تبليغاتX
از پشت پنجره

● فراتر از جنس

یه وقتایی آدم به احساسی فراتر از دوست داشتن می‌رسه. فراتر از این احساسای زمینی. به یه آرامشی می‌رسه که هیچ احساس و دوست داشتنی جای اون رو نمی‌تونه بگیره. هیچ واژه و کلمه‌ای هم توان نوشتن اونو نداره. دیگه یه جاهایی جنسیت معنایی پیدا نمی‌کنه برات. همین‌که هست و برای تو هست آرامشه. یه وقتایی فراموش ‌می‌کنم با یه دختر هستم. اونقدر پر ارزش و مقدس می‌شه برات که نمی‌تونی اونو توی مرزها و خط‌کشی‌های جنسیتی تصور کنی. دیگه برات مهم نیست دستش تو دستت هست یا نه یا همدیگرو می‌بوسین یا نه. اصلا به این چیزا نمیشه فکر کرد. همین که هست. همین که صداش ماله توئه. همین که اسمت و داد می‌زنه و کلماتش ماله توئه کافی می‌شه برات. اصلا این فکر به ذهنت نمی‌رسه چرا اینجایی یا اون باید ماله تو باشه. یا فکر کنی دوسش داری. اصلا! یه جور بده بستانه روحی معنوی میشه اسمش رو گذاشت یا چیزی بیشتر از اون. فراتر از جسم و جنس و دوست داشتن. تلنگری که این آرامش و این حضور بهت می‌زنه وجودت رو به تکامل می‌رسونه. توی جاده‌ای می‌برتت که انتهایی نداره و هرچقدر بری کامل‌تر و زیباتر می‌کنه تورو. کلمات و واژه‌های اون برام عزیزتر و مهم‌تر از جسم و زیباییه اونه.

با کلماتش یه نوع عشق‌بازی احساسی می‌کنم. شاید درکش سخت باشه ولی درون بعضی آدما اونقدر می‌تونه بزرگ و آرامش بخش و زیبا باشه که دیگه بیرون و جسم و زیبایی ظاهریش نمی‌گم بی معنا ولی کم اهمیت‌تر می‌شه. دوست داشتن پایان راه نیست. دوست داشتن شاید شروعی باشه، استارتی باشه برای راهی بزرگتر، مسیری زیباتر و طولانی‌تر. توی این مسیر می‌شه به چیزهایی رسید که با کلمه قابل بیان و فهم نیست. 

+ نوشته شده در  Tue 8 Sep 2009ساعت 4:3 PM  توسط بهمن  | 

● خالی

تصور می‌کنی برای یه جمعی مهمی و ارزش داری. تصور می‌کنی بودنت براشون مهمه، حرفات یه جایگاه خاصی داره، حداقل در حد اینکه حرفات همون‌قدر مهمه که حرفای بقیه‌ی جمع، بودنت همونقدر مهمه که بودنه بقیه‌ی جمع. اینا یه برداشتای شخصیه که ما بر حسب خوبی‌ها و توانایی‌هایی که واسه خودمون تصور می‌کنیم باز تاکید می کنم که فقط تصور می‌کنیم البته شاید باور هم داشته باشیم و برداشتایی که از رفتار تک تک افراده یه جمع نسبت به خودمون داریم به خودمون القا می‌کنیم یا تصور ‌می‌کنیم یا باور می‌کنیم یا هر چی که اسمش رو میشه گذاشت. ولی ممکنه یه طعنه یه حرف یه واقعیت تلخ مثه آواری رو سر همه تصوراتت، تمومه باورهات، تمومه اون چیزایی که فکر می کردی داری خراب شه.

خیلی سخته بتونی خودتو پیدا کنی از زیره این همه آوار، از زیره این همه تصورات پوچ. پیش خودت فکر می‌کردی هستی. بودنت، مهمه نبودنت مهمه، برای حرفات چندتا گوش شنوا هست. تصور می‌کردی حداقل تو جایی که نیستی جاتو خالی می‌کنن. شرایطه سختیه. من الان دقیقا زیر این همه آوارم. درکش شاید سخت باشه ولی الان احساس می‌کنم چیزی ندارم. خالیه خالیم!    

+ نوشته شده در  Mon 7 Sep 2009ساعت 0:16 AM  توسط بهمن  | 

● بنویس یعنی گریه کن!

بعضی وقتا تمام اتفاقاتی که می‌تونه یه آدم رو برای نوشتن راضی کنه یکجا و با سرعت میان جلوی تخیلات من. تا منو راضی کنن برای برای قلمی کردن. ولی به نظر من این اتفاق و حادثه نیست که آدم رو وادار به نوشتن می‌کنه. یعنی هر اتفاقی نمی‌تونه تلنگری برای نوشتن باشه. شاید من با بقیه فرق داشته باشم در این مورد. نوشتن یه نوع احساسه. احساسی که به من آرامش میده. در واقع خالی میکنه وجودمو. مثله گریه می‌مونه. وقتی دلت می‌گیره گریه می‌کنی. نوشتن هم یه نوع گریه کردنه. هر اتفاقی باعث نمیشه آدم گریش بگیره. اصلا شاید اتفاقی هم نیفته ولی گریت بگیره. بهتره آدم واسه هرچیزی قلم به دست نگیره یا دست به کیبورد نبره. بهتره آدم در مورد یه موضوع یا اتفاقی که احساسی نسبت به اون نداره ننویسه. اسم این میشه احساس ساختگی. نوشته ی ساختگی یا نمایشی هم که به درد نمیخوره. احساس و نوشتن رابطشون مثه رابطه کارگردان و فیلم می مونه. احساس کارگردان هر نوشته می‌تونه باشه. یعنی باید باشه. هرچقدر احساس کمرنگ بشه کارگردانی هم ناشیانه تر انجام میشه در این صورت نتیجه کار بدتر و بدتر میشه.‌

+ نوشته شده در  Tue 1 Sep 2009ساعت 6:28 PM  توسط بهمن  |