تبليغاتX
از پشت پنجره

● هدیه

امروز من «انتظار» و بغض را با روبانی از دلتنگی‌هایم، به تو هدیه دادم. امروز تو «سکوت»، احساس و اطمینان را با نگاهت به من «هدیه» دادی. امروز تو مرا چند کلمه مهمان کردی. فکر می کنم امروز «ولنتاین» بود.

+ نوشته شده در  Sat 14 Feb 2009ساعت 11:48 PM  توسط بهمن  | 

 

              

سلام بر سید خندان. سلام بر مردی که گفت: «زنده باد مخالف من». این جمله را باید آنقدر خواند تا در ذهن‌ها «خالکوبی» شود. خاتمی را می‌توان تنها با همین جمله عاشقانه دوست داشت. او اشکالاتی هم دارد ولی خوبیهایش آنقدر زیاد هست که بتوان کمبودهایش را ندید. از حضور او در عرصه انتخابات «خوشحالم»، آن‌هم خیلی زیاد...

+ نوشته شده در  Wed 11 Feb 2009ساعت 6:15 PM  توسط بهمن  | 

● لبخندک

با چند روز تاخیر: چند سال پیش بود که من چند روز پیش به دنیا آمدم. وقتی آمدم در حال گریه بودم ولی امروز «گریه» نمی‌کنم. شاید خنده‌ای روی لبانم نباشد اما اشکی هم در چشمانم نیست. نه اینکه گریه نکرده باشم، نه اینکه نخندیده باشم اما اگر معدل بگیرید چیزی شبیه به «مونالیزا» می‌شوم. که هنوز راز صورتش برای خیلی‌ها مبهم است.

خیلی‌ها می گویند «لبخند مونالیزا» ولی کسانی هم هستند که از «خطوط» روی صورتش و حتی شکل «لبخندکش» اشکی به اندازه غمی بزرگ را کشف کردند. زندگی آنقدر پیچیدگی دارد که هیچکس نمی‌تواند به این پرسش پاسخ دهد که می خندد یا گریه می‌کند. شاید در ظاهر چیزهایی بگوید، بخندد، گله کند، ناسزا ببافد اما مطمئن باشید در باطنش به گفته‌های خود شک خواهد کرد. «زندگی»، ما را همانند «لئوناردو داوینچی» نقاشی کرده است، پر از راز و ناشناخته.

+ نوشته شده در  Wed 4 Feb 2009ساعت 10:2 PM  توسط بهمن  | 

 

سخن من نه از درد ایشان بود،
خود از دردی بود
که ایشان اند!

«شاملو» ، آیدا در آینه

+ نوشته شده در  Mon 2 Feb 2009ساعت 12:40 PM  توسط بهمن  | 

● خوب

می خواستم از یک «خوب»، از یک آدم حسابی، از یک خانوم پر احساس و جذاب، از یک استاد نمونه و عاشق و با مرام تشکر کنم. بابت تمام لطفی که نسبت به یک «پشت پنجره»ای داشت. بابت تمام کمک هایی که به یک پسر بچه کنجکاو کرد. بابت لحن عاشقانه و صدای «مادرانه»اش. بعضی آدم ها خیلی خوبند کاریش هم نمی توان کرد. آنقدر خوبند که بعضی قسمت های «خاکستری»شان هم به سفیدی می زند. دستتان را می بوسم و به اندازه تمام «کتاب» های دنیا دوستتان دارم.

+ نوشته شده در  Sat 31 Jan 2009ساعت 4:45 PM  توسط بهمن 

● لیوان خالی

این روزها «همه» فکر می کنند که، همه «دروغ» می گویند مگر این که خلافش ثابت شود. این روزها نیمه خالی «لیوان» بیشترین نگاه را به سمت خودش جلب کرده است. شاید هم اصلا کسی کلا به هیچ لیوانی نگاه نمی کند. شاید دیگر «نیمه خالی» و «نیمه پر» معنایشان را باخته اند. شاید دیگر «معنایی» باقی نمانده که بخواهد ببرد یا ببازد. این روزها «آل پاچینو» بوی تمشک می دهد. این روزها همه «بی بی سی فارسی» نگاه می کنند شما چطور؟

+ نوشته شده در  Thu 29 Jan 2009ساعت 0:54 AM  توسط بهمن  | 

● چند چرت خواب

این چند روز اخیر کامم بدجوری تلخ شده است. این روزها فکر می کنم هیچ چیز و هیچ کس سر سازگاری با من را ندارند. هر اشتباه کوچکم تبدیل به «فاجعه» ای بزرگ می شود. احساس تنهایی می کنم، حتی در شلوغی. بعضی وقت ها که خوشی ها و لحظه ها از هم فاصله می گیرند، گذشت ثانیه ها طولانی و «خسته» کننده می شود. این روزها حتی روزنامه هم نمی خوانم، کتابی را هم ورق نمی زنم. دیگر وقتی از جلوی سینما و کتاب فروشی می گذرم دهانم آب نمی یفتد.

از قرار گذاشتن با رفقا هم طفره می روم. نمی دانم شاید از خودم طفره می روم. بی خوابی های شب امتحان هم امانم را بریده. خوابیدن را دوست ندارم، اما این روزها دلم چند «چرت» خواب می خواهد. خلاصه اش کنم، حالم اصلا خوب نیست. و این را به حساب اشتباهات کوچکی می گذارم که تبدیل به فاجعه ای بزرگ شده اند.

+ نوشته شده در  Fri 23 Jan 2009ساعت 0:57 AM  توسط بهمن  |