تبليغاتX
از پشت پنجره

● فراتر از جنس

یه وقتایی آدم به احساسی فراتر از دوست داشتن می‌رسه. فراتر از این احساسای زمینی. به یه آرامشی می‌رسه که هیچ احساس و دوست داشتنی جای اون رو نمی‌تونه بگیره. هیچ واژه و کلمه‌ای هم توان نوشتن اونو نداره. دیگه یه جاهایی جنسیت معنایی پیدا نمی‌کنه برات. همین‌که هست و برای تو هست آرامشه. یه وقتایی فراموش ‌می‌کنم با یه دختر هستم. اونقدر پر ارزش و مقدس می‌شه برات که نمی‌تونی اونو توی مرزها و خط‌کشی‌های جنسیتی تصور کنی. دیگه برات مهم نیست دستش تو دستت هست یا نه یا همدیگرو می‌بوسین یا نه. اصلا به این چیزا نمیشه فکر کرد. همین که هست. همین که صداش ماله توئه. همین که اسمت و داد می‌زنه و کلماتش ماله توئه کافی می‌شه برات. اصلا این فکر به ذهنت نمی‌رسه چرا اینجایی یا اون باید ماله تو باشه. یا فکر کنی دوسش داری. اصلا! یه جور بده بستانه روحی معنوی میشه اسمش رو گذاشت یا چیزی بیشتر از اون. فراتر از جسم و جنس و دوست داشتن. تلنگری که این آرامش و این حضور بهت می‌زنه وجودت رو به تکامل می‌رسونه. توی جاده‌ای می‌برتت که انتهایی نداره و هرچقدر بری کامل‌تر و زیباتر می‌کنه تورو. کلمات و واژه‌های اون برام عزیزتر و مهم‌تر از جسم و زیباییه اونه.

با کلماتش یه نوع عشق‌بازی احساسی می‌کنم. شاید درکش سخت باشه ولی درون بعضی آدما اونقدر می‌تونه بزرگ و آرامش بخش و زیبا باشه که دیگه بیرون و جسم و زیبایی ظاهریش نمی‌گم بی معنا ولی کم اهمیت‌تر می‌شه. دوست داشتن پایان راه نیست. دوست داشتن شاید شروعی باشه، استارتی باشه برای راهی بزرگتر، مسیری زیباتر و طولانی‌تر. توی این مسیر می‌شه به چیزهایی رسید که با کلمه قابل بیان و فهم نیست. 

+ نوشته شده در  Tue 8 Sep 2009ساعت 4:3 PM  توسط بهمن  | 

مرا تو، بی‌سببی نیستی...  «شاملو»

+ نوشته شده در  Wed 22 Apr 2009ساعت 0:51 AM  توسط بهمن 

● عشق خود همیشه‌است

واژه‌ها از سر ‌و‌ کولم بالا می‌روند. می‌خواهند نوشته‌شوند، می‌خواهند خوانده‌شوند. می‌خواهند دل‌تنگی پسری را عریان کنند. می‌خواهند همه بدانند که اتاقش چقدر تاریک و هوایش چقدر ابری‌ست. که بسترش بی‌خوابی و بهشتش تنهایی‌ست. می‌خواهند همه بدانند که از فراسوی روزها و هفته‌هایش چیزی جز تگرگ بیهودگی بر او نمی‌بارد و جز انتظار آفتابی بر او نمی‌تابد. عقربه‌های حضورش به دور بغض و فریاد در چرخش است و نوشته‌ها و شعرهایش آبستن سکوتی با خمیازه‌های طولانی‌ست. نمی‌داند مسافر کدامین سراب است و در ضیافت کدام کابوس مهمان ناخوانده. نشسته‌است پشت میزش. فنجانی نصفه که طعم تلخش مزه‌ی احساسش را می‌دهد روی میز نشسته است. این‌روزها همه‌چیز برایش ناملایمی می‌کنند. تنها چیزی که دارد و تنها واژه‌ای که واژه‌های سیاهش را تسکین می‌دهد «عشق» است.

تنها چیزی که کمی آرامش می‌کند نگاهی‌ست که مانند روزنه‌ای آسمانش را آبی می‌کند. تنها تبسمی‌ست که کمی طراوت زندگی را به او هدیه می‌کند. برایش در حکم پنجره‌ای‌ست روبه ساحل دریا و ماسه‌های خیسش. دختری از جنس جاودانگی. آری بانوی سپید رویای شیرین این ثانیه‌هایش را می‌نویسد. رویایی در‌کابوس، ثانیه‌ای شیرین به دور عقربه‌ی انتظار.*چراکه‌عشق، خود فرداست، خود همیشه‌است.   *شاملو  

+ نوشته شده در  Sun 12 Apr 2009ساعت 1:14 AM  توسط بهمن  | 

● به‌ساعت سوختن

نیمکتی که در آن نشستم نبضش بامن می‌زند. تو با همان قدم‌های زندگی‌بخشت آرام رویاهای مرا با چند سبد احساس مرور می‌کنی و دور می‌شوی. بعضی وقت‌ها دوست‌دارم از دور نگاهت کنم. هیچ می‌دانستی چه شاعرانه قدم بر می‌داری. هیچ ‌می‌دانستی شعر قدم‌هایت را زندگی می‌کنم. آیا به غیر از من می‌توانی کسی را پیدا کنی که با قدم‌هایت شعر بسازد. آیا کسی هست که با هر تار مویت رویا ببافد و شبانه‌ها را به یادت از ترانه پر کند.

مثل سیگاری می‌مانم بین دو انگشتت که با هر پکی که می‌زنی خاکستر می‌شوم. آیا کسی هست مثل من که از این سوختن بهشتی از لذت را از بر کند. آیا می‌تواند کسی نیم‌رخت را در هر تیک‌تاک ساعت احساس کند. می‌دانم کمی زیادی عاشقم ولی کسی هست مثل من که عشق را بمیرد.  

+ نوشته شده در  Mon 6 Apr 2009ساعت 8:14 PM  توسط بهمن  | 

تمامی شواهد حاکی از آن است‌که دلم خواهد شکست. تمامی شواهد حاکی از آن است‌که یک «نه» بزرگ رویاها و امیدهایم را خواهد شکست. تمامی شواهد حاکی از آن است‌که چیزی خواهد شکست. تمامی مدارک می‌گویند، باختی بدجوری هم باختی. می‌گویند چشمانی که برایت زندگی بودند، چشمانی که آبروی رویایت بودند برایت کابوس خواهند‌شد. دیوارها خواب بدی را برایم پیش‌بینی می‌کنند و پنجره‌ها روزنه‌ای را آرزو نمی‌کنند. در این‌میان تنها «حافظ» بود که گفت: یوسف گم‌گشته بازآید به‌کنعان غم‌مخور...

+ نوشته شده در  Sat 4 Apr 2009ساعت 1:54 AM  توسط بهمن  | 

● حرف

وقتی با من حرف می‌زنی قشنگ‌ترین لحظه‌های عمرم را با طراوت نگاهت می‌نویسی. واژه‌هایت ساده و معمولی‌ست ولی حرارت حضورت آن‌ها را تبدیل به قشنگ‌ترین واژه‌ها می‌کند. وقتی با من هستی آن‌قدر غرق زیبایی‌یت می شوم که تنها تلنگر صدایت مرا از رویای شیرین بیدار می کند. چشمانت هزاران کتاب، حرف ناگفته دارد. خنده‌هایت کاش پایانی نداشت. کاش لحظه‌های با تو بودن تمام نمی‌شد.

ثانیه‌های بی‌تو رنگی بر بوم زندگی نمی‌پاشند در عوض تا بخواهی دلتنگی و انتظار را ضمیمه‌ی اتاق تاریک‌م می کنند. وقتی از حضورت نا امید می شوم با تو بودن را در رویاهایم لمس می‌کنم. رویای بی‌تو کابوسی بیش نیست، رویا با حضور تو جان می گیرد. پس تا ملاقات بعدی مرا غرق رویایت کن، رویای شیرین من. 

+ نوشته شده در  Mon 23 Feb 2009ساعت 6:30 PM  توسط بهمن  | 

● هدیه

امروز من «انتظار» و بغض را با روبانی از دلتنگی‌هایم، به تو هدیه دادم. امروز تو «سکوت»، احساس و اطمینان را با نگاهت به من «هدیه» دادی. امروز تو مرا چند کلمه مهمان کردی. فکر می کنم امروز «ولنتاین» بود.

+ نوشته شده در  Sat 14 Feb 2009ساعت 11:48 PM  توسط بهمن  | 

● شکلک

وقتي مي خندي
هوا گرم مي شود
صدايت شبيه «نيمکت» خالي
وسط پارک شلوغ است

ببخشيد! که من شوق خود را
پشت هيچ «شکلکي»
نمي توانم
پنهان کنم

«رنگ» پالتوي پاييزي تو
چقدر
به «انتظار» من مي آيد
درست مثله «کوله پشتيت»
که هم وزن تنهايي
چند دقيقه پيشم بود

ببخشيد!
خوشبختي اين «لحظه»
را پشت هيچ ساعتي
نمي تواتم پنهان کنم

ببخشيد! که
«معصوميت» لب هايت را
پشت هيچ نفرتي
نمي توانم گم کنم

«چايي اي» که داغي تورا «مي سوزد»
با هيچ کس نمي توان
«شريک» شد
درست مثله قندي که
«بي تو» به تلخي مي زند

«باران» که مي زند
ببخشيد! که
غير از «چتر» گیسوانت
چتر ديگري به رنگ خيابان
نمي آيد...

+ نوشته شده در  Tue 6 Jan 2009ساعت 1:4 PM  توسط بهمن  | 

 ● رویای شب برفی

من و تو و خیابانی به وسعت نگاهت، و دانه های «برفی» که آرام آرام تن خیابان را به «سپیدی» وا می دارند. و هم زمان من و تو را از تمام دوری ها و «انتظار»ها پاک می کنند. دست تو در دست من است و «خنده ای» بر لبانمان. گاهی می دویم و گاهی آهسته آهسته قدم بر می داریم.

گاهی به «آسمان» خیره می شویم و «سقوط رویایی» برف ها را به نظاره می نشینیم. گاهی شیطنت های «بچگی»مان گل می کند و برف بازی می کنیم. صدای خنده هایت «سکوت» برفی شب را، دلبرانه می شکند و گرمی نفس هایت تن مرا از سرما می شوید. «زیبایی» بی رحمانه تو، من و تمام «شب» را از خود پر کرده است. ما آرام آرام می رویم و تنها رد پاهایمان روی «تن» برفی خیابان می ماند. رد پاهایی که هرگز پاک نخواهد شد.

+ نوشته شده در  Fri 2 Jan 2009ساعت 6:31 PM  توسط بهمن 

 ● مکان، سالن خلوت

مکان، سالن خلوت دانشگاه. زمان، صبح یکی از روزهای آخر پاییز. من روی یکی از نیمکت های سالن نشستم. تو شش، هفت صندلی آنطرف تر به همراه دوستت نشستی. تو و دوستت در حال حرف زدنید و من با دقت تماشا می کنم. گاهی می خندید، گاهی مکث کوتاهی می کنید، گاهی سخت مشغول صحبت می شوید. در میان حرف هایت با گوشه چشمت نگاهم می کنی. گاهی نگاه هامان برخورد کوتاه و شیرینی می کنند. حاصل این برخوردها زایش احساسی شاعرانه ست. 

تو می دانی برای چه اینجا نشستم. چه لحظه های شیرینی. چه نگاه های معصومانه ای. هر دو بلند می شوید و به سمتی از سالن می روید وقت رفتن سرت را می چرخانی و نگاه شیرینی همراه با خنده تقدیم من می کنی. من همچنان روی نیمکت نشستم و دور شدن تورا با تبسمی سرشار از امید نگاه می کنم. زندگی یعنی همین...

+ نوشته شده در  Fri 19 Dec 2008ساعت 0:18 AM  توسط بهمن  | 

● آینه ای پر از بهشت

هر بار که می بینمت بیشتر در اعماق پر از «راز» چشمانت گم می شوم. هر بار که می بینمت بی تابیم از دفعه قبل بیشتر می شود. نگاهت برایم در حکم «غنچه» ای ست که کم کم دارد زیباترین گل جهان می شود. کم کم دارد باز می شود. کم کم دارد عطرش وجودم را «پر» می کند. هر بار که می خندی بیشتر از قبل به شکوه خنده ات پی می برم. خنده ات با «شکوه» ترین لذت است برای تپش قلبم.

دستانت «پاک» است مثل آسمان. آنقدر پاک که «برف» سپید زمستان هم پیش او رو سیاه است. وقتی وارد می شوی نفسم به «شماره» می افتد. صدای قلبم فضا را پر می کند. می دانم که صدایش را می شنوی. «جراتش» را ندارم نزدیک شوم. هر بار با خودم می جنگم ولی... .

بهترین لحظه زمانی ست که «نگاه» کوچکی به چشمان مملو از خواهشم می کنی. آن وقت است که ثانیه «سرخ» می شود و ترانه عاشق. آن وقت است که نیمکت پارک و تن خسته «خیابان»، رنگ باران می گیرند، و شعر «سپیدی» خود را باز می یابد. آن وقت است که احساسم چتر سیاهش را کنار می گذارد و در «ثانیه سرخ» و با ترانه ای که حالا عاشقانه است، به زیر «باران» چشمانت می رود.

چشمانی که پر از راز است. همانطور که «شاملو» می گفت، لبانت به ظرافت «شعر» است و گونه هایت با دو شیار مورب «غرور» تو و سرنوشت مرا هدایت می کند. همانطور که آیدا در «آینه ی» شاملو بود تو هم در آینه منی. همانطور که او با نخستین نگاه «آیدا» آغاز شد و چنان فجیع به زندگی نشست من هم با سپیده دم حضورت زندگی را جور دیگری یافتم. همانطور که با آیدا جهنم برای شاملو تهی بود، من از حضورت پر از «بهشت» شدم.

قبلا برای نیمرخت نوشته بودم: نیمرخ 

+ نوشته شده در  Wed 3 Dec 2008ساعت 4:57 PM  توسط بهمن  | 

● نیمرخ

سر کلاس بود. براي اولين بار «نيم رخت» را ديدم. چه دلبرانه و هنرمندانه «نقاشي» شده بود. نگاهت معصومانه ترين «فرياد» بود. مژه هايت برايم سرپناهي بود از احساس و طراوت. «چتر» گيسوانت چقدر عاشقانه سايه اش را بر دلم انداخته بود. گرماي حضورت همه چيز را از سرم ربوده بود.

وقتي که مي خنديدي مال خودم نبودم. لب هايت همچون غنچه اي بود که مي خواست خود را رها کند از «زندان» تن. «معصومانه» بود خيلي معصومانه. ثانيه ها در حضورت طعم «عسل» دارند. صندليم را طوري انتخاب مي کنم که نيم رخت در تسخير چشمانم باشد. بعضي وقت ها که نگاهم را حس مي کني بعضي وقت ها که نگاهم با نگاهت «جفت» مي شود آتش مي گيرم. سرم را مي چرخانم و مثلا مي خواهم بي تفاوت باشم. مي دانم و مي داني که چشمانت با من چه کردند. مي دانم که مي داني.

اين را از نگاهت مي فهمم. از بخت بد فقط هفته اي «يک بار» ثانيه هايم طعم عسل مي شوند. از بخت بد آخرين بار هم «غايب» بودي. «انتظار» تورا کشيدن مثل ديدنت زيباست و پر از لذت. حالا حالاها مي خواهم نيم رخت را با ثانيه ها «گره» بزنم. حالا حالاها مي خواهم ببينمت.

+ نوشته شده در  Sat 22 Nov 2008ساعت 1:0 PM  توسط بهمن  | 

● برخورد

تاکسی ترمز می کند. او سوار می شود. به «آرامی» کنارم می نشیند. برای لحظه ای چشمانم در «چشمانش» و چشمانش در «چشمانم» زندانی می شوند. زود خود را از این «زندان» شیرین آزاد می کنیم. تنش را بر تنم «حس» می کنم. «برخورد» های کوچک تنش با تنم حس خوبی یرایمان دارد.

در میان التهابی «شیرین» خود را نزدیک تر می کند. حس عجیبی است. گرمای «شانه هایش» وجودم را می سوزاند. او هم از این احساس پر «التهاب» لذت می برد و خودش را نزدیک تر می کند. هر دو در «رویا» غرق بوسه های محالیم. هر دو می لرزیم و «رعشه» ای عاشقانه وجودمان را فرا گرفته است. هر دو دچار «سکوت» فریادیم. صدای نفس هایش را می شنوم.

هر دو در هم «آرام» گرفته ایم. تاکسی را احساس نمی کنیم، انگار در جایی شبیه «بهشت» نفس می کشیم. در این میان تاکسی ترمز می کند. در میان «لذتی» پر التهاب. او پیاده می شود بدون هیچ «کلمه» ای. سرم را که می چرخانم می بینم در میان ازدحام دود و ماشین و مردم «شهر» گم شده است. تاکسی حرکت می کند...

+ نوشته شده در  Tue 21 Oct 2008ساعت 12:47 PM  توسط بهمن  | 

● قلبم پنهان شده

بعضي «نگاه» ها ويران مي کنند. بعضي «خنده» ها آتش مي زنند. به همين سادگي. چند روز پيش يک مشکل اداري برايم پيش آمده بود. به سراغ اين «خانوم» زیبا رفتم. خيلي مغرور روي صندلي اداري خودش نشسته بود. داشت با کامپيوتري که روبرويش بود کار مي کرد.

«اتاق» شلوغ بود. اما من و يکي ديگر کارمان با اين خانوم بود. سرش را بلند کرد. صورتش چون ماه «نقره ای» درخشید. زیبایی چشمانش و گرمی حضورش همه چیزم را تحت شعاع قرار داده بود. بیست و چند ساله نشان می داد. حواسش به «من» نبود. تا اينکه گفتم: ببخشيد اين نامه رو به کي بايد نشون بدم؟ يه «نگاه» کوچک به من و نامه کرد و گفت: سال اولي هستي؟

گفتم: بله! «خنده»ي شيريني کرد و گفت: بايد به خودم نشون بدي پسر خوب. خودم را گم کرده بودم. نمي توانستم به «چشمانش» خيره شوم. دلم شروع کرد به تپيدن. صداي تپيدنش «وجودم» را فرا گرفت. فضاي اتاق يرايم «سنگين» شد. همان «نگاه اول» کار خودش را کرده بود. حواسم پیش دستانش بود. نامه را امضا کرد و مهرش را هم زير نامه چسباند. نامه را دست من داد و گفت: تموم شد!

تشکر کردم و از اتاق بيرون آمدم. يک «حس» شيريني در من شکوفا شد که قبل از آن هم چنين «حسي» را تجربه کرده بودم. بعد از اين اتفاق دوبار به «بهانه» هاي مختلف به اتاقش رفتم و او با همان نگاه «ويران کننده» و خنده ي شيرينش جواب بهانه هاي بچه گانه ام را داد. ديگر «بهانه» اي براي ديدنش ندارم. دلم مي خواهد باز هم «نگاهش» را تجربه کنم.

دلم مي خواهد باز شيريني خنده اش را «بچشم». دو روز پيش بود که بيرون دانشگاه ديدمش، با «چادر» سياهي که بر سر داشت. با قدم هاي مغروانه «خيابان» را رد کرد و سوار ماشين شوهرش شد. تا قبل از آن هم حدس زده بودم ازدواج کرده است. اين از همان عشق هاي ممنوعه است که دچارش شدم.

اين عشق هم در «قاب صندوق» قلبم خواهد ماند. قاب صندوقي که هيچگاه باز نخواهد شد. اين هم «يادگاري» کوچکي از دوران جواني در دفتر خاطراتم است. بانو «پ» براي تو هم مثل کساني که عاشقشان بودم و هستم آرزوي «خوشبختي» دارم. 

پاورقي: درست است «چادر» را دوست ندارم اما پاي عشق که وسط مي آيد چادر را هم مي شود دوست داشت. خاصيت «عشق» همين از بين بردن فاصله ها و نفرت هاست. البته نا گفته نماند برای چادر هم احترام زیادی قائلم.  

+ نوشته شده در  Fri 10 Oct 2008ساعت 10:49 PM  توسط بهمن  | 

● خیلی خوبه

خیلی خوبه که آدم برای یکی مهم باشه. یکی که شبا خواب تورو ببینه. یکی که وقتی ببینتت چشماش برق بزنه. خیلی خوبه یکی همیشه به یادت باشه و همش به تو فکر کنه. وقتی بخندی اونم بخنده و وقتی گریه کنی اونم با تو و برای تو گریه کنه. خیلی خوبه که آرزوی یکی باشی.

خیلی خوبه یکی هواتو داشته باشه و هرکی ازت بد گفت بزنه تو دهنش. خیلی خوبه دلیل خنده و گریه و نفس کشیدن یکی باشی. یکی که خیلی دوست داره، خیلی...

خیلی خوبه، وقتی که می خواد تورو ببینه هی بره جلوی آینه و خود «خوشگلشو» خوشگلتر کنه. خیلی خوبه که حسودی کنه، حسودی کنه به کسایی که باهات حرف می زنن و ارتباط دارن. کسایی که شاید تورو دوست داشته باشن.

خیلی خوبه یکی تو چشات نگاه کنه و با صدای بلند بهت بگه دوست دارم. خیلی خوبه یکی به خاطر تو بشینه پشت «پنجره». خیلی خوبه یکی برات انتظار بکشه و نتونه دوریتو تحمل کنه.خیلی خوبه یکی برای دیدنت از خیلی چیزا بگذره. خیلی خوبه که وقتی یکی حتی اگه اسمتو شنید دلش تند تند بزنه و زبونش بند بیاد.

پاورقی: نمی دونم تا حالا کسی منو اینجوری دوست داشته یا من اینقدر براش ارزش داشتم یا نه.  اما من «یکی» رو خیلی دوست داشتم و  خیلی برام مهم بوده. یکی که آرزوی من بود و  دلیل خنده و گریه ی من. یکی که دو ساله خنده هاشو ندیدم. اما هنوزم برام عزیزه...  

+ نوشته شده در  Sun 31 Aug 2008ساعت 11:23 PM  توسط بهمن  | 

● بانوی خاطره ها

وقتی یاد گذشته میفتم هم خندم می گیره هم گریه. به عاشق شدنم به گریه کردنام به خجالتی بودنم. چقدر خودمو به در و دیوار می زدم تا ببینمش. وقتی هم که می دیدمش دستام می لرزید ، زبونم بند می یومد، حتی نمی تونستم تو چشاش نگاه کنم. خجالتی بودم. هنوز هم هستم. هیچ وقت روم نشد بهش بگم «دوست» دارم.

البته اون و خیلی های دیگه از حرکات بچه گانه و معصومانه ی من پی به راز من برده بودند.حتی من حسم و عشقی رو که بهش داشتم و  از طریق یه رابط بهش انتقال دادم. وقتی شنید خندید. اصلا فکر نمی کرد پسر شانزده ساله ی خجالتی، عاشقش شده باشه. وقتی فهمید هر شب براش گریه می کنم «گریه» کرد و گفت: منم دوست دارم عزیزم، منتظرت می مونم عاشق خجالتی خودم.

وقتی شنیدم هفته ی دیگه «عروسی»شه یاد همه ی خاطراتش افتادم. یاد شیرین زبونیاش، یاد خنده هاش، یاد چشمک زدناش، یاد...

«او» قسمت اعظم خاطرات تلخ و شیرین نوجوانی من رو رقم زد. «او» زندگی من را دگرگون کرد و با رنگ عشق دیوارای قلبم رو نقاشی کرد. «او» اولین عشق زندگی من شد. عشقی که تا آخر عمر از دفتر خاطراتم پاک نخواهد شد.

پاورقی:خوشحالم، من هم در دفتر زندگیت نقش کوچکی دارم و خوشحالم که عاشقت شدم. امروز بی پروا می گویم دوستت دارم و بهترینها را برایت آرزو می کنم. عروسیت مبارک بانوی رویاهای دست نیافتنی...

+ نوشته شده در  Mon 11 Aug 2008ساعت 4:4 PM  توسط بهمن  | 

● يادت مياد

يادت مياد اولين باري که ديدمت؟ عاشقت شدم. يادت مياد اولين خنده اي که به من کردي؟ سرخ شدم. اولين بار که دستت رو تو دستم گرفتم همه و جودم شوق بود. اولين بار که اتفاقي تنم بر تنت نشست تنم گرم شد. براي هميشه. يادت مياد مي خنديدي؟ خنده هات دلم رو دزديد مثل چشمات.

يادت مياد اولين بار که باهم رفتيم بيرون؟ تنها نبوديم اما انگار تنها بوديم. شب بود. شب تابستون. يادت مياد از عطري که واسه خودت خريده بودي به پيرهنم زدي؟ هنوزم اون پيرهنو دارم. هنوزم بوش مي کنم. بوي تورو ميده. بوي دستاتو. بوي موهاتو. يادت مياد اولين بار پيشم رقصيدي؟

من از خجالت سرم و بلند نمي کردم. ولي دلم باهات مي رقصيد. وقت هايي هم که منو نمي ديدي زير چشمي نگات مي کردم! هنوزم باهات مي رقصم. يادت مياد چشمک هايي که بهم مي زدي؟ چشمکهات مثل خنجر دلمو زخم مي کرد و مثل زغال قليون تنمو گرم مي کرد.

يادت مياد اولين بار که به اسم کوچيک صدام زدي؟ اون موقع دنيا مال من بود. اون بستني يادت مياد؟ من هنوزم به ياد تو از اونا مي خرم.  يادت مياد بهم سلام ميدادي؟ اونا سلام نبود ترانه بود. هنوز تو گوشمه. يادت مياد شبايي که مي خوابيدي؟ اون موقع من بيدار بودم.

يادت مياد پياده رو هاي شهرو؟ هنوزم اونجا ميرم و باهات حرف مي زنم. خدا حافظيات يادت مياد؟ اون موقع من مي مردم. اون موقع پوچ مي شدم. زندگی برام معنی نداشت. آخرين نگاه يادته؟ هنوزم آخرين نگاهت مثل قاب عکس رو ديوار قلبمه.

تورا هرگز از ياد نخواهم برد ...

+ نوشته شده در  Wed 28 Nov 2007ساعت 5:58 PM  توسط بهمن  | 

● نفرين من خوشبختي توست

او رفت ... اما نرفت! شايد او رفته باشد شايد او با کس ديگري باشد اما هنوز اين جاست... در قلبم در ذهنم در روحم. فراموش کردنش برایم سخت است، چیزی شبیه محال. هنوزم جرات اين را ندارم که نزديک دختر ديگري باشم . چون هنوز او را احساس مي کنم.

چون هنوز ترانه او در گوشم است. هنوزم بعضي وقتها تو دلم باهاش حرف مي زنم و ازش گله مي کنم. ولي نفرين نمي کنم. چون معتقدم يک عاشق واقعي در هر شرايطي بايد خوشبختي معشوق را بخواهد. حتي اگر با او نباشد حتي اگر با او بد کرده باشد.

عشق آنقدر بزرگ است آنقدر مقامش بالاست آنقدر رئوف است که نفرين مجوز ورود به حياط زيبايش را ندارد. و من فکر مي کنم به اين مرتبه از عشق رسيده باشم که حداقل نفرين نکنم. هنوز هم وقتي اسمش را مي شنوم هوش از سرم مي پرد و بدنم داغ مي شود .

چگونه مي توانم کسي که اينقدر برايم عزيز است را نفرين کنم؟ چگونه مي توانم بدي او را  بخواهم؟ چگونه مي توانم از ناراحتي او خوشحال شوم.خوشبختي او آرزوي من است، آرزوي قلبي من. هرگز نمي خواهم روزي را ببينم که او از اينکه من را رد کرده احساس پشيماني کند.

من هنوزم به او مديونم. چشمان او عشق را به من آموخت. رنگ زندگي را برايم عوض کرد. کاري کرد که دنيا را به چشم زيباتري نگاه کنم. کاري کرد که فقط به فکر خودم نباشم.  آري من به او مديونم و جز خوشبختي او آرزوي ديگري نسبت به او ندارم.

عزيزم نفرين من خوشبختي توست ...

 

+ نوشته شده در  Sat 17 Nov 2007ساعت 3:0 PM  توسط بهمن  | 

● «او» افسانه بود
 
از او دور بودم به اندازه ۶۰۰ کیلومتر. ولی او هر روز با من بود نزدیک تر از خودم ، او از خودم به من نزدیک تر بود. وجودش را احساس می کردم. چشمانم فقط او را می دید. رویاهایم مال او بود. خوابهایم ، خنده هایم ، گریه هایم همه در تصرف او بود.« او » را که می گویم زندگی من است.
 
قبل از "او" ساعت را حس نمی کردم ولی بعد از آن تیک تاک ساعت عاشقانه ترین ترانه ای بود که می شنیدم. انگار هر ثانیه ای که می گذشت مرا به او نزدیک تر می کرد. نزدیک و نزدیک تر. او بی خبر بود. بی خبر از همه جا. اصلا نمی توانست تصور کند، پسری ۱۶ ساله که یک سال از او کوچکتر بود و به نظر پسری ساده نشان می داد چنین عشق عظیمی را در دل داشته باشد.
 
سالی چند ساعت ، آری فقط چند ساعت می دیدمش. هر سال زیباتر از قبل میشد. هر سال وسعت عشق من به او وسیع تر می شد. «چشمهایش» مستم می کرد. خنده هایش مرا تا مرز جنون می برد. چشمانش مانند قاب عکسی هنوز روبرویم است. هنوز خنده هاش مانند ترانه ای در گوشم می پیچد.
 
 
ولی من جرات نزدیک شدن به او را ندشتم. قلبم سرشار از عشق بود و مغزم خالی از کلمه و شاید دلم خالی از جرات. هر سال می گذشت و من هنوز جرات نزدیک شدن نداشتم . هر سال می گذشت و من دیوانه تر می شدم. شاید او برایم افسانه ای بیش نبود. شاید رسیدن به او برایم غیر ممکن بود.
 
سه سال گذشت. و من هنوز نزدیکش نشده بودم. چند وقت پیش بود که شنیدم با کسی که عاشقانه عاشق او بوده ازدواج کرده. شاید پوچ ترین لحظه زندگیم بود. حتی «چشمانم» اشک را از من دریغ کرده بودند. مدتی گنگ بودم. هنوزم گنگ و نا مفهومم.اکنون کاری جز سرزنش خود ندارم.
 
او رفت ولی این را ندانست که زیباترین لحظه زندگی من لحظه ای بود که او اسم کوچک مرا صدا زد... او رفت اما ندانست که زیباترین لحظه زندگی من لحظه ای بود که او به خاطره ای که من گفته بودم عاشقانه می خندید ... او رفت اما ندانست «چشمانش» زندگی من بود ... او ندانست که نفسش نفس من بود.

آری «او» رفت و همچنان برایم «افسانه» ماند.

 
+ نوشته شده در  Wed 10 Oct 2007ساعت 5:32 PM  توسط بهمن  |