one. کتاب خريدن رو خيلي دوستدارم. لذت وارد شدن به کتابفروشي و انتخاب کتاب از توي قفسههاي خوشمزهي آن را با هيچچيز عوض نميکنم. وقتي کتاب يا کتابهارو ميخرم ميارم ميچينم روي ميزم و با خندهاي از ته دل چند دقيقهاي نگاهشون ميکنم و ميگم واي پسر تو بايد اينا رو بخوني! از بچگي هميشه آرزو داشتم يه کتابخونهي خيلي خيلي بزرگ داشته باشم که توي کتاباش شنا کنم.
two. وقتي کتاب ميخونم فکر ميکنم پوچ نيستم و دارم از خودم و از خيليها جلو ميزنم. اين حس رو خيلي دوستدارم. حس جلو زدن. باعث ميشه اعتمادبهنفسه انجام هر کاري رو داشته باشم. آگاه بودن احساس خوبي رو به من هديه ميده. هر کتاب میتونه یک زندگی با تمام لحظات شیرین و تلخش و با تمام تجربههاش باشه. پس اگر میخوای زیاد زندگی کنی زیاد کتاب بخون.
three. خيليبده در کشوري نفس ميکشم که مردمش پولشونو حاضرن آتيشبزنن ولي کتاب نخرن. حاضرن بيکار بشينن و کتاب نخونن. خيلي بده تو جايي زندگي کني که تعداد زيادي از مردمش بي سوادن و نا آگاه. مدرک تحصیلی دلیل خوبی بر سواد فرد نیست. موفقيت هر جامعهاي در گروي مردم اون جامعهست. وقتي جامعهاي مردمي کتابنخوان مثل مردم خودمان داشتهباشه معلومه وضعش بهتر از اين نميتونه باشه. جامعه با عوضشدن رييسجمهور درستنمیشه. بايد ذهن مردم عوضبشه باید دیدشون به زندگی و اطرافشون تغییرکنه. تغيير جامعه در گروي تغيير آدماشه نه مسئولينش. اين مردم هستن که جهت جامعه رو تعيين ميکنن اين آدماي دور و بر ما هستن که شعارهاي کانديداهاشون رو مشخص ميکنن. پس تا زمانيکه کتاب نخوانيم دموکراسي هم نخواهيم داشت. پس تا زمانيکه آگاه نباشيم جامعه مدني تحقق نخواهد يافت. تا زمانيکه مطالعه نکنيم اقتصاد شکوفا نخواهد شد. تا زمانیکه نفهمیم عدالت معنایی نخواهد داشت. من شدیدا معتقدم الان در هر شرایطی که زندگی میکنیم چه خوب چه بد محصول نگاه ما و آدمای دور و بر ماست.
four. اي مردم دوست داشتني و شریف و باسابقهي تاريخي چند هزار ساله، اينقدر مشکلات را به ديگران وصل ندهيد. اصلا ای مردم خوب شما از حق خود آگاهید؟ اصلا حق خودتونو میشناسید؟ مشکل در ذهن شماست، مشکل نگاه شماست. مشکل ما اين است که تو تغيير نميکني. کتاب يعني آگاهي، آگاهي يعني تغيير، تغيير يعني دموکراسي، دموکراسي يعني رفاه عمومي. کتاب یعنی همه چیز. حال مي شود فهميد که يک کتاب فروشي چگونه مي تواند يک جامعه را تغيير دهد. اي مردم خوب لطفا کتاب بخوانيد!
سخن من نه از درد ایشان بود،
خود از دردی بود
که ایشان اند!
«شاملو» ، آیدا در آینه
استاد: بچه ها اگه قرار باشه يک نفر رو معرفي کنم که شما آثارشو نخونيد ، اون کسي نيست جز «صادق
هدايت».
من: چرا استاد؟
استاد: چون آثارش پر از سياهي و بدبختيه. هيچ نکته روشني نداره. همش بدبختي و افسردگي و فضاهاي «مالخوليايي» و مرگ. انگار اين بشر وقتي به دنيا اومده چشماش هيچ روشني و امیدی و به خودش نديده. افسردگی «کادوی» هدایت به خواننده هاشه.
من: شما از همه چیز گفتین الا از قدرت استثنایی «قلم» هدایت و ارزش ادبی بسیار بالای داستان هاش. «بوف کور» تکرار نشدنیه. من آثار هدایت رو می خونم و لذت زیادی هم می برم.
استاد: هرچی تا حالا خوندی دیگه بسه! از من می شنوی دیگه نخون.
من: ولی من همه کتابهاشو خوندم. دیگه چیزی واسه خوندن نمونده! اصلا هم «احساس» گوشه گیری و افسردگی نمی کنم.
استاد بعد از کمی مکث: پسر مواظب باش «خودکشی» نکنی!
وقتی با آدم بزرگ ها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند که. هیچ وقت نمی پرسند «آهنگ صداش چطور است؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟» می پرسند: «چند سالش است، چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق می گیرد؟» و تازه بعد از این سوال ها است که خیال می کنند طرف را شناخته اند.
اگر به آدم بزرگ ها بگویید که یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما به شان گفت که یک خانه صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که : وای چه قشنگ! این جوری اند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند. اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم می خندیم به هرچه عدد و رقم است!
شازده کوچولو * آنتوان دوسنت اگزو پری * ترجمه «احمد شاملو»
نه چندان بی ربط: I hope the children in gaza experience one night without war
گشتی در دنیای شهریار «حافظ ثانی» زدم. شعرهای لطیف و زخمی فوق العاده ای در آثار جاودانش می توان پیدا کرد. این شعر را از میان گلستان شعرهایش انتخاب کردم. حیفم آمد «حراج عشق»ش را اینجا نچسبانم:
چو بستي در به روي من به کوي صبر رو کردم
چو درمانم نبخشيدي به درد «خويش» خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جست و جو کردم
«خيالت» ساده دلتر بود و با ما از تو يک رو تر
من اينها هر دو با «آيينه» دل روبرو کردم
فشردم با همه «مستي» به دل سنگ صبوري را
ز حال «گريه» پنهان حکايت با سبو کردم
فرود آ اي «عزيز» دل که من از نقش غير تو
سراي ديده با «اشک» ندامت شست و شو کردم
صفايي بود ديشب با خيالت «خلوت» ما را
ولي من باز پنهاني تو را هم «آرزو» کردم
ملول از ناله «بلبل» مباش اي «باغبان» رفتم
حلالم کن اگر وقتي «گلي» در غنچه بو کردم
تو با اغيار پيش «چشم من» مي در سبو کردي
من از بيم شماتت «گريه پنهان» در گلو کردم
حراج «عشق» و تاراج جواني وحشت پيري
در اين «هنگامه» من کاري که کردم ياد او کردم
از اين پس «شهريارا» ما و از مردم رميدن ها
که من پيوند خاطر با «غزالي» مشکمو کردم
پرفسور «حسابي» می گوید: جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.
به قول «کارل پوپر»: مشکل اکثر کشورهاي جهان سوم اين است که شعور ملت شان از دولت شان بيشتر است.
و دیگر هیچ...
در گذرم به دنياي ادبيات چند شعر جالب از نظر خودم توجه مرا سخت به خود جلب کرد. اول اين استدلال جالب سعدي براي عشق که واقعا فوق العاده بود. خيلي ها بد حالي و زردي عاشق را به بيماري تشبيه مي کنند. اما سعدي صورت خود را به مس و عشق را چون اکسیری که مس را به زر تبدیل کرده تشبیه می کند:
گويند روي سرخ تو سعدي که زرد کرد؟
اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم
هنر عشق. نمي دانم اين شعر از کيست ولي واقعا لذت بردم:
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم اي خواجه ي عاقل هنري بهتر از اين؟
يکي ميشينه زير پاي مجنون و بهش ميگه: اين ليلي خانوم هم چندان چيز دندان گيري نيست که تو خود را براي او مي کشي! جواب دندان شکن مجنون: (اين شعر از وحشي بافقي)
اگر در ديده مجنون نشيني
به غير از خوبي ليلي نبيني
تو کي داني که ليلي چون نکويي ست
کز و چشمت همين بر زلف و رويي ست
تو قد بيني و مجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو او اشارت هاي ابرو
غم زياد هم بد نيست. تنها دوست وفادار انسان از ديدگاه مولانا:
اندر دل بي وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نيست ز عالم کم باد
ديدي که مرا هيچ کسي ياد نکرد
جز غم که هزار آفرين بر غم باد
اين شعر تاثير عجيبي بر من گذاشت. عظمت خداون را مي توان در اين چند بيت حس کرد. درود بر مولانا:
من غلام قمرم , غير قمر هيچ مگوي
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي
سخن رنج مگوي , جز سخن گنج مگوي
و از اين بي خبري رنج مبر , هيچ مگوي
دوش ديوانه شدم, عشق مرا ديد و بگفت
آمدم , نعره , مزن , جامه مدر , هيج مگوي
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست , دگر هيچ مگوي
من به گوش توسخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ,جز تو به سر هيچ مگوي
گفتم اينرو فرشته ست عجب يا بشرست
گفت اين غير فرشتست وبشر هيچ مگوي
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگوي
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال
خيز از آن خانه برون رخت ببند هيچ مگوي
● «غلام قمر» مولانا را با صدای «داریوش» گوش کنید.

و در آخر پندی از حافظ:
گفتم صنم پرست مشو، با صمد نشین
گفتا در کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتم هوای میکده غم می برد ز دل
گفتا خوش آن کسانی که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند
گفتم که خواجه کی به سر حجله می رود
گفت آن زمان که مشتری مه قران کنند
گفتم دعای دولت او ورد حافظ است
گفت این دعا ملائک هفت آسمان کنند
شوخي [Zert]. اولين رمان «ميلان کوندرا »، نويسنده چک که بين سالهاي 1962 و 1965 نگاشته شد و در 1967 انتشار يافت ـ براي نويسندهاش شهرت جهاني به همراه آورد.

+
درباره رمان:
لودويک يان، که به دليل شوخي سادهاي که با دوست دختر خود انجام داد و به شوخی روی کارت پستال یک جمله ضد کمونیستی نوشت: «خوشبيني ترياک توده هاست! جو سالم بوي گند حماقت مي دهد! درود بر تروتسکي!» از حزب و دانشگاه اخراج شده و مجبور شده است که شش سال تمام در معادن زغالسنگ کار کند.
پانزده سال بعد وقتي با «هلنا زمانووا»، همسر رئيس سازمان حزبي دانشکده، روبرو ميشود، گمان ميکند فرصت انتقام را به چنگ آورده است و تصور ميکند عملي که در حد کينه خاموشنشدنياش باشد اين است که زن دشمن خود را به خيانت وادارد. بيخبر از اينکه اصل ماجرا چيز ديگري است: لودويک آن زن را فريب ميدهد و در اختيار ميگيرد، اما به زودي خبردار ميشود که شوهر او، آن کمونيست وفادار و سختگير، از چندي پيش به آدمي تجديدنظر طلب تبديل شده است و ديگر با زنش زندگي نميکند.
اولين شکست لودويک در زندگي، سخت و به طور غيرقابل جبراني دردناک بود. البته لودویک در شش سالی که در معادن زغال سنگ کار می کرد، عاشق «لوسی» دختر فقیر و پاکدامنی می شود. اما لوسی به دلیل مشکلاتی که ریشه در کودکی او داشت از دست لودویک فرار می کند. لودویک او را چند سال بعد در یک آرایشگاه ملاقات می کند.
+
«لوسي» جذاب ترين و پاک ترین شخصيت داستاني بود که همه در دام شوخي تاريخ فرو رفته بودند. اين داستان به ما نشان ميدهد که انسانها بازيچه تاريخند. «هلنا» که قصد خودکشي داشت شيشه يي که فکر مي کرد درونش پر از قرص هاي آرام بخش است برمي دارد. مشت خود را پر از قرص مي کند ، آنها را قورت ميدهد و بعد انتظار مرگ را مي کشد ولي ساعتي بعد معلوم مي شود به جاي قزص هاي آرام بخش ، قرص هاي دل پيچه را که اشتباها داخل شيشه بود خورده است.
«لودويک» به قصد شوخي با دوست دخترش کارت پستالي را که درونش جملاتي ضد کمونيستی نوشته بود را برای او مي فرستد و از بخت بد او کارت پستال به دست يک کمونيست متعصب مي افتد. بله مسير زندگي او اين گونه عوض مي شود ... آيا احساس نمي کنيد تاريخ به «لودويک» و «هلنا» خنديده است؟! رمان «شوخی» سخت «کمونیست» را به چالش می کشد. برای همین خیلی ها این رمان را سیاسی میدانند.
+
قسمتی از رمان که دوست لودویک اخراج او از حزب را به منزله فرصت دوباره زندگی برای او می داند:
آن ها تو را ازحزب اخراج کردند، براي خدمت سربازيت تو را ميان سياسيها قرار دادند بعد به مدت دو يا سه سال ديگر در معادن به کار گماردنت. و تو؟ با خشم و تغير دندان بر هم فشردي، معتقد بودي در باره ات بي عدالتي شده است. چگونه مي تواني از بي عدالتي حرف بزني؟
آنها تو را به گردان دشمنان کمنيسم فرستادند. اما آيا آن بي عدالتي بود؟ آيا بيشتر به فرصتي بزرگ نمي مانست؟ آيا مسيح حواريون خود را چونان گوسفنداني در ميان گرگها نفرستاد؟ براي آخرین بار مي گويم: لودويک به عمق روحت نگاه کن. عميقترين انگيزه کارهاي خوب تو عشق نيست. نفرت است! نفرت از آنهايي که به تو لطمه زدند، آنهايي که در آن تالار دست هاي خود عليه تو بالا بردند.
+
فصل سانسور شده رمان "شوخی" را اینجا بخوانید.
من از تو می مردم
اما تو «زندگانی» من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من «خیابان» ها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در «من» می خواندی...
فروغ
● نمی خوانمت "هری"
هرگز پولم را خرج «هری پاتر» نمی کنم. از بین این همه شاهکار های ادبیات، این همه اثر ماندگار، بیایم و "هری" را انتخاب کنم!؟ گابریل گارسیا مارکز، میلان کوندرا، ارنست همینگوی، پابلو نرودا، «شاملو»ی کبیر، صادق هدایت و ... را ول کنم و بشینم مزخرفات خانم "جی کی رولینگ" بخوانم؟
اگر فیلم هایش باشد شاید از جلوه های ویژه اش لذتی بردم ولی از کتابش عمرا. اصلا علاقه ای به این ندارم بشینم شش، هفت کتاب قطور بی مایه را بخوانم تا بدانم آخرش "هری" زنده می ماند یا نه! ما را چه به «جی کی رولینگ». بگذارید با شاهکارها زندگیمان را بکنیم...
بی ربط: نمی دانم. شاید من اشتباه می کنم. هر کجا می روم صدای "این" خانم را می شنوم. سوار هر ماشینی می شوم اعم از مسافر کش ، دکتر ، معلم ، مهندس ، روشنفکر ، و ... صدایش را می شنوم. بعد از این همه مدت. شاید صدایش زمینی نباشد. شاید ملودی هایش آسمانی باشند. خلاصه هر چه باشد ماندگار است. ماندگار ، ماندگار ...
به قول فروغ، تنها صداست که می ماند.