شب پاييزي، خيابون خلوت! ها کن تا دلتنگياتو با سرما گره بزني! سوز آسفالت خيس خيابون اين شبا هم قافيهي بغض دم کردهی توئه! نور تير چراغ برق تنهاييت رو روشنتر ميکنه! ها کن...
بعضی وقتا تمام اتفاقاتی که میتونه یه آدم رو برای نوشتن راضی کنه یکجا و با سرعت میان جلوی تخیلات من. تا منو راضی کنن برای برای قلمی کردن. ولی به نظر من این اتفاق و حادثه نیست که آدم رو وادار به نوشتن میکنه. یعنی هر اتفاقی نمیتونه تلنگری برای نوشتن باشه. شاید من با بقیه فرق داشته باشم در این مورد. نوشتن یه نوع احساسه. احساسی که به من آرامش میده. در واقع خالی میکنه وجودمو. مثله گریه میمونه. وقتی دلت میگیره گریه میکنی. نوشتن هم یه نوع گریه کردنه. هر اتفاقی باعث نمیشه آدم گریش بگیره. اصلا شاید اتفاقی هم نیفته ولی گریت بگیره. بهتره آدم واسه هرچیزی قلم به دست نگیره یا دست به کیبورد نبره. بهتره آدم در مورد یه موضوع یا اتفاقی که احساسی نسبت به اون نداره ننویسه. اسم این میشه احساس ساختگی. نوشته ی ساختگی یا نمایشی هم که به درد نمیخوره. احساس و نوشتن رابطشون مثه رابطه کارگردان و فیلم می مونه. احساس کارگردان هر نوشته میتونه باشه. یعنی باید باشه. هرچقدر احساس کمرنگ بشه کارگردانی هم ناشیانه تر انجام میشه در این صورت نتیجه کار بدتر و بدتر میشه.
ما پیروزیم، مطمئن باشید. حتی اگر انتخابات ابطال نشود،حتی اگر رئیسجمهور منتخب مردم ایران «میرحسینموسوی» به حق طبیعی خود که برآمده از شور و شوق جوانان و جنبش سبز مردم این خاک است نرسد. همینکه ترس را شکستیم و خیابان را با سکوت خود، از اعتراض و بغض مملو کردیم پیروزیست. همینکه با حضور خود فریاد زدیم بر سر استبداد، پیروزیست. همینکه حتی برای چند روز تن ظلم و ستم را لرزاندیم، پیروزیست. همینکه با خونمان تن کثیف خیابان را غسل دادیم و با دلمان عشق را نثار آزادی و عدالت کردیم پیروزیست. امروز ایران به رنگ ماست. امروز شهادت واژهی غریبی نیست. این فریاد مردم است که شب را میشکند. ما شدنه من و تو زیباست. تاریخ این بغض را در گلوی خود خواهد فشرد و این پیروزی را مانند بارانی خواهد بارید. ما پیروزیم همانگونه که «حسین» پیروز شد. پسر علی نتوانست با شمشیر بر لشکر مسلح و پر تعداد یزید پیروز شود اما با خون پاک خود و یارانش تاریخ را فتح کرد. ما شاید نتوانیم این چهار سال را پیروز شویم اما مطمئن باشید رنگ سبز ما که بر آمده از عشق و خون است تاریخ را فتح خواهد کرد. گوارا باد این پیروزی بر شما مردم...
one. کتاب خريدن رو خيلي دوستدارم. لذت وارد شدن به کتابفروشي و انتخاب کتاب از توي قفسههاي خوشمزهي آن را با هيچچيز عوض نميکنم. وقتي کتاب يا کتابهارو ميخرم ميارم ميچينم روي ميزم و با خندهاي از ته دل چند دقيقهاي نگاهشون ميکنم و ميگم واي پسر تو بايد اينا رو بخوني! از بچگي هميشه آرزو داشتم يه کتابخونهي خيلي خيلي بزرگ داشته باشم که توي کتاباش شنا کنم.
two. وقتي کتاب ميخونم فکر ميکنم پوچ نيستم و دارم از خودم و از خيليها جلو ميزنم. اين حس رو خيلي دوستدارم. حس جلو زدن. باعث ميشه اعتمادبهنفسه انجام هر کاري رو داشته باشم. آگاه بودن احساس خوبي رو به من هديه ميده. هر کتاب میتونه یک زندگی با تمام لحظات شیرین و تلخش و با تمام تجربههاش باشه. پس اگر میخوای زیاد زندگی کنی زیاد کتاب بخون.
three. خيليبده در کشوري نفس ميکشم که مردمش پولشونو حاضرن آتيشبزنن ولي کتاب نخرن. حاضرن بيکار بشينن و کتاب نخونن. خيلي بده تو جايي زندگي کني که تعداد زيادي از مردمش بي سوادن و نا آگاه. مدرک تحصیلی دلیل خوبی بر سواد فرد نیست. موفقيت هر جامعهاي در گروي مردم اون جامعهست. وقتي جامعهاي مردمي کتابنخوان مثل مردم خودمان داشتهباشه معلومه وضعش بهتر از اين نميتونه باشه. جامعه با عوضشدن رييسجمهور درستنمیشه. بايد ذهن مردم عوضبشه باید دیدشون به زندگی و اطرافشون تغییرکنه. تغيير جامعه در گروي تغيير آدماشه نه مسئولينش. اين مردم هستن که جهت جامعه رو تعيين ميکنن اين آدماي دور و بر ما هستن که شعارهاي کانديداهاشون رو مشخص ميکنن. پس تا زمانيکه کتاب نخوانيم دموکراسي هم نخواهيم داشت. پس تا زمانيکه آگاه نباشيم جامعه مدني تحقق نخواهد يافت. تا زمانيکه مطالعه نکنيم اقتصاد شکوفا نخواهد شد. تا زمانیکه نفهمیم عدالت معنایی نخواهد داشت. من شدیدا معتقدم الان در هر شرایطی که زندگی میکنیم چه خوب چه بد محصول نگاه ما و آدمای دور و بر ماست.
four. اي مردم دوست داشتني و شریف و باسابقهي تاريخي چند هزار ساله، اينقدر مشکلات را به ديگران وصل ندهيد. اصلا ای مردم خوب شما از حق خود آگاهید؟ اصلا حق خودتونو میشناسید؟ مشکل در ذهن شماست، مشکل نگاه شماست. مشکل ما اين است که تو تغيير نميکني. کتاب يعني آگاهي، آگاهي يعني تغيير، تغيير يعني دموکراسي، دموکراسي يعني رفاه عمومي. کتاب یعنی همه چیز. حال مي شود فهميد که يک کتاب فروشي چگونه مي تواند يک جامعه را تغيير دهد. اي مردم خوب لطفا کتاب بخوانيد!
تعطیلات هم حدی دارد! باید در تقویم چشممان بهدنبال روزهایی باشد که تعطیل نیست. آدم دلش برای سرویسهای مدرسه و ادارهها، صفهای شلوغ اتوبوس، خیابانهای پر از آدم و لحظههای پر از بدبختی تنگ میشود. دلتنگی بیشتر در روزهای غیر تعطیل میچسبد! روزهای تعطیل ساعت، ثانیه، دقیقه پر از بیحادثهگیست. شهر در کماست. نفرین بر تعطیلی. آخه برادر من آخه خواهر من تعطیلی هم حدی دارد...
خاتمی تاریخ را شرمنده کرد. او از عرصهی انتخابات کنار رفت اما برای همیشه مانند قلبی در تاریخ خواهد تپید. برای یک سیاستمدار کنارهگیری از قدرت خیلی سخت است آنهم در شرایطی که همه چیز برای رئیسجمهور شدنش فراهم است. او تنها کسی بود که همه از برنده شدن او در انتخابات اطمینان داشتند حتی جناح رقیب. برای همین بود که ناجوانمردانه به او تاختند. او تنها کسیبود و است که بدون تبلیغات آنچنانی مردم را به خیابانها میکشاند. او تنها سیاستمداریست که تشنهی قدرت نیست و عطای آن را به لقایش بخشیده است.
رمز محبوبیت بینظیرش را باید در مردمی بودنش و بی کینهبودنش جست. او تنها سیاستمداریست که حاضر به حذف رقبایش نیست. خاتمی اشکالات فراوانی دارد. خیلیها گلایه دارند از صبر ایوبش. ولی چه شده است که همه او را دوست دارند؟ او تنها سیاستمداریست که نقد خودش را باعث پیشرفتش میداند.
او تنها کسی بود که با افتخار گفت: زنده باد مخالف من. آری او رفت. او دیگر رئیسجمهور نخواهد شد اما برای همیشه رئیسجمهور دلهای بیدار و فکرهای آزاداندیش خواهد ماند. اشکهای عاشقانش گواهی بزرگ بودن اوست. آری او تاریخ را خوب خوانده است و از آن خوب عبرت گرفته است. او از تاریخ یاد گرفت که چگونه میتوان برای همیشه رئیسجمهور ماند.
همانطور که نگاهی تو را اسیر می کند، همانطور که خندهای رویای تو را میسازد، همانطور که حضوری آرامشی را به دریای پر تلاطم دلت هدیه می کند، همانطور که انتظار ثانیههایت را برای دیدن نگاهی می بافد، همانطور که صدایی مرهم زخمهایت می شود، ممکن است صدای تو، خندهی تو، نگاه تو، حضور تو، شوقی را به چشمان کسی ببخشد. کسی که عاشق تو شده است.
همانطور که تو حق داری عاشق شوی دیگران هم حقدارند عاشق شوند.
این روزها «همه» فکر می کنند که، همه «دروغ» می گویند مگر این که خلافش ثابت شود. این روزها نیمه خالی «لیوان» بیشترین نگاه را به سمت خودش جلب کرده است. شاید هم اصلا کسی کلا به هیچ لیوانی نگاه نمی کند. شاید دیگر «نیمه خالی» و «نیمه پر» معنایشان را باخته اند. شاید دیگر «معنایی» باقی نمانده که بخواهد ببرد یا ببازد. این روزها «آل پاچینو» بوی تمشک می دهد. این روزها همه «بی بی سی فارسی» نگاه می کنند شما چطور؟
پیشنهاد می کنم کمی «عاشق» باشید. کمی مهربانتر. کمی انسان تر. لطفا چشمهایتان را بشویید. کمی از «زمختی» نگاهتان خجالت بکشید. لطفا پرده های تاریکی دلتان را کنار بزنید. پیشنهاد می کنم با دختر گلفروش سر چهار راه زلال تر باشید. چرا فکر می کنید انسان باید «یک» بار عاشق شود.
چرا فکر می کنید همه عشق ها باید به «ازدواج» ختم شود. پیشنهاد می کنم یک بار هم که شده عاشق «نگاه» همکلاسی تان شوید. پیشنهاد می کنم یک بار هم که شده عاشق «زن» همسایه تان شوید. عاشق رخت پهن کردنش عاشق خرید کردنش، عاشق مرد همسایه که در حال سوت زدن آشغال را دم در خانه شان می گذارد. لطفا دستان «مادرتان» را فراموش نکنید. دست هایی که پر از عشق آسمانی ست. لطفا عاشق نانوایی سر کوچه تان بشوید، به جایی بر نمی خورد.
باور کنید می توان با صدای غار غار «کلاغ» هم زندگی کرد. باور کنید جزئیات خیلی زیباتر و عمیق تر از کلیات هستند. گریه کردن و همدردی کردن با شخصیت «سینمایی» یک فیلم خودش یک دریا عاشقی ست. با روحتان «عشق بازی» کنید.
باور کنید می توان با یک فنجان «قهوه»، یک اتاق پر سکوت و یک موسیقی ملایم از زندگی لذت برد. لطفا کمی هم به شعور و «ذات» و شخصیت انسانی که روبرویتان نشسته توجه کنید. چرا این همه تسلیم جسم و نفس سنتی خودتان هستید. آیا نمی توانید برای یک بار هم که شده عاشق انسان روبروی خودتان شوید نه «جنس» او.
برای چند لحظه جنسیتان را فراموش کنید فقط کمی انسان باشید. باور کنید قلبتان گنجایش عشق تمام «شش» میلیار انسان روی کره زمین را دارد. پیشنهاد می کنم کمی به آدم های دور و برتان نگاه کنید. از آدم های دور و برتان به آسانی نگذرید.
آدم ها جالب هستند و «مرموز». کند و کاو در دنیای مرموز هر انسانی چیزهای زیادی یادمان می دهد. چرا فکر می کنید «ارگاسم» شدن فقط در زیر لحاف ممکن است. چرا لذت را فقط برای جسمتان می خواهید. باور کنید می توان با شنیدن یک موسیقی ناب با خواندن واژه های تازه و با سلام کردن به یک دوست به «لذتی» رسید که از صد بار ارگاسم جنسی و جسمی بالاتر است. تا کی و کجا می خواهید برده دود و ماشین و سنت های غلط باشید. تا کی نگاه های بی شرمتان وسعت شهر را به «لجن» خواهد کشید. پیشنهاد می کنم کمی فکر کنید.
«زندگی» فقط رقابت بر سر میز ریاست نیست. «مادیات» در مقابل ذات زندگی حتی ارزش فکر کردن هم ندارند. باور کنید می شود با کسی که مثل شما فکر نمی کند دوست بود. باور کنید می شود حرف های او را هم شنید. باور کنید می توان «زیباتر» نگاه کرد و عاشق تر بود.
*آنکه میگوید دوستات میدارم
«خنیاگر» غمگینیست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش «عشق» را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری «خاموش»
در گلوی من
عشق را
ای «کاش» زبان سخن بود
*شاملو
می خوام در مورد «حسی» که دارم بنویسم، حسی که چند سالیه باهامه. چند سالیه عاشق «زن» های بزرگتر از خودم، با فاصله سنی زیاد میشم. شاید برای شما خنده دار باشه. البته نه از نوع «عشق» های لیلی و مجنونی که مابین دختران و پسران اتفاق می یفتد.
جنسش شهوت های «جنسی» هم نیست، یک جور دیگست. عشق «لیلی و مجنونی» در من هم اتفاق افتاده است و مطمئنا باز هم اتفاق خواهد افتاد. نمی دانم این حسی که دارم رو میشه عشق بهش گفت یا نه، ولی یک نوع «آهن ربای» قوی ست در سلول های تنم.
دوست دارم حرف بزنم با آن ها. دوست دارم من را غریبه نداند. دوست دارم با آنها باشم. شاید یک نوع گدایی «جلب توجه است». می خواهم برایشان مهم باشم. حالا چرا می خواهم خودم هم نمی دانم. شاید جنس آنها با دخترهای بی تجربه و «رویا» پرداز فرق دارد. همانطور که عاشق همان دخترهای بلند پرواز و «بی پروا» هستم.
عاشق زن های با تجربه که جنسشان از نوع «سکوت» است و دیگر بی ملاحظاتی نمی کنند هم هستم. «تکرار» می کنم جنسش اصلا شهوت های جنسی نیست ولی یک نوع «کشش» برای با آنها بودن دارم.اینهایی که گفتم تنها در حد «احساس» است نه بیشتر و نه کمتر، و از این هم فراتر نخواهد رفت. فقط خواستم این «حس» را بنویسم تا شاید وقتی بزرگتر شدم به آن «بخندم». همین حسی که دارم...
ظاهر آرامی دارم، اما در درونم شور و حال دیگریست. بی پروایم، شاید بیش از حد. شاید برای همین است که بعضی از فیلمهای مورد علاقه ام NC-17 هستند. شاید برای همین است که «برتولوچی» و استنلی «کوبریک» را دوست دارم. با آن «چشمان کاملا بسته» و «آخرین تانگو در پاریس» شان.
«حجاب» را دوست ندارم. موی بی روسری و پریشان را ترجیح می دهم. سانسور را دوست ندارم. همیشه دنبال نسخه اصل و بدون قیچی می گردم. شاید برای همین است «آزادی» واژه محبوب من است. دوست دارم خیابان چراغ «قرمز»ی نداشته باشد.
چقدر خوب است دستانش در دستت باشد، لبهایش بر لبت باشد، زیر بارن باشی و خیس شوی از عشق و لذت، اما بدون ترس ، بدون دلهره. چقدر خوب بود خیابان رنگی بود، به دور از سیاهی. دوست داشتم لباس بیش از آنکه دنبال «پنهان» کردن بود به دنبال «زیبایی» و عصیان بود.
لبهای «رژ» زده و چشمان آتشین و عطر بی حجابی و زیبایی را دوست دارم. «زلف» یار و عطرش را دوست دارم. «رقص» تنش را که مانند غنچه ای است که دارد می شکفد را دوست دارم. کاش می توانستم زیبایی و بی «پروایی» را فریاد کنم.
کاش خیابان «نقاب»ش را بر می داشت و خودش بود. کاش همه خودمان بودیم. کاش همه حرف دلشان را بدون سانسور «فریاد» می زدند. کاش هر کس اگر عاشق چیزی بود، بدون ترس عاشقی می کرد. کاش ما هم مثل زیبایی «بی پروا» بودیم. کاش آزادی برایمان «ترانه»ای می خواند...
● روشنفکری با طعم قهوه و کاپوچینو
هيچ حرفي و تفکري جز حرف خودشان را قبول ندارند و ادعاي آزادي و فرانسه و برج ايفل مي کنند. لاي انگشتشان سيگار گرانقيمت است و ديوار خانشان پر است از
پوستر «چگوارا» و جان لنون. خود را فمنيست مي پندارند اما خودشان اصلي ترين دشمن زن هستند.
فکر مي کنند اگر با «عشق» دوستشان قرار پنهاني در کافي شاپ بگذارند و هزار دوست دختر و کشته مرده داشته باشند مي شوند طرفدار حقوق زن. اصلا باور مي کنيد خيلي هايشان پز ديدن فيلم «پرسونا»ي برگمان را مي دهند اما در خانه ي لوکس بالاي شهرشان با بروبکس فيلم پورنو و اسپايدرمن مي بينند؟
پز خوانندن «ابراهيم در آتش» ، بوف کور ، جنايت و مکافات و ... را مي دهند اما شبها در رخت خوابشان با «عروسک» باربي گرانقيمتشان «هري پاتر» مي خوانند. در خانه شيرموز بستني و آبنبات مي خورند و وقتي با يکي به کافي شاپ مي روند «قهوه» ي تلخ سفارش مي دهند.وقتي کسي سوار ماشينشان است موسيقي «اسپنيش» مي گذارند اما وقتي طرف پياده مي شود دونه دونه و چقدر تو خوشگلي «بي شرف» مي گذارند.
پاورقی: روشنفکري کلمه هايي که هيچ کس جز خودشان معني آن را نمي دانند نيست. اتفاقا روشنفکري آن است که با هرکس به اندازه ي فکرش سخن گفت. روشنفکري آن است که هم به تفکر آن برادر بسيجي احترام گذاشت و هم به تفکر پسر سوسول بالاي شهري. امروز روشنفکري شده کاپوچينو و اينگمار برگمان و کافه گلاسه و ديويد لينچ. امروز روشنفکري مستبد تر از ديکتاتوري شده.
دلم برای آدم های دور و برم می سوزد. به زجرهای هایی که کشیده اند به رویاهایی که داشتند و حالا تبدیل به کابوس سیاه ترسناک شده. دلم برایشان می سوزد وقتی سر ماه می شود و باید قسط بانک و اجاره خانه و... رو با هزار مکافات و بدبختی جور کنند.
دلم برایشان می سوزد وقتی که از طلوع خورشید تا طلوع ماه جان می کنند برای یک لقمه نان و ذره ای آبرو. فرق نمی کند مرد باشند یا زن، باید حسرت بکشند. حسرت ماشین های آخرین مدل ، حسرت خانه های آنچنانی، حسرت...
وقتی می بینم در یک فامیل یکی سوار ماشین آخرین مدل و دیگری سوار ماشین قسطی است زجر می کشم، وقتی می بینم زنی با حسرت خانه ی گران قیمت دوستش یا خواهرش یا فامیلش را نگاه می کند زجر می کشم. وقتی می بینم شوهری نمی تواند جواب توقعات زنش را که اتفاقن به جاست را بدهد زجر می کشم. وقتی می بینم در خانه ای سر «پول»، کثیف ترین واژه ی دنیا اختلافی هست زجر می کشم.
نباید انتظار محبت و عاشق بودن از چنین جماعتی داشت. جماعتی که فقط زجر کشیدند و حسرت خوردند. حالا وقتی یکی از این جماعت سرم را شیره می مالد ناراحت نمی شوم. وقتی دلش برایم نمی سوزد ناراحت نمی شوم. در عوض دلم بیشتر برایش می سوزد.
اینها را نوشتم برای زن و شوهری که عاشقانه با هم ازدواج کردند و حالا به خاطر «پول» زیاد با هم مهربان نیستند و در خانه مانند غریبه ها با هم برخورد می کنند. یا این گونه بگویم: هر یک سرشان به کار خودشان گرم است و شبها با هم به یک «بستر» نمی روند. برای هر دوی آنها دلم می سوزد و هر دوی آنها را دوست دارم.
پاورقی: خدایا چرا دنیا عادلانه تقسیم نشده؟
داخل تاکسی کنار یک پسر و دختر نشستم. پسر و دختر هم هیچ رابطه ای با هم نداشتند و کاملا معلوم بود که همدیگر رو نمی شناسند. بعد از چند دقیقه که نشسته بودم و به آدما و ماشینای توی خیابون نگاه می کردم صحنه ای رو دیدم که واقعا داشتم دیوونه می شدم. پسره کم کم داشت به دختره نزدیک تر می شد و خودش رو بیشتر و بیشتر به دختر نزدیک تر می کرد.
دختره هم هی خودشو به در نزدیک می کرد و سعی می کرد خودشو از دست دست درازی های بی شرمانه ی پسر رها کنه. منم چنان حالم بد شده بود که کم مونده بود پسره رو خفه کنم. ولی نتونستم با خودم کنار بیام و زود از ماشین پیاده شدم. ولی تو فکر این موندم که چرا دختر از ماشین پیاده نمیشه که دیدم یه کم جلوتر با حالت عصبانیت از ماشین پیاده شد.
من نمی دونم این عقده های جنسی نسل من کی تمام خواهد شد. من واقعا نمی دانم یک انسان با چه رویی می تواند این چنین بی شرمانه آن هم داخل تاکسی به کسی دست درازی یا تجاوز کند.محدودیت های اجتمایی و جنسی این چنین یک جوان را بی شرم و گستاخ می کند طوری که آدم از انسان بودن خودش خجالت می کشد. این محدودیت ها باعث شده جوانان ایرانی فکری جز صکص و جنس مخالف و فیلم های آن چنینی نداشته باشند.
فیلم های هنری جهان را مانند «چشمان کاملا بسته» اثر استنلی کوبریک ، «رویا بینان» اثر برناردو برتولوچی و خیلی آثار دیگر را به خاطر صحنه های برهنگی و صکصی ببیند و ماهواره را به خاطر کانال های پور نو نگاه کنند و اینترنت و«گوگل» را مملو از جستجوهای صکصی خود کنند.
واقعا دلم برای نسل خودم می سوزد نسلی که اسیر بتی شده به نام جنس مخالف، نسلی که به دانشگاه می رود که هم کلاسش جنس مخالفش باشد. نسلی که عاشق حریم خصوصی دیگران است، نسلی که فاجعه ی فیلم خصوصی یکی از بازیگران تلویزیون که به «زهره» معروف شد را به بار آورد. نسلی که فقط به فکر مدل موی سر خود است نه به فکر عقیده و تفکر خود.
● اينجا ايران است
اينجا در خانواده اي وقتي مي فهمند يکي از دخترهاي فاميل با پسري ارتباط دارد دختر انگشت نماي فاميل مي شود. و همه با انگشتشان به سوي او نشانه مي روند که او چقدر بي حيا و بي شرم است. البته عکس العمل پدر و مادر دختر به جاي خود.
آنها انواع تهديد ها کتکها و محروميت ها را براي او در نظر مي گيرند. ولي در خانواده اي ديگر پدر و مادر دختر "دوست پسر" او را به شام دعوت مي کنند و اورا با افتخار به فاميل معرفي مي کنند. "معرفي مي کنم عشق جديد دخترم". در حالي که در خانواده قبلي پدر از شرم سرش را پيش فاميل بلند نمي کند.
اينجا در خانواده اي وقتي دختر و پسري ازدواج مي کنند قبل از ازدواج فقط سه چهار بار همديگر را ملاقات مي کنند که بيشترين زمان ملاقات آنها روز خواستگاري است. و تنها چند کلمه اي با هم صحبت مي کنند. "ضمير" صحبت آنها هيچ وقت از "شما" به "تو" ختم نمي شود.
ولي در خانواده ديگر دختر و پسر بعد از دو سال زندگي مشترک و همخوابگي هاي متعدد تازه مي فهمند به درد هم نمي خورند و تصميم مي گيرند با هم ازدواج نکنند. در اين خانواده پدر و مادر هيچ گونه دخالتي ندارند و صحبت هاي آنها تنها در حد نصيحت است.
اينجا در خانواده اي دختر هفت هشت ساله چادر سرش مي کند و فرزندان تا زماني که که در خانه پدر هستند هيچ گاه به موسيقي گوش نداده اند يعني اجازه اين کار را نداشته اند. آنها حتي اجازه ديدن بعضي برنامه هاي تلويزيون را ندارند.
ولي در خانواده ديگر دختر معني حجاب يا چادر را نمي داند برنامه هاي محبوبش برنامه هاي اروپايي و آمريکايي هستند و هر روز حدود سه چهار ساعت به موسيقي گوش مي کند و فيلم مي بيند. مجالس رقص و عشق و حال هم که از برنامه هاي هفتگي اوست.
اينجا فردي چنان شيفته ادبيات است که تمام شاهکارهاي ادبيات را خوانده است و خيلي از آنها را حفظ است. ولي فردي ديگر در طول عمر خود به غير از کتابهاي درسي خود و مجلات زرد چيز ديگري نخوانده است.جالب اینجاست که هر دوی آنها در یک محل یا خیابان زندگی می کنند.
اينجا کسي فيلم هاي برگمان و ديويد لينچ را نقد مي کند و چنان شيفته سينماست که حدي براي آن نمي توان قائل شد و ديگري حتي اسم تام کروز را نشنيده است و عاشق فيلم هاي هندي است.اينجا در خانواده اي زن و شوهر چنان به هم احترام مي گذارند و عاشق يکديگرند که همه لذت مي برند.
ولي در خانواده ديگر زن بدون اجازه مرد حق رفتن به دم در را ندارد. جالب اينجاست که حتي اجازه کتاب خواندن هم ندارد. و مرد اگر بفهمد زنش با مرد نامحرم صحبت کرده حتی در حد سلام و خداحافظی او را تا سر حد مرگ کتک می زند که دیگر از این غلط ها نکند.
اينجا در بعضي خانواده ها چنان به حقوق برابر مرد با زن اعتقاد دارند که زن پادشاهي مي کند. ولي در خاندان ديگر زن را به عنوان دستگاه توليد بچه مي شناسند و بزرگترين فايده او را رخت شستن و لذت بردن از تن او مي دانند. اینجا هنوز غربی ها مفهوم زن ایرانی را نمیدانند.
کدام یک؟ اينجا راي يکي معين است راي يکي رفسنجاني راي يکي احمدي نژاد و راي ديگري تحريم است. اینجا یکی مخملباف است یکی گنجی است و یکی ده نمکی. در حالی که نو جوانی و جوانی آنها تقریبا به یک شکل بوده است.
اینجا ایران است ...
پاورقی: من نمي گويم در هيچ جاي دنيا چنين تضادهايي وجود ندارد. اما تضاد فرهنگي و سياسي مردم ايران از ديدگاه من عمق بسيار زياد و فاجعه باري دارد.
● پشت چراغ قرمز
«ساعت» یک ونیم شب است. در خيابانها به غير از تعداد کمي ماشين و چند گربه چيزي نيست. همه در خواب خوش بعد از يک روز کاري يا تحصيلي اند. هيچ پليسي هم در «خيابان» نيست. من پشت چراغ قرمزم. هيچ ماشيني اطراف من نيست. هيچ پليسي هم مرا نمي بيند.
ولي نمي دانم چرا نمي توانم «چراغ قرمز» را رد کنم و به آن بي توجه باشم. منتظر مي شوم . چراغ سبز مي شود و من حرکت مي کنم. در «زندگي» هم گاهي چنين موقعيت هايي پيش مي آيد. هيچ کس تو را نمي بيند. هيچ کس مراقب تو نيست. مي تواني هر کاري که دلت مي خواهد انجام دهي. مي تواني چراغ قرمز را رد کني. ولي چيزي جلوي «تو» را مي گيرد.
پاورقی:من رانندگي بلد نيستم. و تا اين لحظه هم ساعت یک و نیم شب پشت چراغ قرمز نبوده ام. اين جملات را يکي از دوستانم ديروز برايم گفت.
● زنده باد مخالف من
"زنده باد مخالف من" زیباترین سخنی است که می توان از زبان یک «رئیس جمهور» شنید. اما این فقط یک «سخن» است. در مورد عمل کردن یا نکردن به آن قضاوتی نمی کنم. ولی تا به حال چنین سخن زیبایی از زبان یک رئیس جمهور در هیچ کجای دنیا نشنیده ام.
شاید من اشتباه می کنم.