هشتاد و هفت هم گذشت. با همهی شیرینیها و تلخیهایش. گذشت عمر احساس خوبی ندارد حداقل برای من. نه اینکه دوست داشته باشم بیشتر عمر کنم یا بیشتر زندگی کنم نه. اما دوست دارم تا لحظهای که نفس میکشم بتوانم کاری کنم اثری داشته باشم، ساده تر بگویم پوچ نباشم. دوست دارم از هر ثانیهی زندگی لذت ببرم. دوست دارم عاشقتر باشم و دیگران را هم عاشقتر کنم. دوست دارم دیگران را هم در لذت از زندگی با خودم شریک کنم.
دوست دارم وقتی پای سفره هفت سین نشستم با امید و افتخار به سال جدید فکر کنم. امیدوارم سال جدید، بیاحساسی و کینه را از خیابان بشوید و باران محبت و احساس تنمان را خیس کند. امیدوارم در سال جدید کسی ناامید نباشد و هیچکس بهنام زندگی هرگز نگوید هرگز. زندگی بدون سه حرف عشق برای انسان معنا و مفهومی ندارد. امیدوارم امسال عاشقتر باشیم و بیشتر عشقبورزیم. ایکاش در سال جدید پنجرههای زندگی همیشه روبه زیباییها باز باشد و پنجرهای بسته نماند. کاش در سال جدید دیگر نگوییم ای کاش. عاشقانه عید را از پشت پنجره تبریک میگویم...
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوشاست بدین قصهاش دراز کنید
هر آنکسی که در این حلقه نیست زندهبهعشق
بر او نمرده به فتوای من نمازکنید
«حافظ»
خاتمی تاریخ را شرمنده کرد. او از عرصهی انتخابات کنار رفت اما برای همیشه مانند قلبی در تاریخ خواهد تپید. برای یک سیاستمدار کنارهگیری از قدرت خیلی سخت است آنهم در شرایطی که همه چیز برای رئیسجمهور شدنش فراهم است. او تنها کسی بود که همه از برنده شدن او در انتخابات اطمینان داشتند حتی جناح رقیب. برای همین بود که ناجوانمردانه به او تاختند. او تنها کسیبود و است که بدون تبلیغات آنچنانی مردم را به خیابانها میکشاند. او تنها سیاستمداریست که تشنهی قدرت نیست و عطای آن را به لقایش بخشیده است.
رمز محبوبیت بینظیرش را باید در مردمی بودنش و بی کینهبودنش جست. او تنها سیاستمداریست که حاضر به حذف رقبایش نیست. خاتمی اشکالات فراوانی دارد. خیلیها گلایه دارند از صبر ایوبش. ولی چه شده است که همه او را دوست دارند؟ او تنها سیاستمداریست که نقد خودش را باعث پیشرفتش میداند.
او تنها کسی بود که با افتخار گفت: زنده باد مخالف من. آری او رفت. او دیگر رئیسجمهور نخواهد شد اما برای همیشه رئیسجمهور دلهای بیدار و فکرهای آزاداندیش خواهد ماند. اشکهای عاشقانش گواهی بزرگ بودن اوست. آری او تاریخ را خوب خوانده است و از آن خوب عبرت گرفته است. او از تاریخ یاد گرفت که چگونه میتوان برای همیشه رئیسجمهور ماند.
همانطور که نگاهی تو را اسیر می کند، همانطور که خندهای رویای تو را میسازد، همانطور که حضوری آرامشی را به دریای پر تلاطم دلت هدیه می کند، همانطور که انتظار ثانیههایت را برای دیدن نگاهی می بافد، همانطور که صدایی مرهم زخمهایت می شود، ممکن است صدای تو، خندهی تو، نگاه تو، حضور تو، شوقی را به چشمان کسی ببخشد. کسی که عاشق تو شده است.
همانطور که تو حق داری عاشق شوی دیگران هم حقدارند عاشق شوند.
وقتی با من حرف میزنی قشنگترین لحظههای عمرم را با طراوت نگاهت مینویسی. واژههایت ساده و معمولیست ولی حرارت حضورت آنها را تبدیل به قشنگترین واژهها میکند. وقتی با من هستی آنقدر غرق زیبایییت می شوم که تنها تلنگر صدایت مرا از رویای شیرین بیدار می کند. چشمانت هزاران کتاب، حرف ناگفته دارد. خندههایت کاش پایانی نداشت. کاش لحظههای با تو بودن تمام نمیشد.
ثانیههای بیتو رنگی بر بوم زندگی نمیپاشند در عوض تا بخواهی دلتنگی و انتظار را ضمیمهی اتاق تاریکم می کنند. وقتی از حضورت نا امید می شوم با تو بودن را در رویاهایم لمس میکنم. رویای بیتو کابوسی بیش نیست، رویا با حضور تو جان می گیرد. پس تا ملاقات بعدی مرا غرق رویایت کن، رویای شیرین من.