تبليغاتX
از پشت پنجره

● خالی

تصور می‌کنی برای یه جمعی مهمی و ارزش داری. تصور می‌کنی بودنت براشون مهمه، حرفات یه جایگاه خاصی داره، حداقل در حد اینکه حرفات همون‌قدر مهمه که حرفای بقیه‌ی جمع، بودنت همونقدر مهمه که بودنه بقیه‌ی جمع. اینا یه برداشتای شخصیه که ما بر حسب خوبی‌ها و توانایی‌هایی که واسه خودمون تصور می‌کنیم باز تاکید می کنم که فقط تصور می‌کنیم البته شاید باور هم داشته باشیم و برداشتایی که از رفتار تک تک افراده یه جمع نسبت به خودمون داریم به خودمون القا می‌کنیم یا تصور ‌می‌کنیم یا باور می‌کنیم یا هر چی که اسمش رو میشه گذاشت. ولی ممکنه یه طعنه یه حرف یه واقعیت تلخ مثه آواری رو سر همه تصوراتت، تمومه باورهات، تمومه اون چیزایی که فکر می کردی داری خراب شه.

خیلی سخته بتونی خودتو پیدا کنی از زیره این همه آوار، از زیره این همه تصورات پوچ. پیش خودت فکر می‌کردی هستی. بودنت، مهمه نبودنت مهمه، برای حرفات چندتا گوش شنوا هست. تصور می‌کردی حداقل تو جایی که نیستی جاتو خالی می‌کنن. شرایطه سختیه. من الان دقیقا زیر این همه آوارم. درکش شاید سخت باشه ولی الان احساس می‌کنم چیزی ندارم. خالیه خالیم!    

+ نوشته شده در  Mon 7 Sep 2009ساعت 0:16 AM  توسط بهمن  | 

● تنهایی

این‌روزها بیشتر کتاب می‌خوانم. کاری به چیزهای دیگر ندارم. بیشتر در خودم سیر می‌کنم و سعی می‌کنم با دل‌تنگی‌هام بسازم. دوست دارم دور و برم خلوت باشد. سکوت... این‌روزها سکوت برایم لذت نابی دارد. فعلا با تنهایی خوبم. فعلا با خودم راحت‌ترم. اگر آدم با خودش راحت باشد آرامش را می‌فهمد. سعی می‌کنم خودم را بنویسم. بعضی وقت‌ها نمی‌شود. قلم توان و جرئت نوشتن را ندارد. ولی من همچنان سعی می‌کنم! بعضی‌وقت‌ها چیزهایی می‌نویسم که خودم کیف می‌کنم. خوب است آدم از نوشته‌هایش لذت ببرد. اما گاهی هم شده که تا مرز تنفر از نوشتن و خواندن پیش رفتم. خلاصه‌اش این‌که فعلا دوست دارم تنها باشم و از سکوت ثانیه‌ها و شب‌بیداری‌ها لذت ببرم. بیداری در میان خواب آدمکان، تنهایی، سکوت و بوی ملایم شب را استشمام کردن. فعلا همین کافی‌ست.

پانوشت: چند روز پیش بود یه جایی بودم. کودکی اطراف پدرش در حال بازی با دنیای کودکانه و شیرین‌ش بود. مردی به قصد شوخی، شکلک ترسناکی درآورد. کودک با لبخندی نگران و با سرعت به سمت باباش دوید و محکم ساق پاهای باباش رو بغل کرد و چشماشو بست. اونجا بود که امنیت رو لمس کردم. خیلی لحظه‌ی شیرین و دلچسبی بود. آغوش پدر و مادر و حضور آن‌ها امنیت و آرامش و خوشبختی‌ست.   

+ نوشته شده در  Sat 9 May 2009ساعت 2:13 PM  توسط بهمن  | 

● اعتراف

بعضی وقت‌ها دست به کارهایی می‌زنم که چند ساعت بعد پشیمانی پوست و استخوانم را می‌سوزاند. امروز پشت سر یکی حرف زدم. نمی‌دونم چرا این حرفا رو زدم فقط اینو می‌دونم کسی که پشت سرش حرف زدم لایق حرف‌های من نبود. امروز کاری کردم که خودم شدیدا از آن بیزارم. در این کلبه‌ی کوچک با خودم عهد می‌کنم دیگه پشت سر کسی حرف نزنم و اگر حرفی زدم جز تعریف و بازگو کردن نقاط مثبتش نباشد. می‌دونم کسی که پشت سرش حرف زدم اینجا رو نمی‌خونه و اصلا از ماجرا خبر نداره ولی با این همه بهش میگم: ببخشید، متاسفم، غلط کردم...

اعتراف کردن آدمو خالی می‌کنه. باید هرزگاهی این‌جا اعتراف کنم.

+ نوشته شده در  Fri 17 Apr 2009ساعت 3:9 PM  توسط بهمن  | 

● عشق خود همیشه‌است

واژه‌ها از سر ‌و‌ کولم بالا می‌روند. می‌خواهند نوشته‌شوند، می‌خواهند خوانده‌شوند. می‌خواهند دل‌تنگی پسری را عریان کنند. می‌خواهند همه بدانند که اتاقش چقدر تاریک و هوایش چقدر ابری‌ست. که بسترش بی‌خوابی و بهشتش تنهایی‌ست. می‌خواهند همه بدانند که از فراسوی روزها و هفته‌هایش چیزی جز تگرگ بیهودگی بر او نمی‌بارد و جز انتظار آفتابی بر او نمی‌تابد. عقربه‌های حضورش به دور بغض و فریاد در چرخش است و نوشته‌ها و شعرهایش آبستن سکوتی با خمیازه‌های طولانی‌ست. نمی‌داند مسافر کدامین سراب است و در ضیافت کدام کابوس مهمان ناخوانده. نشسته‌است پشت میزش. فنجانی نصفه که طعم تلخش مزه‌ی احساسش را می‌دهد روی میز نشسته است. این‌روزها همه‌چیز برایش ناملایمی می‌کنند. تنها چیزی که دارد و تنها واژه‌ای که واژه‌های سیاهش را تسکین می‌دهد «عشق» است.

تنها چیزی که کمی آرامش می‌کند نگاهی‌ست که مانند روزنه‌ای آسمانش را آبی می‌کند. تنها تبسمی‌ست که کمی طراوت زندگی را به او هدیه می‌کند. برایش در حکم پنجره‌ای‌ست روبه ساحل دریا و ماسه‌های خیسش. دختری از جنس جاودانگی. آری بانوی سپید رویای شیرین این ثانیه‌هایش را می‌نویسد. رویایی در‌کابوس، ثانیه‌ای شیرین به دور عقربه‌ی انتظار.*چراکه‌عشق، خود فرداست، خود همیشه‌است.   *شاملو  

+ نوشته شده در  Sun 12 Apr 2009ساعت 1:14 AM  توسط بهمن  | 

تمامی شواهد حاکی از آن است‌که دلم خواهد شکست. تمامی شواهد حاکی از آن است‌که یک «نه» بزرگ رویاها و امیدهایم را خواهد شکست. تمامی شواهد حاکی از آن است‌که چیزی خواهد شکست. تمامی مدارک می‌گویند، باختی بدجوری هم باختی. می‌گویند چشمانی که برایت زندگی بودند، چشمانی که آبروی رویایت بودند برایت کابوس خواهند‌شد. دیوارها خواب بدی را برایم پیش‌بینی می‌کنند و پنجره‌ها روزنه‌ای را آرزو نمی‌کنند. در این‌میان تنها «حافظ» بود که گفت: یوسف گم‌گشته بازآید به‌کنعان غم‌مخور...

+ نوشته شده در  Sat 4 Apr 2009ساعت 1:54 AM  توسط بهمن  | 

● زنده به‌عشق

هشتاد و هفت هم گذشت. با همه‌ی شیرینی‌ها و تلخی‌هایش. گذشت عمر احساس خوبی ندارد حداقل برای من. نه این‌که دوست داشته باشم بیشتر عمر کنم یا بیشتر زندگی کنم نه. اما دوست دارم تا لحظه‌ای که نفس می‌کشم بتوانم کاری کنم اثری داشته باشم، ساده تر بگویم پوچ نباشم. دوست دارم از هر ثانیه‌ی زندگی لذت ببرم. دوست دارم عاشق‌تر باشم و دیگران را هم عاشق‌تر کنم. دوست دارم دیگران را هم در لذت از زندگی با خودم شریک کنم.

دوست دارم وقتی پای سفره هفت سین نشستم با امید و افتخار به سال جدید فکر کنم. امیدوارم سال جدید، بی‌احساسی و کینه را از خیابان بشوید و باران محبت و احساس تنمان را خیس کند. امیدوارم در سال جدید کسی ناامید نباشد و هیچ‌کس به‌نام زندگی هرگز نگوید هرگز. زندگی بدون سه حرف ع‌ش‌ق برای انسان معنا و مفهومی ندارد. امیدوارم امسال عاشق‌تر باشیم و بیشتر عشق‌بورزیم. ای‌کاش در سال جدید پنجره‌های زندگی همیشه روبه زیبایی‌ها باز باشد و پنجره‌ای بسته نماند. کاش در سال جدید دیگر نگوییم ای کاش. عاشقانه عید را از پشت پنجره تبریک می‌گویم...

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش‌است بدین قصه‌اش دراز کنید
هر آن‌کسی که در این حلقه نیست زنده‌به‌عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز‌کنید
«حافظ»

+ نوشته شده در  Thu 19 Mar 2009ساعت 12:43 PM  توسط بهمن  | 

 

              

سلام بر سید خندان. سلام بر مردی که گفت: «زنده باد مخالف من». این جمله را باید آنقدر خواند تا در ذهن‌ها «خالکوبی» شود. خاتمی را می‌توان تنها با همین جمله عاشقانه دوست داشت. او اشکالاتی هم دارد ولی خوبیهایش آنقدر زیاد هست که بتوان کمبودهایش را ندید. از حضور او در عرصه انتخابات «خوشحالم»، آن‌هم خیلی زیاد...

+ نوشته شده در  Wed 11 Feb 2009ساعت 6:15 PM  توسط بهمن  | 

● لبخندک

با چند روز تاخیر: چند سال پیش بود که من چند روز پیش به دنیا آمدم. وقتی آمدم در حال گریه بودم ولی امروز «گریه» نمی‌کنم. شاید خنده‌ای روی لبانم نباشد اما اشکی هم در چشمانم نیست. نه اینکه گریه نکرده باشم، نه اینکه نخندیده باشم اما اگر معدل بگیرید چیزی شبیه به «مونالیزا» می‌شوم. که هنوز راز صورتش برای خیلی‌ها مبهم است.

خیلی‌ها می گویند «لبخند مونالیزا» ولی کسانی هم هستند که از «خطوط» روی صورتش و حتی شکل «لبخندکش» اشکی به اندازه غمی بزرگ را کشف کردند. زندگی آنقدر پیچیدگی دارد که هیچکس نمی‌تواند به این پرسش پاسخ دهد که می خندد یا گریه می‌کند. شاید در ظاهر چیزهایی بگوید، بخندد، گله کند، ناسزا ببافد اما مطمئن باشید در باطنش به گفته‌های خود شک خواهد کرد. «زندگی»، ما را همانند «لئوناردو داوینچی» نقاشی کرده است، پر از راز و ناشناخته.

+ نوشته شده در  Wed 4 Feb 2009ساعت 10:2 PM  توسط بهمن  | 

● خوب

می خواستم از یک «خوب»، از یک آدم حسابی، از یک خانوم پر احساس و جذاب، از یک استاد نمونه و عاشق و با مرام تشکر کنم. بابت تمام لطفی که نسبت به یک «پشت پنجره»ای داشت. بابت تمام کمک هایی که به یک پسر بچه کنجکاو کرد. بابت لحن عاشقانه و صدای «مادرانه»اش. بعضی آدم ها خیلی خوبند کاریش هم نمی توان کرد. آنقدر خوبند که بعضی قسمت های «خاکستری»شان هم به سفیدی می زند. دستتان را می بوسم و به اندازه تمام «کتاب» های دنیا دوستتان دارم.

+ نوشته شده در  Sat 31 Jan 2009ساعت 4:45 PM  توسط بهمن 

● چند چرت خواب

این چند روز اخیر کامم بدجوری تلخ شده است. این روزها فکر می کنم هیچ چیز و هیچ کس سر سازگاری با من را ندارند. هر اشتباه کوچکم تبدیل به «فاجعه» ای بزرگ می شود. احساس تنهایی می کنم، حتی در شلوغی. بعضی وقت ها که خوشی ها و لحظه ها از هم فاصله می گیرند، گذشت ثانیه ها طولانی و «خسته» کننده می شود. این روزها حتی روزنامه هم نمی خوانم، کتابی را هم ورق نمی زنم. دیگر وقتی از جلوی سینما و کتاب فروشی می گذرم دهانم آب نمی یفتد.

از قرار گذاشتن با رفقا هم طفره می روم. نمی دانم شاید از خودم طفره می روم. بی خوابی های شب امتحان هم امانم را بریده. خوابیدن را دوست ندارم، اما این روزها دلم چند «چرت» خواب می خواهد. خلاصه اش کنم، حالم اصلا خوب نیست. و این را به حساب اشتباهات کوچکی می گذارم که تبدیل به فاجعه ای بزرگ شده اند.

+ نوشته شده در  Fri 23 Jan 2009ساعت 0:57 AM  توسط بهمن  | 

● زندگی را جا ماندم

وقتي فکر مي کنم، مي بينم که خيلي عقبم. خيلي «کتاب» نخوانده و خيلي فيلم نديده دارم. وقتي از کنار کتاب فروشي رد می شوم دلم مي گيرد. خيلي چيزها هستند که بايد ديد و من هنوز نديدم. خيلي تجربه ها هستند که هنوز تجربه نکردم. خیلی لذت مانده که طعمشان را نچشیدم. بايد خيلي از جاها را ديد و من هنوز نديدم. فکر مي کنم تا به حال از فرصتي که «زندگي» برايم هديه داده به درستي استفاده نکردم. شايد از خيلي ها جلو باشم ولي از خيلي ها هم عقب هستم. اصلا بحث عقب يا جلو و بالا و پايين بودن نيست، بحث بر سر «لذتي» است که مي بريم. من واقعا به معني اين جمله رسيدم که: «وقت طلاست».

هر ثانيه زندگي با ارزش ترين داشته هر انسان است. و زنده بودن یعنی احساس رضایت از هر ثانیه عمر. دوست دارم قبل از اين که از دنيا رفتم «بدانم». زندگي را بفهمم و دليل آن را لمس کنم. دوست دارم در دنياي خودم «بدون اثر» و بي ارزش نباشم. دوست دارم تاثير گذار باشم نه مثل «خيلي» هاي ديگر تاثير پذير. دوست دارم زندگي را خودم بسازم نه مثل ديگران با زندگي بسازم و برنده شدن و باختن را به حساب سرنوشت بگذارم. زندگي «کاغذ سفيدي» ست که شما مي توانيد هرکاري با آن بکنيد.

مي توانيد به زيباترين شکل آن را «رنگ» کنيد يا مي توانيد آن را با مداد سياهي خط خطي کنيد. و مچاله کنید و به نزدیکترین سطل آشغال بیندازید. زندگي همان صبحي است که شما از خواب بيدار مي شويد. بستگي دارد شما چگونه از آن استفاده کنيد. بخنديد يا اخم کنيد. زندگي همان «نگاه دلربايي» است که مي توان با آن عاشقي کرد و يا مثل خيلي هاي ديگر به سادگي از کنار آن گذشت. زندگي همان «جزئيات» کوچکي است که از نظر خيلي ها حتي ارزش فکر کردن هم ندارند. زندگي براي من بوييدن يک «گل» سرخ خوش بوست.

زندگي برايم همان «انتظار» شيرين براي ديدن چشمان دختري ست که برايم خيلي عزيز است. زندگي يعني دلواپسي هاي «مادرم» براي پسرش. زندگی یعنی دانستن فهمیدن و درک کردن زیبایی و لذت. زندگي يعني نوع نگاه و تفکر شما به پيرامونتان. 

+ نوشته شده در  Tue 13 Jan 2009ساعت 9:39 PM  توسط بهمن  | 

● انسانیت گمشده

نمی دانم چه شده است؟ هر روز ده ها یا صد ها نفر زیر خمپاره های «نفرت» زیر بمب های خیانت جان عزیزشان را از دست می دهند. چه اتفاقی در «دنیا» افتاده است؟ واقعا کودکان و جوانان «غزه» صاحب کدامین گناه هستند که باید با جانشان، با از دست دادن عزیزانشان و با ویران شدن خاکشان «تاوان» آن را پس دهند؟

                           غزه در آتش 

بزرگترین سوالی که در ذهن من نقش بسته آن است که جان یک «شهروند» آمریکایی یا اروپایی با جان یک شهروند فلسطینی چه فرقی با هم دارند؟ آیا «حقوق بشر» فقط مخصوص لس آنجلس و نیویورک است؟ آیا قدرت های سرمایه داری جهان همه چیز را فدای قدرت و ثروت و جاه طلبی های خود خواهند کرد؟ آیا رواست که در یک گوشه دنیا برای گرفتن عکس از کودک تازه به دنیا آمده «آنجلینا جولی» و «برد پیت» میلیون ها دلار پرداخت شود آنوقت در گوشه دیگر دنیا کودکان غزه از داشتن کوچکترین حقوق انسانی «محروم» بمانند؟

آیا حقوق بشر فقط ابزار فشار های «سیاسی» قدرت های جهان است و کابرد دیگری ندارد؟ به راستی امروز کدام انسان آزاده ای می تواند در مقابل این «هلوکاست» وحشتناک ساکت بماند؟ آیا امروز انسانیت در دیکشنری بشر جایگاهی دارد؟ این جاست که یاد آن بیت معروف «حافظ» می یفتم:

«آدمی» در عالم خاکی نمی آید به دست       عالمی دیگر بباید ساخت وزنو «آدمی»    

+ نوشته شده در  Tue 30 Dec 2008ساعت 4:0 PM  توسط بهمن  | 

● چند نیمکت فاصله

پاییز هم مثل همیشه در «شب یلدا» طبیعت را به دستان پاک و سپید زمستان تقدیم کرد. پاییزی که ثانیه ثانیه اش رنگین کمانی از زیبایی و «خاطره» بود. پاییز همیشه برایم طعم یک استکان چای داغ «پشت پنجره» را می دهد. طعم قهوه تلخ، توی یک کافه پر از دود. بوی خیابان های خلوت و سوت و کور. سکوتش از نوع خش خش «دلتنگی» ست.

بعضی وقتها «سکوتش» مانند بغضی گلویت را پاره می کند اما نمی شکند. همین نشکستنش است که جذاب و لذت بخش است. پاییز جان می دهد برای عاشق شدن و «سوختن». برای داغون شدن. آنجاست که «باران» برایت مرهمی می شود. آنجاست که «چتر» معنیش را می بازد. آنجاست که احساست خیس می شود. آنجاست که واژه تن پوشی شاعرانه بر تن می کند و بی پروا «فریاد» می زند. پاییز بیشتر برایم معنی «انتظار» را می دهد.

معنی خیابان گردی های طولانی. معنی «تنهایی» های مدام. پاییز فصل رویاهای طلایی ست. رویاهایی که فقط با رنگ زرد پاییز و نم نم باران جان می گیرند. پاییز همان لحظه جان دادن برای چشمانی ست که پشت پرده های خسته «انتظار» خود را پنهان کرده اند. پاییز همان نگاهی ست که با نیم رخ یار عشق بازی می کند. پاییز همان چند «نیمکت» فاصله است. پاییز همان ثانیه ای ست که «ترانه» زخمی شده است.  

+ نوشته شده در  Tue 23 Dec 2008ساعت 0:22 AM  توسط بهمن  | 

● جدایی

زیر پوست این «شهر» خالکوبی شده است که رابطه ها یا باید شکست بخورند که تنها راه آن جدایی همراه با «نفرت» است است یا باید همیشگی شوند. یعنی آخر یک رابطه «عاشقانه» یا سفیده سفید است یا سیاهه سیاه. یعنی اینکه یک رابطه عاشقانه با زیبایی و عشق به «جدایی» نمی رسد.

پایان چنین رابطه ای باید با جنگ و نفرت و سیاهی باشد. چه اشکالی دارد دو نفر که عاشق همدیگر هستند و «لحظه» های خود را عاشقانه به همدیگر دوخته اند و این همه خاطره های خوش و جاودانه دارند و خیابان ها و کافه های شهر را به نام خود کرده اند، وقتی به «پایان» راه رسیدند و به این نتیجه رسیدند که دیگر بعد از چند سال عاشقی دیگر نمی توانند با هم عاشقی کنند با مهربانی و زیبایی از هم «جدا» شوند تا تمام آن لحظه ها و خاطره های خوش از ذهن «خیابان» و نیمکت پارک پاک نشود.

چه اشکالی دارد دو عاشق که بدون «چتر»،زیر باران پاییزی رفته اند و روی تن درختان شهر اسم همدیگر را وسط قلبی پر «احساس» خالکوبی کرده اند و روی تخت خواب آبی آسمان در «بغل» هم بوده اند و «عشقبازی» کرده اند و بوسه هایشان را روی تن هم «نقاشی» کرده اند اگر روزی به پایان راه رسیدند دیگر آن «خالکوبی» روی درخت ها و نقاشی های روی تنشان را پاک نکنند. چه اشکالی دارد دو عاشق همدیگر را نفرین نکنند. اگر چنین نباشد مطمئن باشید این دو عاشق نیستند. در حیاط عاشقی شاید «جدایی» باشد که هست اما نفرت جایی ندارد.   

+ نوشته شده در  Wed 26 Nov 2008ساعت 5:32 PM  توسط بهمن  | 

● از پشت پنجره

با عشق: تقدیم به «پنجره». تقدیم به «پرده» های بازش. تقدیم به کسانی که دنیا را «از پشت پنجره» می بینند. تقدیم به شیشه های «آبی» پنجره. تقدیم به «نگاه» زیبا. تقدیم به «زیبایی». تقدیم به «عشق». تقدیم به نگاه های «شیشه» ای. 

تقدیم به «شهر» خسته. تقدیم به «خیابان» لخت. تقدیم به «پرسه» ی خیس. تقدیم به «باران». تقدیم به «چتر» بسته. تقدیم به آسمان. تقدیم به «بوسه». تقدیم به «چشم» ها. تقدیم به رویای محال. تقدیم به خواب حسرت. تقدیم به «آغوش باز». تقدیم به بی پروایی. تقدیم به تخت خواب گرم.

تقدیم به «بانو»ی رویاها. تقدیم به موی پریشان. تقدیم به خنده. تقدیم به «گریه». تقدیم به اشک پاک. تقدیم به کاغذ «سفید». تقدیم به خودکار آبی. تقدیم به شعر. تقدیم به «فروغ». تقدیم به «شاملو». تقدیم به پاییز. تقدیم به ماه «مهر». تقدیم به نیمکت. تقدیم به خاطره شیرین. تقدیم به خاطره تلخ. تقدیم به لب های نیمه باز. تقدیم به ابروی کشیده. تقدیم به «مادر». تقدیم به رفیق خوب.

تقدیم به «سینما». تقدیم به چراغ سبز. تقدیم به عطر ناب. تقدیم به «آزادی». تقدیم به زن. تقدیم به زن «برهنه». تقدیم به حجاب. تقدیم به دوربین عکاسی. تقدیم به ثانیه ها. تقدیم به «ساعت» دیواری. تقدیم به خواب. تقدیم به بیداری. تقدیم به تقلای «عاشقانه». تقدیم به تن عریان. تقدیم به پرنده. تقدیم به «پرواز». تقدیم به کافی شاپ. تقدیم به «انتظار». تقدیم به صندلی خالی.

تقدیم به «ترانه». تقدیم به ساز. تقدیم به موسیقی. تقدیم به «رقص». تقدیم به شقایق. تقدیم به خاک. تقدیم به درخت. تقدیم به «سایه». تقدیم به «آفتاب». تقدیم به «ماه» نقره ای. تقدیم به شب مهتاب. تقدیم به تنهایی. تقدیم به گیتار. تقدیم به «دریا». تقدیم به ساحل. تقدیم به «زندگی»...

سفارشی: با تشکر از یک «دوست» خیلی خوب

+ نوشته شده در  Mon 6 Oct 2008ساعت 9:50 PM  توسط بهمن  | 

● دلتنگی

روزها و شبها مثل برق و باد می گذرند. بیشتر روزها و شبهایم را در خانه ام. گاهی خیابان گردی می کنم. گاهی با دوستانم. کتاب هم می خوانم، این روزها «بلندی های بادگیر» اثر امیلی برونته را می خوانم. موسیقی و «فیلم» هم که از علایق همیشگی من است.

قبل از رویاهایم گشتی در ترانه می زنم. گاهی مثل اداوارد «نورتون» در باشگاه مشت زنی می شوم. با خودم دعوا دارم. بیشتر درون خودم سیر می کنم. کاری با بیرون ندارم. این روزها دیگر هیچ «نگاهی» مرا آتش نمی زند. هیچ لحنی برایم «ترانه» نمی شود.

گاهی بیش از حد خیابان گردی یا بهتراست بگویم ولگردی می کنم. صدای بوق ماشین ها و «شلوغی» خیابان همدم تنهایی من است این روزها. اتاقم پناهگاه من است. خسته که شدم به پناهگاه می روم. گاهی آنقدر در اتاقم غرق «سکوت» می شوم که گذشت ثانیه ها را حس نمی کنم.

دوستانم دیگر طراوت گذشته را ندارند، شاید شبیه من شدند.هر روز را به امید فردایی بهتر شب می کنم. اما فردا... بعضی وقتها شب را دوست دارم و روی پوست شب خاطراتم را «خالکوبی» می کنم. اما بعضی اوقات می ترسم از شب، از «تنهایی» ، از بیداری...

گرفتار «تکرار» شدم. تکرار شبها، تکرار روزها، تکرار لحظه ها، تکرار خنده ها، تکرار خودم. دلم از خودم پر است. دلم از شلوغی خیابان و صدای بوق ماشین ها پر است. دلم از خنده ی دلبرکان پر است. دلم از «چشمها»ی آتشین پر است. دلم از ترانه و فیلم پر است. دلم از...

در همین زمینه: جنازه هوشیار، اندیشه فولادوند [+]

+ نوشته شده در  Sun 7 Sep 2008ساعت 1:20 AM  توسط بهمن 

● پنجره

نشسته ام پشت پنجره مان. با دستم گلدان مادرم را نوازش می کنم. گلدانی که چند سال است مهمان خانه ماست. بیرون هیچ خبری نیست. کوچه خلوت است و زیر سایه ی صلات داغ مرداد. چند تا دختر بچه دارن گرگم به هوا بازی می کنند و یکی از زنای همسایه که معلومه مادر یکی از بچه هاست از پنجره خونشون داره به دخترش نگاه می کنه ، ولی معلومه فکرش جای دیگه مشغوله.

روسری یا چادری هم سرش نبود. وقتی منو دید خودش رو نپوشوند و همونجوری پشت پنجره موند. شاید فهمیده بود که فکر منم جای دیگست.

همدیگه رو زیاد نمیشناسیم آخه تازه به این محل یا بهتره بگم «کوی» اومدن. زن جوون بود سنش به بیشتر از سی نمی خورد. یکی دو بار موقع گذاشتن آشغال دیده بودمش مثل حالا بدون چادر یا روسری.  دختری با پدرش داشت از کوچه رد می شد. خودش بود.

همون دختری که روزهای زوج تقریبا همین وقتها همراه پدرش از کوچه رد می شدن. فکر کنم دختر کلاس زبان می رفت. آخه یکی دو بار وقتی از کلاس زبان بیرون می رفت دیده بودمش. لباس ساده ای تنش بود. مانتو آبی با یک مقنعه آبی و کفشای سفید.

پدرشم معمولا همون لباسا رو می پوشید. پیراهن سفید و شلوار سیاه. همیشه وقتی از کوچه رد می شن از پنجره نگاهشون می کنم. معصومیت دیوانه کننده ای در نگاه دختر نقش بسته. سادگی دختر منو جذب خودش کرده بود. دختر و پدرش یواش یواش از کوچه رد می شن و من نگاهشون می کنم. زن همسایه همچنان پشت پنجره داره بیرونو نگاه می کنه. دختر بچه ها هم همچنان دارن گرگم به هوا بازی می کنن.

سه دختر دانشجو که تو یکی از طبقه های ساختمان روبرویی ما زندگی می کنن از تاکسی پیاده می شن و وارد ساختمان می شن. بعد از چند لحظه پرده اتاقشون رو می کشن و پنجره رو باز می کنن. لباس های بیرونشون و در میارن و میان جلوی پنجره و به من سلام می کنن.

یکیشون رفت کنار آینه میز اتاق و داشت موهاشو از پشت می بست.یکی از دخترها که از فامیل های دور ماست و حسابی از من خوشش میاد و خیلی باهام صمیمیه گفت: هی کتاب منو بیار الان یه ماه که دست توئه. من خنده ای کردمو گفتم چشم!  زن همسایه رفته بود تو خونشون.

من بعد از چند دقیقه گپ زدن با دخترها که خیلی باهاشون صمیمیم باهاشون خداحافظی کردمو «از پشت پنجره» اومدم کنار. دختر بچه ها همچنان در حال بازی کردن بودند ولی مطمئن نبودم دارن گرگم به هوا بازی می کنن یا یه بازیه دیگه...

+ نوشته شده در  Mon 4 Aug 2008ساعت 6:59 PM  توسط بهمن  | 

● دوست دارم ...

دوست دارم مثل بوي ريحون
مثل قطره قطره هاي بارون

دوست دارم مثل خنده ي ناز خواهر
مثل آزادي گلاي پرپر

دوست دارم مثل نم نم بارون
مثل پرسه تو شلوغيه خيابون

دوست دارم مثل پرواز بادبادک
مثل رقص آب و باد و قاصدک

دوست دارم مثل انتظاره پشت پنجره
مثل فرياد و بغض توي حنجره

دوست دارم مثل حسه آزادي
مثل پر کشيدن تو شهر آبادي
مثل انتظار و انتظار رو بي تابي

دوست دارم مثل زن بي حجاب
مثله بوي ادکلن بوي عطر ناب

دوست دارم مثل قهوه و کاپو چينو
مثل صورت زخمي مثله آلپاچينو

دوست دارم مثل شهر پاريس
مثله شهر رم شهر لندن ... ونيز

دوست دارم مثل قصه هاي  لو لو
مثل صادق هدايت مثل شاملو

دوست دارم مثل رقص ناب زن و مرد
مثل کتاب ممنوعه و حرف هاي سرد

دوست دارم مثل مجسمه هاي  بي سر
مثل گوزن ها مثل قيصر

دوست دارم مثل ترانه ي سياسي داريوش
مثل صداي ابي مثل نوستالژي گوگوش

 ● ... نا گفته نماند این ترانه را خودم گفتم!
 

+ نوشته شده در  Sat 12 Apr 2008ساعت 4:48 PM  توسط بهمن  | 

● يادگاري

ما از جلوي خيلي چيزها رد مي شيم. از جلوي ساختمونا از جلوي خيابونا پارک ها و خيلي جاهاي ديگه ... بدون اينکه به اونا توجه کنيم. بدون اينکه برامون مهم باشن. بدون اينکه چيزي رو يادت بيارن. اما اگه با کسي که دوسش داري بري توي يه کافي شاپ يه قهوه بخوري.

ديگه نمي توني از جلوي اون کافي شاپ بي تفاوت رد بشي. هميشه يه چند دقيقه اي نگاش ميکني يه خنده کوچيک رو لبت ميشينه و بعد ازش رد ميشي. اگه با کسي که دوست داري تو پارک قدم بزني و روي يکي از نيمکتهاش بشيني . ديگه اون پارک و نيمکت برات يک پارک و نيمکت معمولي نيست.

برات يه خاطرست. هميشه تو قلبته. اگه با کسي که دوست داري از جلوي يه ساختمون رد بشي يا باهاش بري سينما و فيلم ببيني. هميشه اون ساختمون و اون فيلم برات يه نشونست ... يه تلنگره. اين جوريه که بعضي چيزها و بعضي جاها براي آدم عزيز ميشن.

+ نوشته شده در  Tue 4 Dec 2007ساعت 4:19 PM  توسط بهمن  | 

● عشق را ای کاش زبان سخن بود

۱. پسری ۱۳ ساله به همراه پدر و مادرش در آپارتمانی زندگی می کنند. پسر همیشه همراه مادرش است. کمتر پیش می آید تنها باشد. روزی با مادرش به خانه همسایه یی که تازه به آنجا آمده بودند رفتند. پسر وقتی زن همسایه را دید سرخ شد.

تا به حال چیزی یا کسی به این زیبایی ندیده بود. زنی بسیار زیبا که حدودا ۳۰ ساله بود و دوتا بچه ۳ و ۷ ساله داشت. زن با پسر بسیار مهربان بود و با او رفتار خوبی داشت. پسر چنان شیفته زن شده بود که چشم از او بر نمیداشت. آری او عاشق او شده بود!

زیبایی مقاومت ناپذیر زن و مهربانی هایش نسبت به پسر، او را عاشق کرده بود. از آن دیدار به بعد همیشه پشت پنجره بود و پنجره خانه آنها را دید می زد به امید آنکه او پشت پنجره بیاید. همیشه در پی فرصتی بود که او را ببیند. همیشه سر راه او قرار می گرفت.

گاهی اوقات چنان در فکر فرو می رفت که صدای مادرش را هم نمی شنید. روزی وقتی از خواب بیدار شد متوجه شد که همسایه یی که تازه به آنجا آمده بودند در حال اسباب کشی هستند. از پشت پنجره با نگاه پر از غم به زن که در حال رفتن بود خیره شد، زن هم با خنده ای محبت آمیز لحظه ای کوتاه به پسر نگاه کرد و سوار ماشین شد. این آخرین نگاه بود.

۲. دختر: فردا شب بیا خونه ما تا با خانواده من آشنا شی. "پسر" فردا با دسته گلی به خانه "دختر" میرود. اول دختر را می بیند.به او سلام می کند. دختر خود را به آغوش پسر می اندازد. سپس مادر و خواهر بزرگ "دختر" جلو می آیند. مادر دستش را برای دست دادن جلو می آورد.

حس عجیبی پسر را در بر می گیرد. انگار این زن را در رویاهایش دیده است. انگار او را می شناسد. زنی جذاب و خوش پوش که هر کسی را تحت تاثیر قرار می دهد. با مادر دست میدهد و می نشیند. بعد از مدتی حرف زدن پسر کاملا تحت تاثیر و شیفته زن ۴۰ ساله روشنفکری می شود که بیشتر از چهره اش شیفته کلماتش شده بود. تمام حواس پسر متوجه زن شده بود.

در دیدارهای بعدی سعی داشت خود را به او نزدیک تر کند ولی جرات این کار را نداشت. زن دو دختر هم سن و سال او را دارد و این مانع بزرگ عشق او بود. از آن پس دلش همواره با زن بود و عشق دختر  به حاشیه قلبش رفته بود.دیگر "دختر" برای او وسیله ای برای دیدن "زن" بود. پسر برای اینکه همواره نزدیک زن باشد با دختر او ازدواج می کند. اما بیشتر از همسرش عاشق مادر اوست.

۳. پسر دانشجوی رشته مهندسی بود. در دانشگاه با یکی از استادها رابطه تقریبا صمیمانه ای برقرار کرده بود تا جایی که استاد که مردی حدودا ۳۴ ساله بود او را برای شام به خانه خودش دعوت کرد. پسر دانشجو برای خوردن شام به خانه استاد رفت.

همین شام باعث آشنایی او با "زن زیبای" استاد شد. ۲۵ سال داشت. زن در سر میز شام خیلی توجه پسر دانشجو که اتفاقا پسر خوش تیپ و مودبی بود به خودش جلب کرد.  زن بسیار جوان، زیبا، خوب، باهوش و جذاب بود. آن زیبایی مقاومت ناپذیر و تکان دهنده و آن نگاه گیرا و مهربان پسر را کاملا تحت تاثیر قرار داده بود. رابطه پسر با این زن و شوهر روز به روز صمیمانه تر میشد.

هفته ای دو سه بار همدیگر را می دیدند. پسر دیگر کاملا شیفته زن استاد شده بود.چشم هایش، دست لطیف و ظریفی که پیش می آورد تا با او دست بدهد، پیراهنش، آرایش مو هایش، لحن زیبای صدایش و حتی قدم زدنش، پسر را کاملا آشفته کرده بود و خواب را از چشمانش دریغ کرده بود. 

در این میان" زن زیبا روی" هم حسابی از پسر خوشش آمده بود و احساس نزدیکی غریبی به او می کرد.از آن به بعد زن و پسر چندین بار با هم قرار های "پنهانی" گذاشتند. ولی جرات نزدیکی بیشتر به هم را نداشتند. سایه خیانت روی سر هر دوی آنها سنگینی می کرد و همین باعث آزار آنها میشد.

آنها روز به روز شیفته هم میشدند ولی عذاب وجدان شدیدی همراه آنها بود. آنها حتی با ترس دست همدیگر را می فشردند. زمان می گذشت و آن ها جرات انجام هیچ اقدامی را نداشتند. پسر پیش استادش که این همه به او لطف کرده بود احساس حقارت و شرمندگی می کرد. و "زن" هم که تا به حال هیچ چیز جز خوبی و خوشی از شوهر مهربانش ندیده بود خود را سرافکنده می دید.

هر دو هر روز افسرده تر می شدند.  تا اینکه استاد که همیشه آرزو داشت به خارج از کشور برود تصمیم به این کار گرفت. فرودگاه آخرین دیدار "زن" و "پسر" بود. هنگامی که"استاد" برای انجام کاری آنها را در فرودگاه تنها گذاشت، همدیگر را برای اولین و آخرین بار در بغل گرفتند و بوسه گرمی از لبان هم گرفتند. بغض گلوی هر دوی آنها را گرفته بود. این آخرین دیدار بود.

پاورقی:عشق با معنی ترین و بی معنی ترین واژه است. عشق مرز ندارد. عشق قانون ندارد. عشق رحم ندارد.عشق قاعده ندارد. عشق چهارچوب ندارد. عشق خط قرمز ندارد. عشق، عشق است. سن و سال نمی شناسد، مذهبی و روشنفکر نمی شناسد، پیر و جوان نمی شناسد. عشق آزادترین واژه است...

 

+ نوشته شده در  Fri 26 Oct 2007ساعت 5:30 PM  توسط بهمن  | 

● از کنار هم می گذریم

در «خیابان» از کنار هم می گذریم... به همین سادگی!

 

+ نوشته شده در  Thu 25 Oct 2007ساعت 9:45 PM  توسط بهمن  | 

● فرض کنید جاده ای که اطراف آن  درختان تنومند، با قدرت ایستاده اند و برگ های رنگارنگشاندر زمین و هوا معلقند روبروی شماست. فرض کنید جاده روبروی شما با برگ های زرد و خشک که منتظرند با پای شما صدای خش خششان را به گوش طبیعت وحشی برسانند نقاشی شده.

فرض کنید باران هم می بارد. این زیباترین لحظه طبیعت است. کاش در چنین منظره ای بودم. کاش دوربینی در دست داشتم. کاش این لحظه را با دوربینم ثبت می کردم.

● کنار پنجره نشستم. تنگ غروب است. درخت روبروی خانه ما با برگهایش خداحافظی می کند. من دل شکسته ام. گریه می کنم. آسمان هم با من همراهی می کند. برگها آرام آرام روی زمین می نشینند. نم نم باران آرام آرام پنجره مرا خیس می کند. عابری از روی برگ های زرد و ریخته شده رد می شود.

صدای شکسته شدن برگها را می شنوم. همچنین صدای قلب خودم را که مانند شیشه ای که به آن سنگ زدند خورد شده است. باران همچنان می بارد و من هنوز گریه می کنم.

● با دوستم توی پارک قدم می زنیم. هردو ساکتیم. حوصله حرف زدن نداریم. صدای رعد و برق هردوی ما را که از دنیای اطراف خود دور بودیم و در خیالات سیر می کردیم به خودمان آورد. گفت: بیا بریم زیر اون آلاچیق ... الان خیس می شیم. گفتم: من مدتها منتظر چنین فرصتی بودم که زیر باران قدم بزنم .

 

گفت: دیوونه نشو بیا بریم ... سرما میخوریا! گفتم: تو برو. او رفت اما قبل از رفتنش با صدای بلند فریاد زد : دیوانه! شرشر باران همچنان می بارید و من همچنان در پارک در حال قدم زدن بودم.

 

● صدای غار غار کلاغ ها غمگین ترین ترانه ای است که شنیدم. به خصوص وقتی پاییز باشد. به خصوص وقتی "سکوت" باشد.  غار غار کلاغ "سکوت" سنگین پاییز را نمی شکند بلکه عمق بیشتری به آن می دهد. عمقی که مرا غرق می کند ...

 

● پاییز مرا در بر گرفته ...

 

● طرح از "سکوت"

 

 

+ نوشته شده در  Wed 17 Oct 2007ساعت 10:41 PM  توسط بهمن  | 

● پنجره

از پشت پنجره نگاه کردن زیباتر است...

+ نوشته شده در  Mon 8 Oct 2007ساعت 12:45 PM  توسط بهمن