تبليغاتX
از پشت پنجره

 ● معجزه خاموش

جنتی «عطایی» یکی از سلاطین «ترانه نوین» ایران زمین است. یکی از خصوصیات ترانه های جنتی عطایی بازی با کلمات ساده و تبدیل آن به جملات بسیار زیبا، با بار معنایی و «احساسی» زیاد است. شاید او و «شهیار قنبری» تنها ترانه سرایانی باشند که کلماتشان بدون ملودی و آهنگ، طعم احساس و «شاعرانگی» دارد و ترانه هایشان بار ادبی و زیبا شناختی خاصی دارد.

احساس سر لوحه واژه های جنتی عطایی است. ترانه ای از او نیست که شنیده باشم و «قلب» و احساسم پذیرای آن نشده باشد. اصلا اشعار او آبروی ترانه شده است. در شهری که ترانه هایش شبیه خودش است! در اشعار جنتی هر «کلمه» ارزش و شخصیت خود را دارد و بی خودی کلمه ای را در اشعار او نمی بینیم. کلماتی که با تیزهوشی و شناخت، با «تن پوشی» که مناسب ریتم و آهنگ است در شعر گنجانده شده. 

ترانه «معجزه خاموش» یکی از بهترین و جدید ترین کارهای جنتی عطایی است. ترانه ای که حکایت از جدایی و رفتن و انتظار دارد. شما اوج «سادگی» و زیبایی را می توانید در این بیت کوتاه ببینید: برگرد به «برگرشتن»، از فاصله دورم کن... يه «خاطره» با من باش يه گريه «مرورم» کن.

ترانه ابتدا می خواهد خبر جدایی «غمناکی» را که عاشق را «پشت پنجره» پژمرده است را به شنونده انتقال دهد. که این کار با شاعرانگی هوشمندانه ای با موفقیت به انجام می رسد. سپس ترانه تبدیل به «التماسی» عاشقانه می شود. اوج ترانه همان جایی است که می گوید: اي معجزه خاموش ، يه «حادثه» روشن شو ، يه لحظه، فقط يه آه، همجنس «شکفتن» شو... از روزن اين کنجه خاکستري «پر پر» ، مشغول تماشاي، «ويرون» شدن من شو.

پرپر شدن عاشقی در «کنجی» خاکستری. و تنها معجزه بازگشت است که می تواند ویرانه را تبدیل به آبادی کند. این ترانه واقعا مرا آتش زد. روزی صد بار ترانه را گوش می کنم ولی ترانه هنوز تازگی خود را حفظ کرده است. ایرج جنتی عطایی مردی که ثانیه های عاشقانه را با واژه هایش جاودانه می کند. «محال» است کسی عاشق باشد و عاشقانه های او، او را آتش نزند. آتش که چه عرض کنم «خاکستر» نکند. 

ترانه معجزه خاموش را از اینجا دانلود کنید [+]         متن ترانه[+]

+ نوشته شده در  Wed 10 Dec 2008ساعت 11:30 PM  توسط بهمن  | 

● مثل یک نت لب گیتار

دست من وقت «نوشتن»
شکل «اسم» تو رو داره
وقت خوندن صورت من
«خنده هاتو» کم میاره

عطر «یاسی» که تو چیدی
«ناز» صد باغو خریده
ماه کامل سر سفره
گریه هامو «سر» کشیده

تو چه «خوشرنگ» و عزیزی
مثل یک «نت» لب گیتار
مثل فکر «شعر» تازه
حدس یک گل پشت «دیوار»

ای تو «دل کوک» ای خوش آهنگ
تو شنیدنی ترینی
من پر از هوای «غربت»
تو هوای سرزمینی

زمهریر نارفیقان
خواب «آفتابی» می بینه
هجرت ما وسط «آب»
«زورقی» بی سرنشینه

پیله بستن در دل تو
کار «پروانه» شدن بود
گرد «شعله» قد کشیدن
رقص ناب «مرد و زن» بود

با تو باید مثل «شبنم»
عطر گلها رو بغل کرد
تلخی فاصله ها رو
پر «کندوی» عسل کرد

تو چه «خوشرنگ» و عزیزی
مثل یک نت لب «گیتار»
مثل فکر شعر تازه
«حدس» یک گل پشت دیوار

با ترانه ای از «شهیار قنبری»، پدر ترانه نوین           با صدای آفتابی «گوگوش» [+

پاورقی: در میان همهمه شهر، وسط «خیابان» شلوغ، در میان پچ پچ آدمک ها، توی تاکسی و اتوبوس، زیر «باران» پاییزی، چه «عشقی» دارد در گوشت نجوای ترانه باشد. این روزها فقط «ترانه» در گوشم است و خیابان زیر پایم... 

+ نوشته شده در  Sat 1 Nov 2008ساعت 8:56 PM  توسط بهمن 

● هیس!

«رضا یزدانی» صدایش از جنس بغضی است که در گلوی خشک «شهر» پیچیده است. صدایی زخمی که با خشی پیچیده از درد تنهایی شهر را «فریاد» می کند. صدایی که ما را یاد «فریدون فروغی» و «فرهاد مهراد» می اندازد. جنسش «راک» است.

می گویند شباهت زیادی هم به «جیم موریسون» دارد. اولین بار صدایش را در «حکم» کیمیایی شنیدم. با خودم فکر کردم شهر چنین صدایی را کم دارد. این روزها شهر پرشده از عاشقانه یا بهتر است بگویم سوسولانه ی زرد و پوچ. که بیشتر به درد ماشین های مدل بالا و جردن می خورد.

«زخمی» ها بیشتر با صدای او حال می کنند. صدای او آنقدر زخم و خش دارد که برای گوش بعضی ها آزاردهنده است. آلبوم «هیس» سومین آلبوم و اوج کار اوست. با ترانه های «یغما گلرویی». هر کدام از آهنگ هایش حرفی برای گفتن دارد. سه ترانه را بیشتر از همه دوست دارم. 

«برج» شاید بهترین ترانه ی آلبوم باشد. داستان برج هایی که به قیمت قطع «درختان» شهر و نشاندن پرنده های شهر روی «سیم» های برق خود را به آسمان نزدیک تر می کنند. ترانه فریاد می زند افتخار شهر تویی «دختر» کارگر کارخونه نه آقازاده ی طبقه ی پنجاه «برج» آهنی بدون احساس. ترانه «فاصله» را فریاد می زند. 

«ستون آسمون خراش!  سایه‌ت‌ُ ننداز رو «سرم»... تو «شب»‌ِ بی‌ ستاره‌ هم‌ ، من‌ از تو «آفتابی» ترم...». «مش رمضون» داستان شهری ست که در مشغله های روزانه خود «غیرت» و شرف خود را گم کرده. داستان شهری که از پشت به پهلوانانش خنجر «خیانت» زدند. داستان شهری که آرزوهایش تبدیل به «سراب» شده. شهری که جز دود ندارد و کبابش هم از گوشت «الاغ» مرده است.  

«مش‌ رمضون‌ ! دیدی‌ تو شهر رو گُرده‌ی‌ ما زین‌ زدن‌ ؟ دیدی‌ که‌ «پهلوونا» رُ با یه‌ «کلَک»‌ زمین‌ زدن‌ ؟ غول‌ِ سیاه‌ِ وسوسه‌ «غیرت»‌ِ ما رُ خورده‌ بود! کباب‌ِ چرب‌ِ پایتخت‌ گوشت‌ِ «الاغ‌»ِ مُرده‌ بود...»

«شمال» ترانه ای عاشقانه «از پشت پنجره»ی خیس اتوبوس توی جاده ی «چالوس» است. ترانه ای از جنس رویای محال. یاری که رفته و تنها جای پایش روی ماسه های داغ «مُتل‌قو» باقی مانده است. عاشقانه ای که از «جنس» دیگر است.  «دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر ! جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر ! ...یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !»

پاورقی: این سومین آلبوم «یزدانی»ست که «نه» ترانه دارد. این آلبوم اسفند هشتاد و پنج به بازار آمد. که این سه ترانه بدجوری به دلم نشست. البته باقی ترانه ها هم واقعا شنیدنی و به یاد ماندنی هستند. کل آلبوم را از اینجا بشنوید. ترانه های برج، و شمال و چند ترانه دیگر از یزدانی را می توانید از اینجا یعنی وبسایت رسمی خودش دانلود کنید.

+ نوشته شده در  Fri 17 Oct 2008ساعت 8:55 PM  توسط بهمن  | 

● همین حرفی که کم شد

همين «حسي» كه دارم                    
حتي وقتي از تو دورم، «تلخ» و بيمارم
چقد خوبه چقد «خوبه»

همين بس كه ميدونم «خوب ِ خوبي»
خواب ِ خوابي، من كه بيدارم
چقد خوبه چقد «خوبه»

همين بغضي كه دارم
همين ساز «شكسته» 
دليل از تو «مردن» از تو رفتن
تا تو برگشتن، چقد خوبه
چقد «خوبه»

همين «اشكي» كه غلطيد
همين دستي كه لرزيد
همين دردي كه پيچيد
از غم «تو» در صداي من چقد خوبه
چقد «خوبه»

چقد خوبه که هستي اگه حتي «بد ِ بد»
اگه حتي «غريبه» مثل سايه
پا به پاي ِ من
چقدرخوبه چقد «خوبه»

چه بي نور ِ «ستاره» همين که تو بخندي
چه بي رنگ ِ اقاقي
پيش ِ لبهات «وقت ِ» شکفتن
چقد خوبه چقد خوبه
چقد «خوبه»

همين «حرفي» که کم شد
از لب ِ من تا ترانه
از تو «پر» باشه
چقد خوبه چقد «خوبه»

همين وزني که گم شد تا دوباره «عاشقانه»
از تو پر باشه
چقد خوبه چقد «خوبه»

«شهیار قنبری»                              با صدای «گوگوش» [+]

+ نوشته شده در  Thu 11 Sep 2008ساعت 1:7 PM  توسط بهمن 

● بوي گندم

می خواهم از هنرمندی بگویم که صدای فریاد مردم است:

داریوش از جنس مردم است. داريوش حرف دل مردم است. هنرمندي که فقط براي مردم خواند فقط از آزادي گفت و فقط از ايران. هنرمندي که ترانه هايش بوي آزادي مي دهد. هنرمندي که ترانه هايش مثل هيچ کس نيست.هنرمندي که به خاطر عقايدش حتي در بند هم افتاد. 

هنرمندي که گفت: با من از ایران بگو... هنرمندي که با جرئت گفت من معتادم. مي خواهم ترک کنم و همين طور هم شد. مردي که براي نجات دادن جوانان ايراني در هر نقطه جهان از دام اعتياد دست از هيچ کوششي بر نمي دارد. حتي پولش را حتي اعتبارش را خرج کرد.

البته او با اين کار اعتبار و آبرويي جاودانه براي خود خريد. خود را آينه عبرت جوانان قرار داد و آنها را به دوري از مواد مخدر دعوت کرد. او هنرمندي است که هنوز بعد از گذشت 30 سال هنوز هم پوستر هايش را در خيابان ها مي فروشند و خيلي ها هم آن را عاشقانه به ديوارهاي اتاقشان مي زنند.

باور کردني نيست . کسي که 30 سال است ستاره مانده و صدايش هرگز کهنه و تکراري نشده و پير و جوان از هر سن و سالي عاشقانه دوستش دارند. کار هر کسی نیست. او کسيست که در غربت خودش را مثل خیلی ها گم نکرد و همچنان با مردم ماند و براي آنها خواند.

او هنرمندي است به قدمت مردم. او از جنس مردم است و براي همين است که هميشه خواهد ماند و هميشه خواهد خواند. البته از یاران او که همیشه کنار او بودند نباید گذشت مثل "تاج ترانه" جنتی عطایی مثل فرید زولاند و خیلی های دیگر. هنوز هم بوی گندم او در خانه هاي ما است.

وطن پرنده پر در خون. وطن شکفته گل در خون. وطن فلات شهید و شهد. وطن پا تا به سر خون. وطن ترانه زندانی. وطن قصیده ویرانی. ستاره ها اعدامیان ظلمند. به خاک اگر چه می ریزند. سحر دوباره بر می خیزند.بخوان که دوباره بخواند این قبیله قربانی گل سرود شکستن را. بگو که به خون بسراید. این عشیره زندانی حرف آخر رستن را. بگو به ایران ... بگو به ایران

 

+ نوشته شده در  Thu 22 Nov 2007ساعت 8:20 PM  توسط بهمن  |