واژهها از سر و کولم بالا میروند. میخواهند نوشتهشوند، میخواهند خواندهشوند. میخواهند دلتنگی پسری را عریان کنند. میخواهند همه بدانند که اتاقش چقدر تاریک و هوایش چقدر ابریست. که بسترش بیخوابی و بهشتش تنهاییست. میخواهند همه بدانند که از فراسوی روزها و هفتههایش چیزی جز تگرگ بیهودگی بر او نمیبارد و جز انتظار آفتابی بر او نمیتابد. عقربههای حضورش به دور بغض و فریاد در چرخش است و نوشتهها و شعرهایش آبستن سکوتی با خمیازههای طولانیست. نمیداند مسافر کدامین سراب است و در ضیافت کدام کابوس مهمان ناخوانده. نشستهاست پشت میزش. فنجانی نصفه که طعم تلخش مزهی احساسش را میدهد روی میز نشسته است. اینروزها همهچیز برایش ناملایمی میکنند. تنها چیزی که دارد و تنها واژهای که واژههای سیاهش را تسکین میدهد «عشق» است.
تنها چیزی که کمی آرامش میکند نگاهیست که مانند روزنهای آسمانش را آبی میکند. تنها تبسمیست که کمی طراوت زندگی را به او هدیه میکند. برایش در حکم پنجرهایست روبه ساحل دریا و ماسههای خیسش. دختری از جنس جاودانگی. آری بانو «ن» رویای شیرین این ثانیههایش را مینویسد. رویایی درکابوس، ثانیهای شیرین به دور عقربهی انتظار.*چراکهعشق، خود فرداست، خود همیشهاست. *شاملو