيينه» دل روبرو کردم
فشردم با همه «مستي» به دل سنگ صبوري را
ز حال «گريه» پنهان حکايت با سبو کردم
فرود آ اي «عزيز» دل که من از نقش غير تو
سراي ديده با «اشک» ندامت شست و شو کردم
صفايي بود ديشب با خيالت «خلوت» ما را
ولي من باز پنهاني تو را هم «آرزو» کردم
ملول از ناله «بلبل» مباش اي «باغبان» رفتم
حلالم کن اگر وقتي «گلي» در غنچه بو کردم
تو با اغيار پيش «چشم من» مي در سبو کردي
من از بيم شماتت «گريه پنهان» در گلو کردم
حراج «عشق» و تاراج جواني وحشت پيري
در اين «هنگامه» من کاري که کردم ياد او کردم
از اين پس «شهريارا» ما و از مردم رميدن ها
که من پيوند خاطر با «غزالي» مشکمو کردم
بعضي «نگاه» ها ويران مي کنند. بعضي «خنده» ها آتش مي زنند. به همين سادگي. چند روز پيش يک مشکل اداري برايم پيش آمده بود. به سراغ اين «خانوم» زیبا رفتم. خيلي مغرور روي صندلي اداري خودش نشسته بود. داشت با کامپيوتري که روبرويش بود کار مي کرد.
«اتاق» شلوغ بود. اما من و يکي ديگر کارمان با اين خانوم بود. سرش را بلند کرد. صورتش چون ماه «نقره ای» درخشید. زیبایی چشمانش و گرمی حضورش همه چیزم را تحت شعاع قرار داده بود. بیست و چند ساله نشان می داد. حواسش به «من» نبود. تا اينکه گفتم: ببخشيد اين نامه رو به کي بايد نشون بدم؟ يه «نگاه» کوچک به من و نامه کرد و گفت: سال اولي هستي؟
گفتم: بله! «خنده»ي شيريني کرد و گفت: بايد به خودم نشون بدي پسر خوب. خودم را گم کرده بودم. نمي توانستم به «چشمانش» خيره شوم. دلم شروع کرد به تپيدن. صداي تپيدنش «وجودم» را فرا گرفت. فضاي اتاق يرايم «سنگين» شد. همان «نگاه اول» کار خودش را کرده بود. حواسم پیش دستانش بود. نامه را امضا کرد و مهرش را هم زير نامه چسباند. نامه را دست من داد و گفت: تموم شد!
تشکر کردم و از اتاق بيرون آمدم. يک «حس» شيريني در من شکوفا شد که قبل از آن هم چنين «حسي» را تجربه کرده بودم. بعد از اين اتفاق دوبار به «بهانه» هاي مختلف به اتاقش رفتم و او با همان نگاه «ويران کننده» و خنده ي شيرينش جواب بهانه هاي بچه گانه ام را داد. ديگر «بهانه» اي براي ديدنش ندارم. دلم مي خواهد باز هم «نگاهش» را تجربه کنم.
دلم مي خواهد باز شيريني خنده اش را «بچشم». دو روز پيش بود که بيرون دانشگاه ديدمش، با «چادر» سياهي که بر سر داشت. با قدم هاي مغروانه «خيابان» را رد کرد و سوار ماشين شوهرش شد. تا قبل از آن هم حدس زده بودم ازدواج کرده است. اين از همان عشق هاي ممنوعه است که دچارش شدم.
اين عشق هم در «قاب صندوق» قلبم خواهد ماند. قاب صندوقي که هيچگاه باز نخواهد شد. اين هم «يادگاري» کوچکي از دوران جواني در دفتر خاطراتم است. بانو «پ» براي تو هم مثل کساني که عاشقشان بودم و هستم آرزوي «خوشبختي» دارم.
پاورقي: درست است «چادر» را دوست ندارم اما پاي عشق که وسط مي آيد چادر را هم مي شود دوست داشت. خاصيت «عشق» همين از بين بردن فاصله ها و نفرت هاست. البته نا گفته نماند برای چادر هم احترام زیادی قائلم.

با عشق: تقدیم به «پنجره». تقدیم به «پرده» های بازش. تقدیم به کسانی که دنیا را «از پشت پنجره» می بینند. تقدیم به شیشه های «آبی» پنجره. تقدیم به «نگاه» زیبا. تقدیم به «زیبایی». تقدیم به «عشق». تقدیم به نگاه های «شیشه» ای.
تقدیم به «شهر» خسته. تقدیم به «خیابان» لخت. تقدیم به «پرسه» ی خیس. تقدیم به «باران». تقدیم به «چتر» بسته. تقدیم به آسمان. تقدیم به «بوسه». تقدیم به «چشم» ها. تقدیم به رویای محال. تقدیم به خواب حسرت. تقدیم به «آغوش باز». تقدیم به بی پروایی. تقدیم به تخت خواب گرم.
تقدیم به «بانو»ی رویاها. تقدیم به موی پریشان. تقدیم به خنده. تقدیم به «گریه». تقدیم به اشک پاک. تقدیم به کاغذ «سفید». تقدیم به خودکار آبی. تقدیم به شعر. تقدیم به «فروغ». تقدیم به «شاملو». تقدیم به پاییز. تقدیم به ماه «مهر». تقدیم به نیمکت. تقدیم به خاطره شیرین. تقدیم به خاطره تلخ. تقدیم به لب های نیمه باز. تقدیم به ابروی کشیده. تقدیم به «مادر». تقدیم به رفیق خوب.
تقدیم به «سینما». تقدیم به چراغ سبز. تقدیم به عطر ناب. تقدیم به «آزادی». تقدیم به زن. تقدیم به زن «برهنه». تقدیم به حجاب. تقدیم به دوربین عکاسی. تقدیم به ثانیه ها. تقدیم به «ساعت» دیواری. تقدیم به خواب. تقدیم به بیداری. تقدیم به تقلای «عاشقانه». تقدیم به تن عریان. تقدیم به پرنده. تقدیم به «پرواز». تقدیم به کافی شاپ. تقدیم به «انتظار». تقدیم به صندلی خالی.
تقدیم به «ترانه». تقدیم به ساز. تقدیم به موسیقی. تقدیم به «رقص». تقدیم به شقایق. تقدیم به خاک. تقدیم به درخت. تقدیم به «سایه». تقدیم به «آفتاب». تقدیم به «ماه» نقره ای. تقدیم به شب مهتاب. تقدیم به تنهایی. تقدیم به گیتار. تقدیم به «دریا». تقدیم به ساحل. تقدیم به «زندگی»...
سفارشی: با تشکر از یک «دوست» خیلی خوب
● جادوگری که خودش را جدی نگرفت
امسال «دربی» برایم مزه ی دیگری داشت. حضور علی کریمی دلیل اصلی این اتفاق بود. کریمی همه کار کرد. «دریبل» های استادانه ی او دفاع و هافک «استقلال» را به هم ریخت. یادش به خیر زمانی بازی های تیم ملی را به «خاطر» کریمی نگاه می کردم. بازیکنانی مثل او «زینت» فوتبال هستند و زمین سبز با آنها زیباتر و رنگین تر است. اصلا کریمی یک بازیکن ذاتیست. این جور بازیکن ها در فوتبال «ما» شاید هر بیست سال یک بار وارد میدان سبز فوتبال شوند.
شاید هم اصلا مثل «کریمی» تا به حال نیامده باشد و شاید اصلا هم نیاید.«نبوغ» او مادرزادیست. دریبلهایش ویرانگر است. لقب «جادوگر» واقعا شایسته ی اوست. به قول افشین «قطبی»: «نميدانم چطور ميشود كه انگار توپ را درون جوراب خود قرار داده و از ميان چند مدافع عبور ميكند و براي خودش بهترين موقعيتهاي گلزني را فراهم ميآورد...».
یادمان نمی رود بازی با «آلمان» در ورزشگاه آزادی را. یادمان نمی رود بازی او مقابل کره جنوبی را. و خیلی از بازی های دیگر که کریمی در آن ها جادوگری کرد.کریمی چند سالی را در امارات بود. آنجا با جادوگری خود دل «شیخ نشینان» پولدار را به دست آورد.
از لحاظ مالی «موفقیت» بزرگی برای جادوگر بود اما از لحاظ حرفه ای باعث رکود و در جا زدن او شد. شاید این فوتبال «امارات» بود که کریمی را تنبل بار آورد تا نتواند تاب تمرینات سخت «فیلیکس ماگات» آلمانی را تا پایان تاب آورد. کریمی وقتی به «بایرن» رفت خوب شروع کرد، خیلی خوب. اما رفته رفته او کم رنگ تر شد.
کم رنگ و «کم رنگ تر». کریمی از آن دسته بازیکنانی است که حتی در سطح «جهان» هم کم پیدا می شوند. شما چند بازیکن می توانید نام ببرید که بهتر از کریمی می توانند دریبل بزنند؟
خیلی ها از «علی دایی» خرده می گیرند. خیلی ها از او خوششان نمی آید. ولی کمتر کسی از «پشت کار» مثال زدنی او حرفی به میان می آورد. در فوتبال ایران خیلی ها از او بهتر بودند. خیلی ها بهتر از او دریبل می زدند. خیلی ها بهتر از او «گل» می زدند. ولی چرا نتوانستند مثل دایی موفق شوند؟ چرا نتونستند مثل او در جام باشگاه های اروپا به «میلان» گل بزنند؟ پشت کار دایی واقعا حیرت آور است. بازیکنی که زیاد خوب فوتبال بازی نمی کرد ولی به موفقیتی رسید که خیلی ها در «حسرت» آن هستند.
همیشه پیش خودم می گویم کاش «کریمی» با آن همه نبوغ و توانایی کمی هم از پشت کار «علی دایی» را در کوله پشتیش داشت. اغراق نیست اگر بگویم کریمی اگر کمی خودش را باور می کرد الان به جای پرسپولیس، فیکس«بارسلونا» بود. حیف که او زیاد خودش را جدی نگرفت...
هديه تهراني ستاره محبوب من است. سوپر استار فيلم هاي «تابو شکن». او فقط معروف نيست، محبوب هم هست تنها اسمش براي يک فيلم کافيست تا فروش «فيلم» را تضمين کند. ستاره اي که اگر چيزي برخلاف تفکرش باشد هرگز تسليم آن نخواهد شد. ليلا شاهکار «داريوش مهرجويي» که يادتان است؟
خيلي بايد به خودت ايمان داشته باشي که پيشنهاد مهرجويي که حتي بهترين ها در آرزوي بازي در فيلم هاي او هستند را آن هم زماني که هنوز «هديه تهراني» معروف و محبوب نشده اي و آن هم به خاطر سليقه متفاوت رد کني. او با «کيميايي» شروع کرد و با جيراني به اوج رسيد.
«قرمز» اوج موفقيت و محبوبيت را براي او رقم زد و در «شوکران» يکي از جنجالي ترين و ساختار شکن ترين شخصيت هاي سينماي ايران را بازي کرد. او در کاغذ بي خط سينما را با تقوايي تجربه کرد. در «چهارشنبه سوري» يکي از کامل ترين بازي هاي خود را به نمايش گذاشت.
«هدیه تهرانی» شخصیت آرامی دارد، کم تر مصاحبه می کند. اینگونه بگویم; به راحتی در دسترس نیست. حالا او در سینما هم کم تر ظاهر می شود. «نسل جادویی» و نیوه مانگ از آخرین کارهای اوست که هردو توقیف هستند. او در نیوه مانگ به غیر از بازی کارهای دیگری را مانند دستیاری «بهمن قبادی» انجام داده است.
او این روزها به دنبال حضور در عرصه های بین المللی و «جهانی» است. بهمن قبادی می گوید: هدیه تهرانی دنبال پروژه های بزرگ است. او مدت ها زبان خواند با چند تا از کارگردان های بزرگ هم وارد مذاکره شد. مثلا «جیم جارموش» چند بار با او صحبت کرد، اما به نتیجه نرسیدند.قبادی گفت: نیوه مانگ را برای «ریدلی اسکات» فرستادم. تا فیلم را ببیند و هنرپیشه مورد نظر را انتخاب کند.
من فکر می کردم هدیه تهرانی را انتخاب کند، اما اسکات بازیگر کم سن وسالی را می خواست و با توجه به نوع گریم هدیه تهرانی که سنش را خیلی بالا برده بودیم، «گلشیفته» را انتخاب کرد.
این نشان می دهد او به دنبال پیشرفت است و نمی خواهد خود را محدود به سینمای ایران کند. شاید برای همین است این روزها پیشنهادی را قبول نمی کند. البته شاید نقش هایی که به او پیشنهاد می شوند نقش هایی برای پیشرفت بیشتر او نباشند.«هدیه تهرانی» دو سال پیش در گفتگو با ماهنامه «فیلم» : برای من سینما با همه ی جزئیاتش یک تجربه است.

در بسیاری از جزئیات زندگی ام هم اهل تجربه اندوزی هستم. اگر «اتاقی» را به دست من بدهید دوست دارم دوباره تزئینش کنم. در سینما جولان گاه گسترده تری است برای این شلنگ تخته انداختن ها. هدیه تهرانی در مورد نشریات «زرد» و شایعات پشت سرش گفت: نمی توانم هر روز به این فکر کنم که این نشریات زرد ، سالی هشت بار من را «شوهر» می دهند.
منطق می گوید حتی اگر بخواهیم عده این طلاق ها را هم حساب کنیم، با توجه به اینکه من درست در ساعت مقرر پس از سه ماه و ده روز شوهر کنم، باز هم ده تا شوهر نمی توانم عوض کنم! انتظار دارید به این چیزها فکر کنم؟
بروم و دور بیفتم و بگویم چرا این حرفها را می زنید؟ اصلا فرض کنید این کار را هم کردم. آن وقت «تیتر» می زنند: «هدیه تهرانی با حضور در نشریه ما، ده تا ازدواجش را تکذیب کرد»!
هیچ کدام از کارهایی را که کرده بودم مثل «کاغذ بی خط» ظرایف و جزئیات نداشت. سینما به معنای واقعی را در فیلم «تقوایی» تجربه کردم. فکر می کنید در سال چند تا فیلم خوب ساخته می شود؟ و چقدر امکان حضور من در نقش های متفاوت است؟ تا جایی که قابلیت داشته و پیشنهاد شده،«انتخاب» کرده ام.
تهرانی در مورد بازی خود گفت: من جوری بازی می کنم که نقش «قلابی» از آب درنیاید. حالا بعضی ها می گویند صورت «سنگی»، بعضی ها می گویند بی احساس بعضی ها هم می گویند بی تفاوت. در سینمای ما بیشتر صحنه ها، با احساسات «غلو شده» همراه است. من فقط سعی می کنم حس مناسبی ارائه بدهم و تا حدودی قضیه را تعدیل کنم.
«ویژگی» های ظاهری من، به همراه شخصیتی که در این سال ها به دست آورده ام، باعث می شود تا در یک پروژه که با چهل تا مرد سرو کار دارم، جوری رفتار کنم که همه شان فراموش کنند که من یک «زن» هستم.

«خانوم بازیگر» در مورد رد پیشنهاد مهرجویی برای «لیلا» گفت: در لیلا هیچ وقت نگفتم که این چرا می رود خواستگاری. گفتم این اتفاق در مملکت ما زیاد می افتد. خیلی از مرد ها در جامعه ما بیش از یک زن دارند و زن قبلی می رود و از بعدی «خواستگاری» می کند. در کنار این واقعیت ما زنان مستقلی هم داریم که کار می کنند و حضورشان برای «اجتماع» مفید و موثر است.
به نظر من در ایران بیش از آن که زنان «مظلومی» داشته باشیم ، با «شعار»هایی درباره مظلومیت زن سرو کار داریم. بخشی از «ایران» را زن ها دارن می چرخانند چرا به این موضوع اشاره نمی شود؟ من همان قدر که با شما دوستم یا با قبادی یا با «بهروز افخمی» به همان اندازه هم با افراد دیگر دوستم. چون دارم «زندگی» می کنم باید ارتباط داشته باشم. دوستی شخصی یا «عاشقانه» نیست. آدم ها برای من جالبند و ارتباط برای من خیلی مهم است.
وقتی «آشپزی» می کنم دوست دارم واکنش مهمان را در زمان خوردن ببینم. نه اینکه به آشپزی خود شک داشته باشم، بیشتر به تاثیر آن فکر می کنم. من «ایده آلیست» و کمال گرا هستم. در عین حال مهم ترین چیز برایم «آرامش» درونی است. می دانم که هیچ چیز «جاودانه» نیست: زیبایی، سن وسال، جوانی، توانایی، پول و... همه از دست رفتنی هستند. من در برابر سرمایه ای که دارم مسئولم.
اسمش خودخواهی نیست. چون اگر مسئول نباشم دیگر نمی توانم کار کنم. «لیلا حاتمی» ترکیب کاملی از همه آن چیزهایی است که من دوست دارم. [مصاحبه با ماهنامه فیلم فروردین ماه ۱۳۸۵]
حالا «خانوم» بازیگر خاموش تر از هر وقت دیگری است. حضور دوباره او می تواند «سینما»ی منفعل امروز را نجات دهد. سینمایی که اسیر ستاره های پوشالی و فیلم های آبکی است. شاید هدیه تهرانی را به زودی در یکی از آثار «هالیوودی» دیدید مثل گلشیفته. امیدوارم هر چه زودتر ستاره «سینما» را در پرده ها ببینیم.
پیوست: این پست ارادتی بود به هدیه تهرانی بازیگر محبوبم. در ضمن نقل قول بهمن قبادی از چلچراغ برداشته شد.
می خوام در مورد «حسی» که دارم بنویسم، حسی که چند سالیه باهامه. چند سالیه عاشق «زن» های بزرگتر از خودم، با فاصله سنی زیاد میشم. شاید برای شما خنده دار باشه. البته نه از نوع «عشق» های لیلی و مجنونی که مابین دختران و پسران اتفاق می یفتد.
جنسش شهوت های «جنسی» هم نیست، یک جور دیگست. عشق «لیلی و مجنونی» در من هم اتفاق افتاده است و مطمئنا باز هم اتفاق خواهد افتاد. نمی دانم این حسی که دارم رو میشه عشق بهش گفت یا نه، ولی یک نوع «آهن ربای» قوی ست در سلول های تنم.
دوست دارم حرف بزنم با آن ها. دوست دارم من را غریبه نداند. دوست دارم با آنها باشم. شاید یک نوع گدایی «جلب توجه است». می خواهم برایشان مهم باشم. حالا چرا می خواهم خودم هم نمی دانم. شاید جنس آنها با دخترهای بی تجربه و «رویا» پرداز فرق دارد. همانطور که عاشق همان دخترهای بلند پرواز و «بی پروا» هستم.
عاشق زن های با تجربه که جنسشان از نوع «سکوت» است و دیگر بی ملاحظاتی نمی کنند هم هستم. «تکرار» می کنم جنسش اصلا شهوت های جنسی نیست ولی یک نوع «کشش» برای با آنها بودن دارم.اینهایی که گفتم تنها در حد «احساس» است نه بیشتر و نه کمتر، و از این هم فراتر نخواهد رفت. فقط خواستم این «حس» را بنویسم تا شاید وقتی بزرگتر شدم به آن «بخندم». همین حسی که دارم...