تبليغاتX
از پشت پنجره

● خودکشی

استاد: بچه ها اگه قرار باشه يک نفر رو معرفي کنم که شما آثارشو نخونيد ، اون کسي نيست جز «صادق هدايت».

من: چرا استاد؟

استاد: چون آثارش پر از سياهي و بدبختيه. هيچ نکته روشني نداره. همش بدبختي و افسردگي و فضاهاي «مالخوليايي» و مرگ. انگار اين بشر وقتي به دنيا اومده چشماش هيچ روشني و امیدی و به خودش نديده. افسردگی «کادوی» هدایت به خواننده هاشه. 

من: شما از همه چیز گفتین الا از قدرت استثنایی «قلم» هدایت و ارزش ادبی بسیار بالای داستان هاش. «بوف کور» تکرار نشدنیه. من آثار هدایت رو می خونم و لذت زیادی هم می برم.

استاد: هرچی تا حالا خوندی دیگه بسه! از من می شنوی دیگه نخون.

من: ولی من همه کتابهاشو خوندم. دیگه چیزی واسه خوندن نمونده! اصلا هم «احساس» گوشه گیری و افسردگی نمی کنم.

استاد بعد از کمی مکث: پسر مواظب باش «خودکشی» نکنی!

+ نوشته شده در  Fri 16 Jan 2009ساعت 6:31 PM  توسط بهمن  | 

● زندگی را جا ماندم

وقتي فکر مي کنم، مي بينم که خيلي عقبم. خيلي «کتاب» نخوانده و خيلي فيلم نديده دارم. وقتي از کنار کتاب فروشي رد می شوم دلم مي گيرد. خيلي چيزها هستند که بايد ديد و من هنوز نديدم. خيلي تجربه ها هستند که هنوز تجربه نکردم. خیلی لذت مانده که طعمشان را نچشیدم. بايد خيلي از جاها را ديد و من هنوز نديدم. فکر مي کنم تا به حال از فرصتي که «زندگي» برايم هديه داده به درستي استفاده نکردم. شايد از خيلي ها جلو باشم ولي از خيلي ها هم عقب هستم. اصلا بحث عقب يا جلو و بالا و پايين بودن نيست، بحث بر سر «لذتي» است که مي بريم. من واقعا به معني اين جمله رسيدم که: «وقت طلاست».

هر ثانيه زندگي با ارزش ترين داشته هر انسان است. و زنده بودن یعنی احساس رضایت از هر ثانیه عمر. دوست دارم قبل از اين که از دنيا رفتم «بدانم». زندگي را بفهمم و دليل آن را لمس کنم. دوست دارم در دنياي خودم «بدون اثر» و بي ارزش نباشم. دوست دارم تاثير گذار باشم نه مثل «خيلي» هاي ديگر تاثير پذير. دوست دارم زندگي را خودم بسازم نه مثل ديگران با زندگي بسازم و برنده شدن و باختن را به حساب سرنوشت بگذارم. زندگي «کاغذ سفيدي» ست که شما مي توانيد هرکاري با آن بکنيد.

مي توانيد به زيباترين شکل آن را «رنگ» کنيد يا مي توانيد آن را با مداد سياهي خط خطي کنيد. و مچاله کنید و به نزدیکترین سطل آشغال بیندازید. زندگي همان صبحي است که شما از خواب بيدار مي شويد. بستگي دارد شما چگونه از آن استفاده کنيد. بخنديد يا اخم کنيد. زندگي همان «نگاه دلربايي» است که مي توان با آن عاشقي کرد و يا مثل خيلي هاي ديگر به سادگي از کنار آن گذشت. زندگي همان «جزئيات» کوچکي است که از نظر خيلي ها حتي ارزش فکر کردن هم ندارند. زندگي براي من بوييدن يک «گل» سرخ خوش بوست.

زندگي برايم همان «انتظار» شيرين براي ديدن چشمان دختري ست که برايم خيلي عزيز است. زندگي يعني دلواپسي هاي «مادرم» براي پسرش. زندگی یعنی دانستن فهمیدن و درک کردن زیبایی و لذت. زندگي يعني نوع نگاه و تفکر شما به پيرامونتان. 

+ نوشته شده در  Tue 13 Jan 2009ساعت 9:39 PM  توسط بهمن  | 

● کودکانه

وقتی با آدم بزرگ ها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند که. هیچ وقت نمی پرسند «آهنگ صداش چطور است؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟» می پرسند: «چند سالش است، چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق می گیرد؟» و تازه بعد از این سوال ها است که خیال می کنند طرف را شناخته اند.

اگر به آدم بزرگ ها بگویید که یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما به شان گفت که یک خانه صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که : وای چه قشنگ! این جوری اند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند. اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم می خندیم به هرچه عدد و رقم است!

شازده کوچولو * آنتوان دوسنت اگزو پری * ترجمه «احمد شاملو»

نه چندان بی ربط:  I hope the children in gaza experience one night without war

+ نوشته شده در  Sat 10 Jan 2009ساعت 5:53 PM  توسط بهمن  | 

 
 
                      

کسی که «عطر زن» او را مست نکرده، و با زیبایی آن نرقصیده باشد، قطعا درک درستی از لذت و زیبایی و زندگی نداشته است.

کلیپ بالا؛ تانگوی به یاد ماندنی «آل پاچینو» در فیلم «عطر زن» Scent of a Woman  

+ نوشته شده در  Thu 8 Jan 2009ساعت 2:6 PM  توسط بهمن 

● شکلک

وقتي مي خندي
هوا گرم مي شود
صدايت شبيه «نيمکت» خالي
وسط پارک شلوغ است

ببخشيد! که من شوق خود را
پشت هيچ «شکلکي»
نمي توانم
پنهان کنم

«رنگ» پالتوي پاييزي تو
چقدر
به «انتظار» من مي آيد
درست مثله «کوله پشتيت»
که هم وزن تنهايي
چند دقيقه پيشم بود

ببخشيد!
خوشبختي اين «لحظه»
را پشت هيچ ساعتي
نمي تواتم پنهان کنم

ببخشيد! که
«معصوميت» لب هايت را
پشت هيچ نفرتي
نمي توانم گم کنم

«چايي اي» که داغي تورا «مي سوزد»
با هيچ کس نمي توان
«شريک» شد
درست مثله قندي که
«بي تو» به تلخي مي زند

«باران» که مي زند
ببخشيد! که
غير از «چتر» گیسوانت
چتر ديگري به رنگ خيابان
نمي آيد...

+ نوشته شده در  Tue 6 Jan 2009ساعت 1:4 PM  توسط بهمن  | 

 ● رویای شب برفی

من و تو و خیابانی به وسعت نگاهت، و دانه های «برفی» که آرام آرام تن خیابان را به «سپیدی» وا می دارند. و هم زمان من و تو را از تمام دوری ها و «انتظار»ها پاک می کنند. دست تو در دست من است و «خنده ای» بر لبانمان. گاهی می دویم و گاهی آهسته آهسته قدم بر می داریم.

گاهی به «آسمان» خیره می شویم و «سقوط رویایی» برف ها را به نظاره می نشینیم. گاهی شیطنت های «بچگی»مان گل می کند و برف بازی می کنیم. صدای خنده هایت «سکوت» برفی شب را، دلبرانه می شکند و گرمی نفس هایت تن مرا از سرما می شوید. «زیبایی» بی رحمانه تو، من و تمام «شب» را از خود پر کرده است. ما آرام آرام می رویم و تنها رد پاهایمان روی «تن» برفی خیابان می ماند. رد پاهایی که هرگز پاک نخواهد شد.

+ نوشته شده در  Fri 2 Jan 2009ساعت 6:31 PM  توسط بهمن 

● انسانیت گمشده

نمی دانم چه شده است؟ هر روز ده ها یا صد ها نفر زیر خمپاره های «نفرت» زیر بمب های خیانت جان عزیزشان را از دست می دهند. چه اتفاقی در «دنیا» افتاده است؟ واقعا کودکان و جوانان «غزه» صاحب کدامین گناه هستند که باید با جانشان، با از دست دادن عزیزانشان و با ویران شدن خاکشان «تاوان» آن را پس دهند؟

                           غزه در آتش 

بزرگترین سوالی که در ذهن من نقش بسته آن است که جان یک «شهروند» آمریکایی یا اروپایی با جان یک شهروند فلسطینی چه فرقی با هم دارند؟ آیا «حقوق بشر» فقط مخصوص لس آنجلس و نیویورک است؟ آیا قدرت های سرمایه داری جهان همه چیز را فدای قدرت و ثروت و جاه طلبی های خود خواهند کرد؟ آیا رواست که در یک گوشه دنیا برای گرفتن عکس از کودک تازه به دنیا آمده «آنجلینا جولی» و «برد پیت» میلیون ها دلار پرداخت شود آنوقت در گوشه دیگر دنیا کودکان غزه از داشتن کوچکترین حقوق انسانی «محروم» بمانند؟

آیا حقوق بشر فقط ابزار فشار های «سیاسی» قدرت های جهان است و کابرد دیگری ندارد؟ به راستی امروز کدام انسان آزاده ای می تواند در مقابل این «هلوکاست» وحشتناک ساکت بماند؟ آیا امروز انسانیت در دیکشنری بشر جایگاهی دارد؟ این جاست که یاد آن بیت معروف «حافظ» می یفتم:

«آدمی» در عالم خاکی نمی آید به دست       عالمی دیگر بباید ساخت وزنو «آدمی»    

+ نوشته شده در  Tue 30 Dec 2008ساعت 4:0 PM  توسط بهمن  | 

● چند نیمکت فاصله

پاییز هم مثل همیشه در «شب یلدا» طبیعت را به دستان پاک و سپید زمستان تقدیم کرد. پاییزی که ثانیه ثانیه اش رنگین کمانی از زیبایی و «خاطره» بود. پاییز همیشه برایم طعم یک استکان چای داغ «پشت پنجره» را می دهد. طعم قهوه تلخ، توی یک کافه پر از دود. بوی خیابان های خلوت و سوت و کور. سکوتش از نوع خش خش «دلتنگی» ست.

بعضی وقتها «سکوتش» مانند بغضی گلویت را پاره می کند اما نمی شکند. همین نشکستنش است که جذاب و لذت بخش است. پاییز جان می دهد برای عاشق شدن و «سوختن». برای داغون شدن. آنجاست که «باران» برایت مرهمی می شود. آنجاست که «چتر» معنیش را می بازد. آنجاست که احساست خیس می شود. آنجاست که واژه تن پوشی شاعرانه بر تن می کند و بی پروا «فریاد» می زند. پاییز بیشتر برایم معنی «انتظار» را می دهد.

معنی خیابان گردی های طولانی. معنی «تنهایی» های مدام. پاییز فصل رویاهای طلایی ست. رویاهایی که فقط با رنگ زرد پاییز و نم نم باران جان می گیرند. پاییز همان لحظه جان دادن برای چشمانی ست که پشت پرده های خسته «انتظار» خود را پنهان کرده اند. پاییز همان نگاهی ست که با نیم رخ یار عشق بازی می کند. پاییز همان چند «نیمکت» فاصله است. پاییز همان ثانیه ای ست که «ترانه» زخمی شده است.  

+ نوشته شده در  Tue 23 Dec 2008ساعت 0:22 AM  توسط بهمن  |